تبليغاتX
زندگی با وجود او زیباست

~بهترینم, هر لحظه به دیدارت نزدیکتر می شوم~

چهارشنبه 12 دی1386
فرار؟؟؟...(2)

به نام خداونده مهربان جان آفرین

سلامم......خوبین؟......(ادامه ی داستان رو نوشتم، اگه نخوندین نصفه قبلیشو ، تو پست قبلی هست)...

che khoshmaze:D

مدتیه به این فکر می کنم که خیلی از جمله ها یا مثال ها به جز معنی که اشکارا دارن، معانیه عمیقه دیگه ای هم دارن که خیلی وقتا ادم بهشون فکر نمی کنه...مثلا وقتی تو  تشهد نماز میگیم لا اله الله، یعنی به این شهادت می دیم که خدایی جز الله وجود نداره مثل خداهای بودایی ها یا خداهای دیگه ،ولی به نظر من این جمله چند تا معنیه عمیقه دیگه هم داره...خیلی از ما آدما بعضی موقع ها به یه چیزایی یا کسانی اینقدر ارزش میدیم یا وابسته میشیم، که همش فکر می کنیم که بدون اونا زندگی امکان پذیر نیست و هر کاری می کنیم تا اگه انسان هستن، اونا رو راضی کنیم یا اگه مثلا پوله، ازش بیشتر از هر چیزه دیگه ای نگه داری کنیم...به نظر من این جمله منظورش اینم هست که هیچ چیزیرو بیش از حد بزرگ نبینیم چون خدا فقط بزرگه، وگرنه اونارو اونطوری که باید خدا رو بزرگ ببینیم بزرگ می بینیم و بعدش میشه شریک خدا و اونوقت خدا رو تنها پرستش نمی کنیم...(البته این فقط نظر منه، اگه نظرتون فرق می کنه، خوشحال میشم از شنیدنش)......


عشق پیدا شد و ...

در ازل پرتو حسنت زتجلی دم زد ~~ عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد

جلوه ای کرد رخت دید ملک عشق نداشت ~~ عید آتش شد از این غیرت و بر آدم زد

عقل می خواست کز ان شعله چراغ افروزد ~~ برق غیرت بدرخشید و جهان بر هم زد

مدعی خواست که اید به تماشاگه  راز ~~ دست غیب آمد و بر سینه ی نا محرم زد

دیگران قرعه ی قسمت همه بر عیش زدند ~~ دل غمدیده ی ما بود که هم بر غم زد

 جان علوی هوس چاه زنخدان تو داشت ~~ دست در حلقه ی آن زلف خم اندر خم زد

حافظ آن روز طربنامه ی عشق تو نوشت ~~ که قلم بر سر اسباب دل خرم زد

 به امید اینکه دنیا پر از عشق بشه و همه عاشقه خدا و همدیگه باشن...البته الان هم خیلی دور از عقل نیست چون همه چی از خود ما شروع میشه...قطره قطره جمع گردد وانگهی دریا شود...

و ادامه ی داستان...(قسمت اولش تو پسته قبلیه)...

با صدای بلند ویوین و صدا می کردم و فقط دوییدم به یه طرف...وقتی ماشینا رفتن یه عالمه نفس عمیق کشیدم ولی.....پس ویوین کو؟...همه جا رو بین ماشینا دیدم و اینقدر صداش زدم خبری نبود که نبود!ترسیدم!...مبایلم زنگ زد..ویوین بود...وقتی وارد پارکینگ می شدیم، اون از طرف راست دوییده بوده و من از طرف چپ واسه همین همو گم کرده بودیم...بعد از نیم ساعت که برگشتیم تو و حالمون بهتر شد، دیدیم هنوز دنبال ما هستن...واسه اینکه کوتاهش کنم بگم، ۲ ساعت ما از این طبقه به اون طبقه می دوییدیم و همه ی مغازه دارا بهمون می خندیدن...همش  اون ۳ تا مسیج می زدن...یه بار گفتن بیاین ما کارتون نداریم و ما هم دیدیم بهشون خیلی نزددیکیم تو یه طبقه ایم گفتیم باشه بیاین طبقه ی پایینه همکف جلوی سوپر مارکت همو ببینیم و اونوقت دوییدیم تو یه مغازه که ما رو نبینن ویوین دماغش محکم خورد به یه خانومه...واییییی معلم انگلیسیمون این جا چی کار می کنه؟ شد مثه فیلما!...تو ۵ دقیقه بهش توضیح دادیم چی شده و بعدش از دست اونم فرار کردیم...به سرعت چند طبقه رفتیم بالا و با خیال راحت دو تا نوشیدنیه خوشمزه گرفتیم، حالا اونا دارن حرص می خورن، ما می خندیم...بیچاره ها اینقدر ضایع شدن و خلاصه بعد از۲-۳ ساعت دوییدن بالا و پایین، ما بردیم و اونا پشیمون شدن...اون شب از پا درد و خستگی هر دومون ناله می کردیم...

ممنونم که اومدین باز...

راستی عکسای پست قبلیم نگاه کنین...

یا علی

 

+

گلناز ن