~بهترینم, هر لحظه به دیدارت نزدیکتر می شوم~
به نام خدای عاشق
سلامممم....خوبین؟؟
...چه خبرا؟؟؟...
شده بعضی موقه ها فکر کنین می خواین یه جا تنها با خودتون باشین؟ یه جای ساکت که کسی هم نیست تا راحت بتونین با خودتون فکر کنین...خب منم پریروز همین حس بهم دست داد...کناره دره ورودیه مدرسمون، یه جایی هست که البته معمولا خیلی ساکته و یه تاب داره و چند تا صندلی...زنگ ناهار، ساندویچمو دستم گرفتم رفتم نشستم اونجا...خیلی ساکت بود...هیچ کسی نبود...با خودم گفتم چه روزه قشنگی
...به اسمون نگاه می کردم...یه گاز از ساندویچم می زدمو یه خورده با خودم فکر می کردم...تو فکرای خودم غرق بودم که یهو!!!!!!!!!!...اینقدر شوکه شدم که فقط گریه می کردمو به سمت داخله مدرسه می دوییدم...همه با تعجب نگاه می کردن...در فاصله ی دو متریه من، دو تا تصادفه وحشتناک اتفاق افتاده بود!!!...بدتر از اون اینکه بابا بزرگه یکی از بچه های مدرسه که سواره موتور بود تقریبا سرش رفت زیره ماشین!!!...همه جمع شده بودن...البته من جراتشو نداشتم برم ببینم از نزدیکتر و چون قبلش خیلی ساکت و اروم بود، و یهو انگار کنار دستم دو تا بمب گذاشتن (اخه تصادفه دومی صداش خیلییییی زیاد بود!!) حالم خوب نبود...به امبولانس زنگ زدند البته بماند که ۲۰ دقیقه بعد اومد!...ماجرا این بود که یه ماشینی اولش میزنه به یه موتور بعد اقاهه با موتور بر میگرده رو زمین...و ضربه می بینه...البته چون دسته ی موتورش با دستش به سپره ماشین گیر کرده بوده و بدنش تا حدودی زیره ماشین بوده، هر کاری می کنه نمی تونه بیاد بیرون تا
...یه ماشینی که سرعتش خیلی بالا بوده (ازین ماشینای کاراوانی که بزرگن) از روبرو میومده و سرعتشو نمی تونه کنترل کنه!!! و میزنه به پشت ماشین اولی
...اینقدر سرعت داشت که دو بار با ماشینه برخورد کرد و کلا مچاله شد (البته رانندش بیهوش نشد)...ماشین اولی که کوچیک تر بود با ضربه ی ماشین دومی محکم به سمته جلو رفت
و البته موتور سواره هم سرش محکم با ماشین برخورد کرد...( می گفتن His head got slammed by the car و من می لرزیدم)...البته بعدش رفتن بیمارستان و خدارو شکر کسی نمرد...
![]()
یه رسمی هست تو فرهنگه آمریکاییها که من خیلی خوشم میاد و البته تو فرهنگ ما زیاد بش توجه نمیشه...به سرپرستی گرفتنه بچه هایی که مامان بابا ندارن...یعنی بارها و بارها دیدم که خانواده هایی حتی ۲-۳ تا بچه رو به سرپرستی می گیرن و با بچه های واقعیه خودشون بزرگ می کنن...یه بار از یکیشون پرسیدم چه انگیزه ای باعث میشه یه خانواده ای یهو مسئولیته چند تا بچه رو به عهده بگیره؟...بهم یه جوابی داد که خیلی تعجب کردم...یاده چیزی افتادم که خدا تو قران گفته!...گفت خدا خیلی به بچه های بی سرپرست حساسه و یکی از بهترین راه ها برای نزدیک شدنه به خداس و همونجوری که ما به این بچه ها عشق می ورزیم به عنوان پدر و مادر بزرگشون می کنیم، خدا به ما عشق می ورزه و ما رو در راه راست کمک می کنه...به نظر من اول نیته آدم مهمه بعدش اینکه این کارا کم و زیادش مهم نیست...آدم می تونه هر چقدر در توانش هست کمک کنه...همین زره زره کمکا اثره خودشونو می ذارن...قطره قطره جمع گردد وانگهی دریا شود...![]()
...
![]()
چند پسته قبلی در مورده سفرمون به لانکاوی حرف زدم...این دفه یه عکس در " ادامه مطلب" می ذارم که پدرم ازم گرفت وقتی که چشمامو بستم و از دور دوییدم و افتادم تو اب
...دقیقا انگار رو اب راه رفتم...البته چینیا تعجب می کردن چون ما حجاب داشتیم و معمولا مسلمونای مالزی ازین شیطونیا نمی کنن...
...(به ادامه مطلب برین
)...
~تا بعدا خدا نگهدار~
به نام خدای زیباییها
سلامممم....من باز اومدم...البته این دفعه خیلی دیر شد، رکورد قبلیمو شکستم
...ولی از این به بعد مثه قبلنا زود به زود میام به امید خدا...راستی امیدوارم عید بهتون خوش گذشته باشه و ساله خوبی داشته باشین...
![]()
شبه عید، در دانشگاه مولتی مدیا در اطراف کوآلا لامپور، دانش جویانه ایرانی کنسرتی داشتن و ۳ خواننده رو از ایران دعوت کرده بودن (که البته اقای علی اصحابی نتونستن بیان، و فقط اقای رضایا و ارمین 2fm اومده بودند)...من و خواهرم هم به همراهه پدرم رفتیم...قبل از اینکه تعریف کنم، بگم که من به تمام نظرات احترام می ذارم و اصلا نیته توهین به کسیو ندارم و تنها نظره شخصیه خودمو می گم در مورد موارده مختلف
...
یه جای خیلی بزرگ بود با یه عالمه میز و صندلی و یه عالمه ایرانی...مدته زیادی بود بین اون همه ایرانی نبودم و بسیار هیجان زده و احساساتی شده بودم از چند روزه قبلش ![]()
...همه خیلی شیک بودن و مسئولانه برنامه همه جا بودند (تعدادشون به نظرم زیاد بود)...یه گروه برنامه ی سنتی اجرا کردند که خیلی قشنگ بود...مخصوصا اقایی که تنبک می زدن خیلی هنرمند بودن (البته همشون هنرمند بودن)
...پدرم برای اینکه می دونست برنامه تا نیمه شب ادامه داره، تصمیم گرفت نمازشو همون موقع بخونه تا ما هم بدش بریم بخونیم، ولی گفتند اگه از سالن برین بیرون دیگه نمی شه بیاین تو! و بعد هم که پدرم در مورده اینکه کجا میشه نماز خوند ازشون پرسید، چند تا از مسئولای برنامه به هم نگاه کردند و گفتند:" فکر اینجاشو نکرده بودیم"!!! (البته خیلی تعجب اور بود بینه این همه مسئول کسی به فکر این موضوع نیوفتاده بود!) به نظر من، همیشه وقتی این همه ایرانی یه جا جم میشن، باید حد اقل احتماله اینو داد که کسی بخواد نماز بخونه!...بعد یه کلیپ از ایران پخش شد به زبان انگلیسی که اونم خیلی جالب بود و من هنوز جایی پیداش نکردم رو اینترنت...یکی از برنامه ها ۳ نفر با هم گیتار می زدند و اونم خوب بود...همه منتظر خواننده ها بودند
...بعدش، خانومی که مجری برنامه بودن با اقایی که سه تار می زدن، با هم برنامه ای اجرا کردند که قشنگ بود و ارامش بخش...البته کم کم وقت شام شده بود و داشتند شام رو پخش می کردند...جوی که تو سالن بود با جوی که من انتظارشو داشتم خیلی فرق داشت...نمی دونم چرا ولی برعکسه چیزی که فکر می کردم، خیلی احساس غریبی بهم دست داد...من و خواهرم برای شستنه دستمون رفتیم بیرون از سالن (که البته بهتر بود نمی رفتیم
)(هر طرف سالن دو تا در بود که هر کدوم به یه جای کوچیک ختم می شد که سر بسته بود و ما رفتیم اونجا)...وقتی درو باز کردیم یهو من احساس کردم نمی تونم نفس بکشم از دوده سیگار!!!...و وقتی رفتیم تو، به طرف دستشویی بزرگ رو دیوار نوشته بود : "NO SMOKING". دقیقا کناره همون نوشته حدوده ۱۰ تا اقا پسر داشتند به طرز وحشتناکی سیگار می کشیدن تو اون محیطه کوچیکه سربسته!!! و البته من ترسیدم چون به نظر میومد بعضیاشون مست هم باشن!...خلاصه خواهرم دستمو گرفت و ما رفتیم...وقتی برگشتیم پیش پدرم، یهو پدرم گفت چرا اینقدر شما بوی سیگار میدین؟...اونشب تا اخر هم سرفه می کردم هم لباسمون بدجوری بوی سیگار می داد!!!...شامشون خوشمزه بود والبته قرار بود دیگه ساعته ۱۰:۳۰ خواننده ها بیان رو صحنه...وقتی اومدن، صدای جیغو تشویق از همه جا میومد و البته نمی دونم چرا همه پا شدن و چند تا از پسرا و دخترا شروع به رقصیدن کردند و در طول چند دقیقه کنسرت تبدیل شد به دیسکو!!! من که دهنم این شکلی >
< باز مونده بود، چند لحظه به خواننده ها گوش دادم ولی دیگه نتونستم تحمل بیارم و دسته خواهرمو که همین احساسو داشت گرفتم و از دره اصلی رفتیم بیرون پیش پدرم...(البته دست همه ی هنرمندایی که برنامه اجرا کردند، و همینطور دو هنرمندی که پیانو زدند، درد نکنه
)...

اگر رفیق شفیقی درست پیمان باش ~~~ حریف خانه و گرمابه و گلستان باش
شکنج زلف پریشان بدست باد مده ~~~ مگو که خاطر عشاق گو پریشان باش
گرت هواست که با خضر همنشین باشی ~~~ نهان ز چشم سکندر چو آب حیوان باش
زبور عشق نوازی نه کار هر مرغیست ~~~ بیا و نو گل این بلبل غزلخوان باش
طریق خدمت و آئین بندگی کردن ~~~ خدایرا که رها کن بما و سلطان باش
دگر به صید حرم تیغ بر مکش زنهار ~~~ وز آن که با دل ما کرده پشیمان باش
تو شمع انجمنی یکزبان و یکدل شو ~~~ خیال و کوشش پروانه بین و خندان باش
کمال دلبری و حسن در نظر بازیست ~~~ بشیوه ی نظر از نادران دوران باش
خموش حافظ و از جور یار ناله مکن ~~~ تو را کی گفت که در روی خود حیران باش؟
این چند هفته، مسابقاته شهریه مالزی هست و البته این هفته ای که گذشت، تیمه سافت باله دخترای زیره ۱۸ ساله مدرسه ی ما (که منم توش هستم
)، تیمه دومه شهرمون شد و هممون مداله نقره گرفتیم
...چند لحظه ی یکی از بازی ها رو هیچ وقت فراموش نمی کنم...مربیمون منو با چند تا از بچه ها رو گذاشته بود تقریبا اواسط تا اخره لیست (در سافت بال مربی باید اسمه بازیکنا رو به یه ترتیبی بنویسه که بیرن توپو با bat {ببخشید نمی دونم فارسیش چی میشه} بزنن)... بازیه سختیه و نمی شه اینجوری توضیحش داد، فقط یه خلاصه می گم که منظورمو از اون لحظه ی به یاد موندنی بفهمین...اینجوریه که اگه تیم مقابل توپ رو ۴ بار اشتباهی پرتاب کنه و درست به سمته کسی که bat در دستشه پرتاب نکنه (مثلا شما)، یه چهارم زمین میرین جلو و بازی ادامه پیدا می کنه...ولی اگه ۳ بار درست پرتاب کنه و شما توپو نزنین، از اون دوره میرین بیرون...وقتی که همینطوری یه تیمی ۳ تا از بازیکنای تیمه مقابل رو از بازی بندازه بیرون، بازی می چرخه و نوبت تیمه مقابل میشه تا امتیاز بدست بیاره...وقتی که نوبت به من رسید، ۲ نفر از گروهه ما از اون دوره رفته بودن بیرون و فقط یه نفره دیگه باید می رفت تا بازی به ضرر ما بچرخه و البته امتیازه تیمه ما از تیمه مقابل ۲ امتیاز پایین تر بود
...وقتی به طرفه زمین حرکت کردم و bat رو برداشتم، همه ی تیممون ساکت بودنو به من نگاه می کردن و تیمه مقابل هی داد می زدن و اسمم رو که از لیست پیدا کرده بودن می گفتن تا حواسم پرت شه و برم بیرون!!! قلبم خیلی تند می زد...همه توجهشون به من بود و ترسیده بودم که اگه اشتباهی بکنم ممکنه کله بازیو ببازیم، (چون بازی یک ساعته بود و بیشترش گذشته بود!)...صورتم و دستام خیسه خیس بودن و فشاره همه ی گروه روم بود...و فقط رو توپ تمرکز کردم...اول به نام خدا گفتم بعدش توپو پرتاب کرد! هر دفه که پرتاب کرد و من درست حرکت می کردم مربیمون داد می زد"Good eye Golnaz"...و بله!!! موفق شدم!!! و از بازی نرفتم بیرون...از دور هی به نفرات بعدی داد می زدیم که حواسشون به چیا باشه... تا چندنفره بعدی هم گذشتنو کسی نرفت بیرون
...اون بازیو ۵-۳ بردیم...
امیدوارم سالی پر از شادیو سلامتیو موفقیت داشته باشین...
به امیده خدا...
درباره ی من
سلام...من گلناز هستم. 16 سالمه و در حال حاضر در مالزی زندگی می کنم!:) ممنونم از اینکه به وبلاگه من اومدین. منتظر نظراتتون هستم...عشق یعنی خدا و خدا یعنی عشق