~بهترینم, هر لحظه به دیدارت نزدیکتر می شوم~
به نام خدا
سلاممم ...
...چه خبرا؟...مالزی که ۴ روز تعطیل بود واسه عیده چینیا!...راستی عیده ما هم نزدیکه ها...
![]()
شنبه صبح رفتیم لانکاوی...خیلی شلوغ بود!...حدود ۹۰ تا جزیره ی کوچولو کنار هم هستن که خیلی قشنگن...چند تا از جزیره ها بیشتر از بقیه مشهورن و توریستا میرن اونجا...با قایق رفتیم به یه جزیره ای که می گفتن خیار دریایی زیاد داره...جالب بود...
...مامانم و خواهرم رفتن برای ماهیا غذا بگیرن، میمونا از پشت حمله کردن و از دستشون گرفتن! دسته مامانم رو هم چنگ زدن!!!...مامانم و خواهرم دوباره چیپس گرفتن و ما هم به ماهیا از رو پل چیپس پرت می کردیم...خیلی جالب بود...ماهیا دسته دسته بودن و یه نوعشون مثه زرافه ها بدنشون راه راه زرد بود...گوشتخوار بودن و به ماهیای کوچیکتر حمله می کردن...وقتی چیپس رو از هوا می دیدن، ۴-۵ دسته با هم حمله می کردن و قوقا می شد!...قایقی که قرار بود مارو از این جزیره ببره یه جزیره ی دیگه ۱ ساعت تاخیر داشت (منو خورشید هم همه ی این مدت تو اب دریا نشسته بودیم) و وقتی اقاهه دید ما عصبانی هستیم، سرعته قایق رو دو برابر کرد که زودتر برسیم
...خیلی سرعتش بالا بود...همش جیغ می زدیم...هی می پرید بالا ما هم پرتاب می شدیم...من نشسته بودم رو بلند ترین (خطرناک ترین!) نقطه ی قایق...خیلی دریا قشنگ بود...اینقدر جیغ زدم...از شدته باد روسریم داشت باز می شد و می رفت به هوا!!!...اگه سریع نگرفته بودمش، رفته بود!...جزیره ی بعدی که رفتیم، یه جاییه بینه دو جزیره که قسمتی از دریاس ولی خطر نداره...همه می پرن شنا!...ابش ابی بود و زیرش پیدا نبود!...عمقشو از زیادی نمی شد تشخیص داد!...من و خورشید با لباس (که البته قبلش که تو دریا نشسته بودیم خیس شده بود) پریدیم تو اب!...جالب اینجاس که معمولا این جور جاها فقط چینیا بلدن شنا کنن و دوس دارن بپرن تو اب! ولی وقتی دیدن ما با حجاب داریم شنا می کنیم تعجب کردن!...جای خوبیه واسه شیرجه زدن!...همه شیرجه می زدیم...
...دیروز خیلی شیطونی کردم، الان هم سرما خوردم و مدرسه نرفتم
...(چند تا عکس که خودمون گرفتیم از این جزیره ها در ادامه ی مطلب گذاشتم، خیلی قشنگن، حتما ببینین!)...

معمولا این موقع که عید چینیاس، مالزی پره از نارنگی های وارداتی از چین...نارنگی برای چینیا سمبوله طلا هست...یکی از معلمای چینیمون می گفت بهترین کادو برای ما نارنگیه!!!...یه چیز جالب اینکه می گن هیچ وقت به یه چینی ساعت کادو ندین چون سمبوله مرگه...گل سفید هم همینطور...هر چیزه قرمز خوبه ولی سیاه و سفید نه!...امسال ساله موشه!...
...
![]()
راستی اگه در مالزی هستین حتما شارلین رو می شناسین
.... همون بچه که دزدیده شده و همه جای مالزی عکسه خودش و دزدشو انداختن...خیلی وحشتناکه...دیروز که برای برگشت از لانکاوی به پرلیس رفته بودیم، دیدم همه جا عکسش هست...عکسه پایین رو از وبسایت آقای سینا دیلی برداشتم...

"Di mana Sharlinie" یعنی > شارلین کجاست؟
زندگی خیلی زود میگذره!...همین دیروز بود که تو وبلاگم نوشته بودم > گلناز هستم.۱۴ سالمه <... باورم نمی شه که چهارشنبه میشه ۱۶ سالم...به قول امریکاییها Sweet Sixteen...
...
ممنونم که اومدین...
فعلا خدا حافظ...
تولد خودمم مبارک
...
به نام خدا
سلام...خوبین؟ چه خبرا؟...
...خیلی این ۳ هفته سرم شلوغ شد واسه همین یکمی دیر بروز کردم...
امسال سال اولی بود که ایرانیای شهر ما خودشون با هم دور هم جمع شدن واسه تاسوعا و عاشورا...یه تجربه ی خوبی بود...از شبه اول محرم شروع شد تا شبه عاشورا...هر شب یه جا...۳ روز اخر هم به نوبت چند تا خانواده غذا دادن...البته تجربه ی قشنگی بود حدودا ۱۵۰ دست غذا اماده کردن
مخصوصا اینکه دوربین دست آدم باشه همش عکس بگیره
...

۶ ماه پیش یه روز معلم انجیلمون یه چیزی گفت خیلی تعجب کردم...آدم خیلی با تجربه و خوبیه و البته میشه بهش گفت پدر روحانی... برای کمک به مردم با خانوادش به اسیا اومده...اون اولا به نظرم میومد به خاطر اینکه مسلمونای مالزی خیلی ساکتن و زیاد مثه بقیه مسلمونا بخار ندارند، شاید الگوهای خیلی خوبی برای اسلام نباشند...بعد از چند سالی که به اداب و رفتارشون و ... توجه کردم، نظرم عوض شد و همچنین حرفای این پدر روحانی خیلی برام جالب بود...تو کلاسمون فقط من مسلمون بودم و ۲۵ نفر بودیم...داشت به بچه ها می گفت چقدر مهمه ماییکه ادعا می کنیم خدا پرستان واقعی هستیم، ماییکه می خوایم دینمون درست فهمیده و پخش بشه (که البته منظورش مسیحیت بود) باید الگوهای خوبی باشیم از همه جهات و بعد به من اشاره کرد
و گفت که تو مالزیایی ها، خیلی از مسلمونای معتقدشون الگوهای خوبی برای اسلام هستن و چند بار تا حالا به طور باور نکردنی چیزهایی دیده بود... یکی از اتفاقاتی که براش افتاده بود وقتی از امریکا به فرودگاه اومد رو برتعریف کرد :یه بار که از فرودگاه تاکسی گرفته بودم، یکی از چمدونام تو تاکسی جا موند و هر چی خواستم روزه بعدش اون تاکسی رو پیدا کنم، نتونستم و مطمئن بودم دیگه نمی تونم چمدونم رو پیدا کنم. ولی چند روزه بعد دیدم یه تاکسی اومد دمه دره خونمون و بعدش که خیلی به طور مهربانانه ای سلام و احوالپرسی کرد، یادم افتاد کیه . ازم خیلی معذرت خواهی کرد که زودتر نیومده و وقتی بهش گفتم خیلی برام این کارش عجیب و تحسین بر انگیز بوده، بهم گفت دینه من اسلامه، تو دینه ما دزدی و مال حرام خوردن حرامه و من این کار رو تنها برای خدا کردم...![]()
...
![]()
راستی یه چیزه جالب... مالزیایی ها به هرکی که به نظرشون بیاد رنگ پوستش ازشون روشن تره می گن "آدم سفید" (Orang Putih)...کلمه ی orang میشه ادم...کلمه ی ارانگوتان هم از همین ریشه هست...Orang Hutan...به مالزیایی hutan میشه جنگل
...پس ارانگوتان یعنی "آدمه جنگلی"!!...
راستی مالزی یه جزیره ی ارانگوتان ها داره که توش یه بیمارستانه ارانگوتانه...خیلی بیمارستانشون جالبه
...بچه های ارانگوتانا رو پوشکی می کنن...
![]()
راستی همین الان که داشتم فوتساله ایران و اندونزی رو از تلویزیون تماشا می کردم، گزارشگره یه چیزی گفت
...گفت معمولا ایران بهترین و شلوغترین و زیادترین تشویق کننده ها رو داره همیشه تو این بازیا ولی وقتی ایران یه بازیو می بازه، دفه ی بعدش خیلی تشویق کننده هاشون کم میشه یا اصلا کسی دیگه برای تشویقشون نمیاد
، مثلا الان تو استادیوم یکی دوتا تشویق کننده بیشتر نداره ایران
به خاطره اینکه دیشب باختن
...
راستی زمان عیده ما هوای مالزی گرم تر از همیشه میشه...
عید چینیا نزدیکه!!! ۵ شنبه ی همین هفتس! اینجا هرجا برین، با قرمز تزیین شده،(اخه قرمز رنگ مقدسه چینیاس) و تبریکه عید :Gong Xi Fa Cai...![]()

اهنگای چینیه عیدشونم همیشه یه جوره
...
یکی از اهنگاشون اینجوریه:
گمشی...گمشی...گمشینی
گمشی...گمشی...گمشینی
فکر کنم تبریکه عید باشه
...
![]()
عید چینیه شما هم مبارک باشه![]()
درباره ی من
سلام...من گلناز هستم. 16 سالمه و در حال حاضر در مالزی زندگی می کنم!:) ممنونم از اینکه به وبلاگه من اومدین. منتظر نظراتتون هستم...عشق یعنی خدا و خدا یعنی عشق