تبليغاتX
زندگی با وجود او زیباست

~بهترینم, هر لحظه به دیدارت نزدیکتر می شوم~

سه شنبه 25 دی1386
جهاد با نفس...یا حسین!

به نام خدای کربلا

سلامممم......خوبین؟...محرم هم اومد...

www.shore-hosseini.blogfa.com

 کمی دیر اومدم اینجا به خاطر اینکه راستش نمی دونستم چی بنویسم برای امام حسین...چند باری اومدم که بنویسم اما نشد...از خدا خواستم خودش بهم بگه چی بنویسم...دیشب مجلس زیارت عاشورا خونه ی یکی از دانشجو ها بود و ما هم رفتیم...فکرم رفت رو یکی از راه هایی که میشه از فداکاریه امام حسین نتیجه گرفت...جهاد با نفس...

به عنوان پسر پیامبر، ایشون می خواستند که الگوی خوبی باشن و جهادی کنن که مسلمونا همیشه یادشون باشه که جهاد به معنی واقعی یعنی چی...به نظر من جهاد امام حسین، جهاد با نفس هم بوده...و یکی از درسهایی که ما می تونیم بگیریم اینه که هر جوری شده با نفسمون بجنگیم...ایشون از همه چی گذشتن و ترسی از مرگ و جدا شدن از این دنیا نداشتند و وابستگی هاشونم کنار گذاشتن...به نظر من همه ی تغییراته مفیدی که در یه انسان ایجاد میشن یه جورایی جهاد با نفس هستن و همه نوع جهادی با جهاد با نفس شروع میشه...مثلا زمان جنگ کسانی که با نفسشون و وسوسه های شیطان نمی جنگیدن، بهونه های مختلف میووردن تا با رسول خدا نرن میدونه جنگ (همونجوری که قران میگه)...


"بخوان بر این مردم حکایت انکس را که ما آیات خود را به او عطا کردیم ، از ان آیات به عصیان سر پیچید چنانچه شیطان او را تعقیب کرد و از گمراهان عالم گردید و اگر ما به مشیت نافذ خود می خواستیم به ان ایات او را رفعت و مقام می بخشیدیم ولکن او به زمین فرو ماند و پیرو هوای نفس گردید و در این صورت مثل او به سگی ماند که اگر او را تعقیب کنی یا به حال خود واگذاری به عوعو زبان کشد، ای رسول ما این است مثل مردمی که ایات خدا را بعد  از علم به ان تکذیب کردند، این حکایت به خلق بگو شاید فکری کنند" {الاعراف، ۱۷۶-۱۷۵}

خدا جونم همه ی ما رو کمک کن تا خالصانه به سوی تو بیایم

خدا جونم دست همه ی مارو بگیر تا پی هوای نفسمون نریم

خدا جونم دستمونو بگیر تا همه به امید تو زنده باشیم

یا حسین

یا مهدی

 

 

+

گلناز ن

چهارشنبه 12 دی1386
فرار؟؟؟...(2)

به نام خداونده مهربان جان آفرین

سلامم......خوبین؟......(ادامه ی داستان رو نوشتم، اگه نخوندین نصفه قبلیشو ، تو پست قبلی هست)...

che khoshmaze:D

مدتیه به این فکر می کنم که خیلی از جمله ها یا مثال ها به جز معنی که اشکارا دارن، معانیه عمیقه دیگه ای هم دارن که خیلی وقتا ادم بهشون فکر نمی کنه...مثلا وقتی تو  تشهد نماز میگیم لا اله الله، یعنی به این شهادت می دیم که خدایی جز الله وجود نداره مثل خداهای بودایی ها یا خداهای دیگه ،ولی به نظر من این جمله چند تا معنیه عمیقه دیگه هم داره...خیلی از ما آدما بعضی موقع ها به یه چیزایی یا کسانی اینقدر ارزش میدیم یا وابسته میشیم، که همش فکر می کنیم که بدون اونا زندگی امکان پذیر نیست و هر کاری می کنیم تا اگه انسان هستن، اونا رو راضی کنیم یا اگه مثلا پوله، ازش بیشتر از هر چیزه دیگه ای نگه داری کنیم...به نظر من این جمله منظورش اینم هست که هیچ چیزیرو بیش از حد بزرگ نبینیم چون خدا فقط بزرگه، وگرنه اونارو اونطوری که باید خدا رو بزرگ ببینیم بزرگ می بینیم و بعدش میشه شریک خدا و اونوقت خدا رو تنها پرستش نمی کنیم...(البته این فقط نظر منه، اگه نظرتون فرق می کنه، خوشحال میشم از شنیدنش)......


عشق پیدا شد و ...

در ازل پرتو حسنت زتجلی دم زد ~~ عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد

جلوه ای کرد رخت دید ملک عشق نداشت ~~ عید آتش شد از این غیرت و بر آدم زد

عقل می خواست کز ان شعله چراغ افروزد ~~ برق غیرت بدرخشید و جهان بر هم زد

مدعی خواست که اید به تماشاگه  راز ~~ دست غیب آمد و بر سینه ی نا محرم زد

دیگران قرعه ی قسمت همه بر عیش زدند ~~ دل غمدیده ی ما بود که هم بر غم زد

 جان علوی هوس چاه زنخدان تو داشت ~~ دست در حلقه ی آن زلف خم اندر خم زد

حافظ آن روز طربنامه ی عشق تو نوشت ~~ که قلم بر سر اسباب دل خرم زد

 به امید اینکه دنیا پر از عشق بشه و همه عاشقه خدا و همدیگه باشن...البته الان هم خیلی دور از عقل نیست چون همه چی از خود ما شروع میشه...قطره قطره جمع گردد وانگهی دریا شود...

و ادامه ی داستان...(قسمت اولش تو پسته قبلیه)...

با صدای بلند ویوین و صدا می کردم و فقط دوییدم به یه طرف...وقتی ماشینا رفتن یه عالمه نفس عمیق کشیدم ولی.....پس ویوین کو؟...همه جا رو بین ماشینا دیدم و اینقدر صداش زدم خبری نبود که نبود!ترسیدم!...مبایلم زنگ زد..ویوین بود...وقتی وارد پارکینگ می شدیم، اون از طرف راست دوییده بوده و من از طرف چپ واسه همین همو گم کرده بودیم...بعد از نیم ساعت که برگشتیم تو و حالمون بهتر شد، دیدیم هنوز دنبال ما هستن...واسه اینکه کوتاهش کنم بگم، ۲ ساعت ما از این طبقه به اون طبقه می دوییدیم و همه ی مغازه دارا بهمون می خندیدن...همش  اون ۳ تا مسیج می زدن...یه بار گفتن بیاین ما کارتون نداریم و ما هم دیدیم بهشون خیلی نزددیکیم تو یه طبقه ایم گفتیم باشه بیاین طبقه ی پایینه همکف جلوی سوپر مارکت همو ببینیم و اونوقت دوییدیم تو یه مغازه که ما رو نبینن ویوین دماغش محکم خورد به یه خانومه...واییییی معلم انگلیسیمون این جا چی کار می کنه؟ شد مثه فیلما!...تو ۵ دقیقه بهش توضیح دادیم چی شده و بعدش از دست اونم فرار کردیم...به سرعت چند طبقه رفتیم بالا و با خیال راحت دو تا نوشیدنیه خوشمزه گرفتیم، حالا اونا دارن حرص می خورن، ما می خندیم...بیچاره ها اینقدر ضایع شدن و خلاصه بعد از۲-۳ ساعت دوییدن بالا و پایین، ما بردیم و اونا پشیمون شدن...اون شب از پا درد و خستگی هر دومون ناله می کردیم...

ممنونم که اومدین باز...

راستی عکسای پست قبلیم نگاه کنین...

یا علی

 

+

گلناز ن

پنجشنبه 6 دی1386
فرار؟؟؟...(1)

به نام خداوند زمین و اسمانها

سلامممم...خوبین؟...دفه ی پیش عید غدیر رو یادم رفته بود بگم ولی الان می گم عیدتون مبارک باشه و همچنین سال جدید میلادی هم مبارک باشه...(این پایین یکی از عکسای خودمه از یکی از مراکز خرید پینانگ (Queensbay) که برای کریسمس تزیینش کردن)...

Queensbay Mall, Penang

حدودا ۶ ماه پیش یه روز با چند تا از دوستام (همه دختر بودیم) قرار گذاشتیم بریم Gurney که مشهورترین مرکزه خرید پینانگ هست و البته ۸ طبقه هم داره...قرارمون این بود که هممون گوشامونو یه سوراخه دیگه بکنیم و از هفته ی قبلش قرار گذاشته بودیم...من و ویوین (چینیه و همسنه) و سیدنی (آمریکاییه و ۲ سال بزرگتره) و ابی (یه دختر استرالیاییه و ۱ سال بزرگتره) و ریساکو (ژاپنیه و ۲ سال بزرگتره)...البته پیشنهاد من و ویوین بود که بریم...اما نمی دونم چرا وقتی به مغازهه رسیدیم، ما دوتا رو جو گرفت و هر دومون وقتی دستگاهه گوش سوراخ کنشونو دیدیم ترسیدیم و پشیمون شدیم ولی چون با دو تا دختر بسیار لجباز و قوی!!! همراه بودیم، می دونستیم که اگه اونا بو ببرن، با زور مارو می شوونن تا حتما گوشمونو سوراخ کنیم...همونجا من به ویوین یه چشمک زدم گفتم بیا در ریم...اونم یهو بلند گفت "گلناز بیا این روسریارو ببین چقدر قشنگن" تا منو بکشونو نزدیک در...وقتی بهش رسیدم دستمو گرفت و با هم به سرعت دوییدیمو از مغازه فرار کردیم...اینقدر دوییدیم تا از اونجا کمی دور شدیم...خوشبختانه هنوز نفهمیده بودن...ویوین یه کیف پر از کتاب از مدرسه اورده بود که واسه ی اینکه سنگین بود به نوبت می گرفتیم...Gurney دو قسمت داره که هر دو قسمتش به هم راه دارن و تا ۷ طبقه بالا میرن و یه طبقه پایین..مغازهه طبقه ی چهارم بود...رفتیم طبقه ی بالا و پشت یه دیوار کوچولوی تبلیغاتی وایستادیم که دقیقا روبروی مغازهه بود ولی یه طبقه بالاتر...همه با تعجب نگاهمون می کردن که چرا قایم شدیم...به نوبت مغازه رو نگاه می کردیم با گوشه ی چشم...روی پله های برقی یه عالمه آدم وایستاده بودن! و ما از بینشون معذرت خواهی می کردیم و به سرعت می دوییدیم و خم می شدیمو رو پله ها می نشستیم که اگه اومدن بیرون از مغازه مارو نبینن!!همه بهمون می خندیدن...بعدش که خیلی از مغازهه دور شدیم اروم اروم داشتیم راه می رفتیم که نفسمون بیاد دیدیم که طبقه ی پایین روبروی ما سیدنی و ابی دنبالمونن!!! تا دیدیمشون اونا هم ما رو دیدن!!! حالا ما بدو اونا بدو...به ویوین یه در خروجیه پارکینگ رو نشون دادم و دوییدیم بیرون...هنوز یه زره ندوییده بودم که دیدم چند تا ماشین از همه طرف با سرعت دارن میان و منم وسط راهشونم و خبری از ویوین نیست!!! از ترس و حالت حولزدگی فقط دستمو گرفتم به صورتمو چشمامو بستمو... (چون خیلی طولانی بود، نصفه دیگشو تو پست بعدی تعریف می کنم)...{راستی عکس Gurney Plaza رو در ادامه ی مطلب گذاشتم}...

vay che khoshmazas!!!!

حتی تو تعطیلات هم باید واسه کلاس انگلیسی ۳ تا کتاب گنده بخونیم...البته من خوشم میاد...

این دفه زیاد تر ازاین حرف نمی زنم ولی قول میدم زود دوباره اپ کنم...

در ادامه ی مطلب عکس گذاشتم..حتما برین...

عیدتون مبارک باشه

و

خدا یارتون...

 


ادامه‌ی مطلب
+

گلناز ن