~بهترینم, هر لحظه به دیدارت نزدیکتر می شوم~
به نام خدای زیباییها
سلامممم....من باز اومدم...البته این دفعه خیلی دیر شد، رکورد قبلیمو شکستم
...ولی از این به بعد مثه قبلنا زود به زود میام به امید خدا...راستی امیدوارم عید بهتون خوش گذشته باشه و ساله خوبی داشته باشین...
![]()
شبه عید، در دانشگاه مولتی مدیا در اطراف کوآلا لامپور، دانش جویانه ایرانی کنسرتی داشتن و ۳ خواننده رو از ایران دعوت کرده بودن (که البته اقای علی اصحابی نتونستن بیان، و فقط اقای رضایا و ارمین 2fm اومده بودند)...من و خواهرم هم به همراهه پدرم رفتیم...قبل از اینکه تعریف کنم، بگم که من به تمام نظرات احترام می ذارم و اصلا نیته توهین به کسیو ندارم و تنها نظره شخصیه خودمو می گم در مورد موارده مختلف
...
یه جای خیلی بزرگ بود با یه عالمه میز و صندلی و یه عالمه ایرانی...مدته زیادی بود بین اون همه ایرانی نبودم و بسیار هیجان زده و احساساتی شده بودم از چند روزه قبلش ![]()
...همه خیلی شیک بودن و مسئولانه برنامه همه جا بودند (تعدادشون به نظرم زیاد بود)...یه گروه برنامه ی سنتی اجرا کردند که خیلی قشنگ بود...مخصوصا اقایی که تنبک می زدن خیلی هنرمند بودن (البته همشون هنرمند بودن)
...پدرم برای اینکه می دونست برنامه تا نیمه شب ادامه داره، تصمیم گرفت نمازشو همون موقع بخونه تا ما هم بدش بریم بخونیم، ولی گفتند اگه از سالن برین بیرون دیگه نمی شه بیاین تو! و بعد هم که پدرم در مورده اینکه کجا میشه نماز خوند ازشون پرسید، چند تا از مسئولای برنامه به هم نگاه کردند و گفتند:" فکر اینجاشو نکرده بودیم"!!! (البته خیلی تعجب اور بود بینه این همه مسئول کسی به فکر این موضوع نیوفتاده بود!) به نظر من، همیشه وقتی این همه ایرانی یه جا جم میشن، باید حد اقل احتماله اینو داد که کسی بخواد نماز بخونه!...بعد یه کلیپ از ایران پخش شد به زبان انگلیسی که اونم خیلی جالب بود و من هنوز جایی پیداش نکردم رو اینترنت...یکی از برنامه ها ۳ نفر با هم گیتار می زدند و اونم خوب بود...همه منتظر خواننده ها بودند
...بعدش، خانومی که مجری برنامه بودن با اقایی که سه تار می زدن، با هم برنامه ای اجرا کردند که قشنگ بود و ارامش بخش...البته کم کم وقت شام شده بود و داشتند شام رو پخش می کردند...جوی که تو سالن بود با جوی که من انتظارشو داشتم خیلی فرق داشت...نمی دونم چرا ولی برعکسه چیزی که فکر می کردم، خیلی احساس غریبی بهم دست داد...من و خواهرم برای شستنه دستمون رفتیم بیرون از سالن (که البته بهتر بود نمی رفتیم
)(هر طرف سالن دو تا در بود که هر کدوم به یه جای کوچیک ختم می شد که سر بسته بود و ما رفتیم اونجا)...وقتی درو باز کردیم یهو من احساس کردم نمی تونم نفس بکشم از دوده سیگار!!!...و وقتی رفتیم تو، به طرف دستشویی بزرگ رو دیوار نوشته بود : "NO SMOKING". دقیقا کناره همون نوشته حدوده ۱۰ تا اقا پسر داشتند به طرز وحشتناکی سیگار می کشیدن تو اون محیطه کوچیکه سربسته!!! و البته من ترسیدم چون به نظر میومد بعضیاشون مست هم باشن!...خلاصه خواهرم دستمو گرفت و ما رفتیم...وقتی برگشتیم پیش پدرم، یهو پدرم گفت چرا اینقدر شما بوی سیگار میدین؟...اونشب تا اخر هم سرفه می کردم هم لباسمون بدجوری بوی سیگار می داد!!!...شامشون خوشمزه بود والبته قرار بود دیگه ساعته ۱۰:۳۰ خواننده ها بیان رو صحنه...وقتی اومدن، صدای جیغو تشویق از همه جا میومد و البته نمی دونم چرا همه پا شدن و چند تا از پسرا و دخترا شروع به رقصیدن کردند و در طول چند دقیقه کنسرت تبدیل شد به دیسکو!!! من که دهنم این شکلی >
< باز مونده بود، چند لحظه به خواننده ها گوش دادم ولی دیگه نتونستم تحمل بیارم و دسته خواهرمو که همین احساسو داشت گرفتم و از دره اصلی رفتیم بیرون پیش پدرم...(البته دست همه ی هنرمندایی که برنامه اجرا کردند، و همینطور دو هنرمندی که پیانو زدند، درد نکنه
)...

اگر رفیق شفیقی درست پیمان باش ~~~ حریف خانه و گرمابه و گلستان باش
شکنج زلف پریشان بدست باد مده ~~~ مگو که خاطر عشاق گو پریشان باش
گرت هواست که با خضر همنشین باشی ~~~ نهان ز چشم سکندر چو آب حیوان باش
زبور عشق نوازی نه کار هر مرغیست ~~~ بیا و نو گل این بلبل غزلخوان باش
طریق خدمت و آئین بندگی کردن ~~~ خدایرا که رها کن بما و سلطان باش
دگر به صید حرم تیغ بر مکش زنهار ~~~ وز آن که با دل ما کرده پشیمان باش
تو شمع انجمنی یکزبان و یکدل شو ~~~ خیال و کوشش پروانه بین و خندان باش
کمال دلبری و حسن در نظر بازیست ~~~ بشیوه ی نظر از نادران دوران باش
خموش حافظ و از جور یار ناله مکن ~~~ تو را کی گفت که در روی خود حیران باش؟
این چند هفته، مسابقاته شهریه مالزی هست و البته این هفته ای که گذشت، تیمه سافت باله دخترای زیره ۱۸ ساله مدرسه ی ما (که منم توش هستم
)، تیمه دومه شهرمون شد و هممون مداله نقره گرفتیم
...چند لحظه ی یکی از بازی ها رو هیچ وقت فراموش نمی کنم...مربیمون منو با چند تا از بچه ها رو گذاشته بود تقریبا اواسط تا اخره لیست (در سافت بال مربی باید اسمه بازیکنا رو به یه ترتیبی بنویسه که بیرن توپو با bat {ببخشید نمی دونم فارسیش چی میشه} بزنن)... بازیه سختیه و نمی شه اینجوری توضیحش داد، فقط یه خلاصه می گم که منظورمو از اون لحظه ی به یاد موندنی بفهمین...اینجوریه که اگه تیم مقابل توپ رو ۴ بار اشتباهی پرتاب کنه و درست به سمته کسی که bat در دستشه پرتاب نکنه (مثلا شما)، یه چهارم زمین میرین جلو و بازی ادامه پیدا می کنه...ولی اگه ۳ بار درست پرتاب کنه و شما توپو نزنین، از اون دوره میرین بیرون...وقتی که همینطوری یه تیمی ۳ تا از بازیکنای تیمه مقابل رو از بازی بندازه بیرون، بازی می چرخه و نوبت تیمه مقابل میشه تا امتیاز بدست بیاره...وقتی که نوبت به من رسید، ۲ نفر از گروهه ما از اون دوره رفته بودن بیرون و فقط یه نفره دیگه باید می رفت تا بازی به ضرر ما بچرخه و البته امتیازه تیمه ما از تیمه مقابل ۲ امتیاز پایین تر بود
...وقتی به طرفه زمین حرکت کردم و bat رو برداشتم، همه ی تیممون ساکت بودنو به من نگاه می کردن و تیمه مقابل هی داد می زدن و اسمم رو که از لیست پیدا کرده بودن می گفتن تا حواسم پرت شه و برم بیرون!!! قلبم خیلی تند می زد...همه توجهشون به من بود و ترسیده بودم که اگه اشتباهی بکنم ممکنه کله بازیو ببازیم، (چون بازی یک ساعته بود و بیشترش گذشته بود!)...صورتم و دستام خیسه خیس بودن و فشاره همه ی گروه روم بود...و فقط رو توپ تمرکز کردم...اول به نام خدا گفتم بعدش توپو پرتاب کرد! هر دفه که پرتاب کرد و من درست حرکت می کردم مربیمون داد می زد"Good eye Golnaz"...و بله!!! موفق شدم!!! و از بازی نرفتم بیرون...از دور هی به نفرات بعدی داد می زدیم که حواسشون به چیا باشه... تا چندنفره بعدی هم گذشتنو کسی نرفت بیرون
...اون بازیو ۵-۳ بردیم...
امیدوارم سالی پر از شادیو سلامتیو موفقیت داشته باشین...
به امیده خدا...
درباره ی من
سلام...من گلناز هستم. 16 سالمه و در حال حاضر در مالزی زندگی می کنم!:) ممنونم از اینکه به وبلاگه من اومدین. منتظر نظراتتون هستم...عشق یعنی خدا و خدا یعنی عشق