~بهترینم, هر لحظه به دیدارت نزدیکتر می شوم~
به نام خداوند بخشنده ی ما
سلام...خوبین؟...چه خبرا؟...این دفعه خیلی دیر اومدم...بعضی مو قع ها زندگی یه جوری ادمو کنترل می کنه که دیگه وقته انجام بعضی از کارها نیست...و البته من همیشه می نویسم اینجا حالا شاید دیر یا زود ولی هیچ وقت نمی رم (انشا الله) تا روزی که زنده هستم..
..
![]()
اگه به شما پیشنهاد یخمک فروشی بدن، چه حسی بهتون دس میده؟؟؟...تو فرهنگ ما ایرانیا چیزه جالبی به نظر نمیاد و اینکه معمولا فکر می کنیم هر کسی باید در سطح خودش کار کنه...اما ماجرا تو مدرسه ی ما فرق داره!!!...تمام سومیامون برای جمع کردم پول در طول سال تحصیلی خیلی از این کارا می کنن...پول؟...بله برای کمک کردن به مردمه بی بضاعت و همچنین برگذار کردنه جشنهای بزرگ...یه چیزی که از فرهنگ امریکایی ها یاد گرفتم اینه که کار کاره! مهم نیست از کجا شروع کنی، مهم اینه که تجربه بشه و مزدشو بگیری...با چند تا از معلما حرف می زدیم، هر کدوم که ماجرای زندگیشو توضیح می داد از یه جای کوچیکی شروع کرده بود و بعد معلم شده بود و بعد به عنوان معلمه بین المللی به یه کشور دیگه اعزام شده بود...معلم درس جغرافیمون (که علوم سیاسیه امریکا رو هم درس میده) می گفت اولین شغلش علف زنی بوده و همچنین مدیره مدیرای مدرسمون کشاورزی می کرده...و معلم اسپانیاییمون هم تو هتل کار می کرده...جالبه نه؟...اینکه ادم غرورش مانع پیشرفتش نشه...البته این فقط به مدرسه ی ما ختم نمیشه کلا یکی از موفقیتهای امریکاییها همینه که هیچ کاری در نظرشون افت نیست...(امام خمینی می گفتن که حتی از کافران هم علم بیاموزین)...

برای مسابقات به کوا لا لامپور رفتیم با ۸ تا دختره دیگه...خیلی تجربه ی خوبی بود و همچنین بزرگترین درسی که من گرفتم این بود که آدم باید با کسی همگروهی یا شریک باشه که باهاش هماهنگ باشه...مدرسه ی ISKL یکی از بزرگترین و مشهورترین مدارسه مالزیه که خیلی هم دانش آموز داره...از خیلی از مدرسه ها و حتی کالج ها اومده بودن...یکی از مدرسه ها که از خارج از مالزی اومده بود، مدرسه ی بین المللیه هنگ کنگ بود...معمولا بعضی از خانواده هایی که بچه هاشون میرن مدرسه ی میزبان داوطلب می شن برای نگه داشتنه بچه هایی که از راه های دور میان...خانواده ای که منو ویوین پیششون بودیم، دو تا سگ داشتن که خیلی ماه بودن...البته چشمای یکی از سگا ۱۸۰ درجه چپ بود ولی خیلی شیطون بودن! و چندین بار تصمیم گرفت منو ویوینو لیس بزنه
...مسابقه ی debate مسابقه ایه که باید ۲ نفر با هم هماهنگ و قوی با اعتماد به نفس و مطالب مهم و درست ضد یه گروهه دیگه برن...البته من و ویوین قرار بود با هم همگروه باشیم ولی اصلا هماهنگ نبودیم
...۴ بار مسابقه برای هر تیم تکرار میشه تا عده ی محدودی برن فینال...همگروهیه من برای کسب تجربه اومده بود ولی من برای برد...بماند که توی یکی از مسابقات سر سخنرانیه اصلی تغریبا غش کرد و به داور گفت که اصلا موضوعمون رو نفهمیده و گروه مقابل با هیچ تلاشی بعد از اون برد...البته تو یه بازیه دیگه من به عنوان بهترین سخنران انتخاب شدم که البته به خاطر اینکه زیاد ضد گروه مقابل رفتم، ما اون بازیو بردیم ولی تو همون بازی همگروهیم مقامه بدترین سخنران رو گرفت!!!...هنوز ۲ سال دیگه دارم و البته این دفه دیگه حواسمو جمع می کنم با کی همگروه میشم
...به امیده خدا...(در مورده خونواده ای که باهاشون بودیم تو پسته بعدی می نویسم)...

این مدته تصمیم گرفتم رو خودم کار کنم که زندگیو اینقدر جدی نگیرم...تا حالا شده خیلی حرفای دیگران، مسائلی که زیاد تو زندگیتون اثر ندارن، و اتفاقاته دیگه رو بیش از حد جدی بگیرین؟؟...وقتی مدتی جدی نگرفتم دیدم چقدر زندگی راحت تر میشه...انگار الکی همش حرص می خوردم و زمان رو از دست داده بودم...البته کار سختیه ولی می خوام زندگیو اونطوری که باید ساده بگیرم و اونطوری که باید سخت...![]()
![]()
...بعضی موقع ها اگه به جای حرص خوردن و عصبانی شدن و یا دلشوره داشتن به خدا اعتماد کنیم( و البته تلاشمونو هم بکنیم)، خیلی زندگی راحت تر میشه...مگه نه؟...
دوباره بعد از چند هفته ای اومدم به این کلبه ی اینترنتی و البته نوشتن خیلی کیف داره...
ممنونم که اومدین...
به امید خودش که محبوب قلبهاست...![]()
درباره ی من
سلام...من گلناز هستم. 16 سالمه و در حال حاضر در مالزی زندگی می کنم!:) ممنونم از اینکه به وبلاگه من اومدین. منتظر نظراتتون هستم...عشق یعنی خدا و خدا یعنی عشق