~بهترینم, هر لحظه به دیدارت نزدیکتر می شوم~
به نام بهترین
سلاممممم....خوبین؟؟؟
...چه خبرا؟؟؟...من که حالم خیلی خوبه اخه امتحانامون پریروز تموم شدن و تا یه ماه تعطیلم
...اینقدر می خوام شیطونی بکنم که خدا می دونه...
...راستی عیدتون مبارک باشه
...البته دو تا عید در پیش هست اگه بیشتر نباشه...عید قربان و کریسمس...
...شهر ما هم خبرایی هست...هم به خاطر کریسمس هم عید قربان...
...راستی شب یلدای خوبی داشته باشین!
...(هندونههههه بخورین!)...

دیروز صبح که از خواب پا شدیم، صدای الله اکبر میومد از مسجده نزدیک خونمون...یه عالمه ماشین همه جا پارک و همه ی مسلمونا لباسای عید پوشیده بودن، از همه رنگی!...خانوما و اقاها همه لباسای براقه اسلامی پوشیده بودن...خیلی جالبه که هیچ کس لباس سیاه نپوشیده بود...برای نماز عید با مامان و بابا رفتیم مسجد
...یکی از قانونای مالزی میگه که تو روزای عید پلیس حق نداره ماشیناییو که بد پارک کردن به خاطر شلوغی جریمه کنه...واسه همین همه جا ماشینا پارک شده بودن...وقتی وارد شدیم، همه بوی گل می دادن و مسجد هم خیلی تمیز بود و بوی خوبی می داد...منظره ی خیلی خوبی هم داشت...باد هم میومد...نمازشون با نماز ما خیلی فرق داره (یعنی نمازعیدشون)...ما یه عالمه قنوت داریم ولی اینجا به جای دعای قنوت فقط ۱۰ بار تکبیره الله اکبر میگن! واسه همین خیلی زود تموم میشه...ولی ۲ ساعت قبل و ۱ ساعت بعدش دسته جمعه ذکرای مختلف می گن...
... (عکسش در ادامه ی مطلب هست)...
~~~
یه روز معلممون سر کلاس گفت باید برین با یکی که من میگم مصاحبه کنین برای ۳۰-۴۰ دقیقه!...قرار بود به هر کدوممون یه کسیو بگه که معلم نیست ولی جزو مدرسس!...فرداش که یه لیستیو بهمون داد من هم تعجب کردم هم ترسیدم...تو لیست اسما از نگهبان مدرسه بود تا مدیرا و تا Director(ما ۲ تا مدیر معمولی داریم و یه director داریم که رئیس ۲ تا مدیر دیگس...اسمش Mr.S هست)...اسم دوستم اول اومد که با یکی از مامانا بود، اسم چند تا از پسرا و چند تا از نگهبانا و کمک معلما اومد و بعدشم اسم من بغل اسم...
...دهنم باز موندددد...نهههه...اخه چه طور با director حرف بزنم؟؟؟...معلممون اینقدر خندش گرفته بود!!!...اخه از قبل بهش گفته بودم که برای من یکیو انتخاب کن که سخت نباشه
... اینقدر غر زدم
...
هفته ی بعدش باهاش مصاحبه کردم در مورد همه چی!!!...یه میکروفون زدم به لباسش با موبایلم صداشو ظبط کردم (که البته صدای خودمم ظبط شد! رو نت نیست اگه گذاشتمش ادرسشو اینجا میگم)
...رفتم دفتر مدرسه بعد منشیش پرسید می خوای بری توی اتاقشون برای چی؟...گفتم خودشون گفتن...بعد رفت پرسید گفت برو تو...رفتم دیدم یه جای بزرگه با یه عالمه مبل و یه میز بزرگ!!! یه ادم مهربون هم نشسته بود پشت میز که وقتی منو دید لبخند زد گفت بشین و منم نشستم
...با خودم فکر می کردم : اخه چرا این معلممون برای من این ادم رو انتخاب کرد؟
...منم لبخند زدم...قرار بود کسی که باهاش مصاحبه می کنیم به معلممون در مورد کل مصاحبه، اینکه چه طور مصاحبه شدنو این جور چیزا نمره بده!!!...باور کردنی نبود ولی وقتی چند هفته بعدش نمره ها رو معلممون داد، از بین همه من ۱۰۰ شده بودم![]()
...
...

خوش آمد گل وز آن خوشتر نباشد ~~ که در دستت به جز ساغر نباشد
زمان خوشدلی دریاب و دریاب ~~ که دایم در صدف گوهر نباشد
غنیمت دان و می خور در گلستان ~~ که گل تا هفته ی دگر نباشد
عجب راهی ست راه عشق کانجا ~~ کسی سر بر کند کش سر نباشد
بشوی اوراق اگر همدرس مایی ~~ که علم عشق در دفتر نباشد
زمن بینوش و دل بر شاهدی بند ~~ که حسنش بسته بر زیور نباشد
شرابی بی خمارم بخش یا رب ~~ که با وی هیچ دردسر نباشد
بچه تر که بودم فکر می کردم وقتی ۱۴-۱۵ سالم بشه چی میشه! فکر می کردم چه رویایی میشه! همش می خواستم بیبنم چه شکلی میشم و زندگی چه طور میشه! ولی حالا که رسیدم به این سن، فهمیدم بچگی یه چیز دیگس و دلم برای اون روزا تنگ شده!!!...دیگه الان نمی خوام به اینکه اینده چه طوریه فکر کنم چون از زمان حال غافل می مونم و یه روزی پشیمون میشم!...می خوام بیشتر قدر هر یه لحظه ی زندگیو بدونم و فقط به خدا امید داشته باشم نه اینده...
...
***
به ادامه ی مطلب برین حتما! دو تا عکس ناب گذاشتم![]()
ممنونم که بازم به حرفای من گوش دادین
ببخشید اگه این ۲ هفته نبودم
به امید خودش
![]()
به نام خدا
سلامممم...خوبین؟؟؟...
...این هفته خیلی حرف دارم...
...

همین چند هفته پیش، مدرسه ما تصمیم داشت یه تمرینی بکنه برای روبرویی با مثلا بمب گذاری!...بغل دست مدرسمون یه هتل هست....حدودا بزرگه....سر یکی از کلاسا (که از قبل هم هیچ کدوم از بچه ها نمی دونستن) یهو از همه جا صدای اژیر اومد....همه رفتیم وسط مدرسه....از پیش دبستانیا گرفته تا سال چهارمیا....به صف شدیمو از مدرسه رفتیم بیرون....همه تعجب کردیم که کجا داریم می ریم
....بعد وارد هتل شدیم....۳۹۰ تا بچه!....اونم پشت سر هم....یه عالمه پله بالا رفتیم...تا رسیدیم به تنیس کرت هتل که تو طبقه ی ۳-۴ بود....همه ی مدرسه دوباره اونجا به صف شدیمو با هم دیگه یهو جیغ کشیدیم!!!
.....بعدشم دوباره همونطوری برگشتیم تو مدرسه!!!...(راستی یادم رفت بگم همه ی معلم ها هم از قبل بهشون گفته بودن که کجای راه مواظب بچه ها باشن! هر کدومشون یه جای راه وایساده بود!)...
![]()
![]()
![]()
برای مسابقات دیبیت(debate) که مثه همیشه بهمن هست، ما هر هفته تمرین می کنیم با موضوع های مختلف...یکی از موضوع هامون جالب بود...همشون جالبن ولی این یکی سخت تر هم بود.:
A victim's deliberate use of deadly force is a just response to repeated domestic violence
البته من چون مترجم نیستم و نمی دونم که چطور تو یه جمله به فارسی اینو بگم... ولی اگه بخوام معنیشو توضیح بدم این جوری میشه که استفاده از قدرتی که می تونه باعث مرگ بشه بوسیله ی یه قربانی در برابر خشونت شدیدی که در یک یه خانواده هی تکرار میشه عکس العملی عادلانه هست...
..دهنم کف کرد به فارسی گفتنش سخته ها!...بذارین یه مثال بزنم: اینکه مثلا یه آقایی خانومه خودشو هر روز بدجوری بزنه، بعد خانومش یه روز از یه قدرتی که می تونه باعث مرگ بشه استفاده کنه برای دفاع از خودش عادلانه هست...{۴ نفر (۲ تا تیم ۲ نفره هستیم) روبروی داور می شینیم و بعد به ترتیب میریم جلو و ۷ دقیقه حرف میزنیم...یه تیم مخالفه و یه تیم موافقه...هر کسی بعد از ۷ دقیقه ازش یه عالمه سوال میشه از گروه مقابل و تازه بعدش دوباره هر کی ۴ دقیقه میره جلو و با حرفای گروه مخالف برخورد می کنه! و البته همشو خلاصه گفتم یه عالمه قانون هم داره...}...البته من با این موضوع بحثمون مخالف بودم ولی از اونجایی که قرعه به اسمم اومد که باید تو بحثمون درستیشو ثابت کنم، در تحقیقات و بحثایی که کردیم، نظره شخصیم هم عوض شد!
...

پارسال همین موقه ها بود که عمم از ایران برامون یه عالمه قره قوروت فرستاده بود...(جای شما خالی خیلی خوشمزه بود
)...یکی از دوستام (ریشیکا، که سریلانکایی هست) خیلی دوست داش غذاهای ایرانی و شیرینی های ایرانیو خلاصه چیزای مختلفو امتحان کنه...یه روز یه مقدار زیادی قره قوروت بردم مدرسه که بهش بدم...تو کلاس جغرافی بودیم...به اندازه ی کمتر از نوک انگشتش برداشت و گذاشت تو دهنش...خوشش اومد ولی دیگه نخورد چون براش خیلی ترش بود
...کلا ما ایرانیا به چیزای ترش خیلی بیشتر از بقیه عادت داریم اونم ترشیه قره قوروت!!...همون موقع برادرش (آشان، یه پسریه که خیلی بزرگتر از سنش میزنه چون هیکلا بزرگه و صداش خیلی کلفته) وارد کلاس شد...ریشیکا به من نگاه کرد و یه چشمک زد، منم فهمیدم منظورش چیه...به برادرش گفت ببین گلناز یه شیرینیه خیلی خوشمزه از ایران اورده
...منم تعارف کردم بهش...اونم بیچاره بی خبر از اینکه این چیه یه عالمه برداشت و گذاشت تو دهنش!!!!...وایییییییی جاتون خالی بود ببینین قیافشو!!!!...می پرید بالا پایین و پاشو می کوبید به زمین و فریاد می کشید و می گفت من شما دوتا رو می کشم
...دستشم گرفته بود به دهنش...اخه اونجا سطل اشغال نبود و نمی تونست به دور اطرافشم نگاه کنه چون چشماشو محکم بسته بود...![]()
![]()
...همین موقع معلممون اومد و هم خندش گرفته بود هم تعجب کرده بود...همه ی بچه ها تعجب کرده بودن... من و ریشیکا و خورشید هم دستمونو گرفته بودیم به دلامون از خنده داشتیم ریسه می رفتیم...![]()
...به معلممون هی داد می زد می گفت به این دوتا هیچ وقت اعتماد نکن مستر س...![]()
![]()
...
ممنون که این همه خوندین
...
برام دعا کنین اخه امتحانات پایان ترممون تا ۲ هفته ی دیگه شروع میشن...
و البته برای همین به احتمال زیاد این ۲-۳ هفته نمی نویسم
...
ولی اگه وقت شد حتما می نویسم
...
اگه بهتون سر نزدم به موقع، ببخشید چون واقعا سرم شلوغه...
خدا حافظظظظظظ...![]()
~~به نام بزرگترین عاشق~~
سلامممممممممم.....خوبین؟ ....اگه بدونین سرم چقدر شلوغ بود این مدته....راستی نشد که قبل از عید بروز کنم (تولد امام رضا)...امیدوارم که عید بهتون خوش گذشته باشه...
....قسمت زرده پایینو حتما بخونین (بیاین قدر زندگیمونو بدونیم تا زنده ایم...)...
![]()
![]()
![]()
هفته ی پیش چهارشنبه روز ورزش مدرسمون بود...هممون رفتیم دانشگاه USM یه عالمه مسابقه دادیم
...(خورشید یه بر چسب سبز رنگ گرفت اخه نفر ۴ شد واسه پرتاب دیسک!)....منم که بین هر مسابقه ای هی می رفتم یخ مک می گرفتم.(اخه تو مدرسمون بچه های سومی هر شب واسه مدرسه یخ مک درست می کنن و میارن).(و البته
احتیاجی نداره که همون موقع واسه همه چی پول بدین...هر کلاسی یه دفتر داره که هر صفحش به اسم یکیه و هر چی که بخوایم می گیریم اون تو می نویسن و بعدا با مامان باباها حساب می کنن![]()
)...
![]()
![]()
![]()
تری شیاوو Terri Schiavo....این اسمو تا حالا شنیدین؟.... اگه شنیدین که حتما ماجرای دلسوزشو می دونین و اگر نه حتما پایینو که نوشتم بخونین....حدودا ۲-۳ سال پیش یه روز که داشتم به اخبار نگاه می کردم، عکس یه خانومی توجهمو جلب کرد...گزارشگره از دادگاه حرف می زد، از شوهرش حرف می زد و از مادر پدرش و اینکه چقدر تو امریکا ماجراش پیچیده...خیلی کنجکاو شدم...بعد از تحقیق، ما جراشو فهمیدم و البته اون موقع هنوز اتفاق بدی نیفتاده بود تا اینکه چند هفته بعد دادگاه بزرگ امریکا به نفع شو هرش رای داد....
.:
تری با همسرش و خانوادش در فلوریدای امریکا زندگی می کردن. یه روز وقتی ۲۶ سالش بوده، برای چند دقیقه اکسیژن به مغزش نمی رسه...و این باعث میشه که قسمت هوشیار مغزش تا حدودی از کار بیفته...برای مدتی در بیمارستان با کمک دستگاهی نفس می کشیده (ventilator یا respirator) و با لوله ای بهش غذا می دادن (feeding tube)...بعد از چند روزی، خودش شروع به نفس کشیدن می کنه و دیگه از زیر دستگاه درش میارن و فقط با لوله بهش غذا می دادن...تری مثه یه گیاه، گفته می شد، که هیچ عکس العملی به اطراف نداره و فقط می خوره و می خوابه...این قضیه برای ۱۴-۱۵ سال ادامه داشت و تری همچنان در بیمارستان بود تا اینکه...شوهرش در این مدت ۱۳ سال دوباره ازدواج می کنه و چند تا هم بچه از خانوم دومش داشته...روزی میره بیمارستان و میگه که دیگه نمی خواد به خانومش غذا بدن و اینکه روح خانومش خوشحال میشه از مرگش!...از اینور پدر و مادرش با این موضوع شدیدا مخالف بودن...و برای همین به مدت ۱-۲ سالی به دادگاه رفتن...(مهم اینجاست که میگن به تری یه مقدار پول زیادی میرسیده و با مرگش این مقدر پول به شوهرش میرسیده و خیلیا اینو دلیل اصرار شوهرش می دونستن)(به نظر درست میاد اما از اونجایی که تا ادم درون کسه دیگه ای رو ندونه نمی تونه قضاوت کنه من ۱۰۰٪ نمی تونم اینو باور کنم...فقط خود خدا قاضیه!)...از اونجایی که پیشرفت کرده بوده و خودش کم کم نفس کشیده بود، هنوز به اینکه خوب بشه امید داشتن... و البته منم خودم چند تا ویدئو ازش دیدم که هم گریه می کرد و هم اروم لبحند می زد ولی مثل اینکه فلج بود....اما خدا می دونه...شاید خوب می شد و شایدم نمی شد...تا اینکه دادگاه بزرگ امریکا بالاخره به نفع شوهرش رای داد و تری بعد از ۱۱ روز غذا و اب نخوردن فوت کرد....![]()
![]()
....( در سن ۴۱ سالگی)...به نظر من این کار اصلا درست نبوده و بعد از مرگش چند تا انجمن به اسمش می زنن برای جلوگیری از اینکه این اتفاق دوباره برای کسی دیگه بیفته!...

تری و مامانش...
نازنینم در چشمانم نگاه کن...

راستی مالزی از یه نظر خیلی با ایران فرق داره...
....اول حدس بزنین
...خب...حالا میگم...اینکه مالزیایی ها دوست دارن هر جا که قله کوه هست بهشت زهرا درست کنن
...یعنی شما هر جا برین که کوه داشته باشه، می تونین منتظر دیدن یه سری قبر (که معمولا هم مال چینیاس) باشین...یکی از دلایلشم اینه که چینیا به روح اجدادشون خیلی احترام می ذارن و بعضیاشون اونا رو مثه خدا می پرستن...
در ادامه ی مطلب در این مورد عکس گذاشتم حتما ببینین...
یه مقداری دیگه ای از حرفام مونده بودا ولی خب چون طولانی میشه، دفه ی بعد میگم
...
ممنونم که اومدین پیشم...
به امید دنیایی که توش ظلم هر روز کم تر بشه و آدما عاشق همه باشن...
...به امید بزرگترین عاشق...![]()
درباره ی من
سلام...من گلناز هستم. 16 سالمه و در حال حاضر در مالزی زندگی می کنم!:) ممنونم از اینکه به وبلاگه من اومدین. منتظر نظراتتون هستم...عشق یعنی خدا و خدا یعنی عشق