~بهترینم, هر لحظه به دیدارت نزدیکتر می شوم~
به نام همونیکه همیشه پیشمونه اما ما فراموشش می کنیم
سلامممم.....
.....خوبین ؟ ....این مدته همش اینجا بارون میومد! (و البته ادامه داره!)....چند تا از روزنامه ها نوشته بودن برای سیل در ماه اینده اماده بشین!....

چند ماه پیش که بابا بزرگم اومده بود اینجا پیش ما، یه روز صبح (مدرسه نداشتم چون تعطیلات تابستون بود) دست بابا بزرگمو گرفتمو با هم رفتیم تا تو شهر یه چرخی بزنیم...قبل از اینکه بریم، فکر کردم می خوام یه شیطونی بکنم
، ولی نمی دونستم چی تا تصمیم گرفتم یه لباس که خیلی شبیه لباسای عرباس (توریستهای عرب اینجا زیاد میان) بپوشم... بابا بزرگم از پیاده روی خیلی خوشش میاد و واسه همین پیاده رفتیم....دست بابا بزرگمو با یه دست گرفتم...با اون یکی دستتمم یه چتر گرفتم (اخه اینجا برای نور شدید خورشید هم چتر بگیرین خوبه!)....کلا توریستای عرب رو اینجا خیلی بهشون احترام میذارن چون مشهورن و خلاصه هر کی رد می شد می گفت "اسلام علیکم" و منم جواب می دادم "علیکم اسلام"![]()
....بابا بزرگم هم تعجب کرده بود که چرا همه دارن به عربی با ما سلام می کنن هم جوابشونو به عربی می داد![]()
![]()
.....
![]()
هفته ی پیش رفتیم کوالا لامپور....این دفه با همیشه یه فرق بزرگی کرده بود...دیگه جایی نیست که برین و ایرانی نباشه
و همچنین همه جا رستورانای ایرانی هست
....همین ماه پیش که رفته بودیم، متوجه این نشده بودم!...فکر کنم حدودا ۶-۷ تا هم سوپر مارکت ایرانی داریم اونجا که یه ۳-۴ تاییشون جدیدن!...جالبتر اینکه چند نوع مجله و هفته نامه ایرانی هم تو مالزی شروع به کار کردن! جالبه!...راستی اگه الان مالزی هستین می گم که یه مرکز خرید خیلی بزرگ هم تو کوالا باز شده (که طبقه ی اولشم که سوپر ایرانی داره
) که اسمش پاویلیون هست...(راستی جای شما خالی یه عالمه اب انار اروم ادا خوردم
)....
چند مدتیه به این فکر می کنم که چقدر عمر انسان زود می گذره!!!....واقعا ادم تا چشم به هم می زنه چند سال می گذره!!...ما یه معلم پیر داریم که خودش معلم مدیر مدرسمون بوده یه زمانی
...واقعا می گن آدما روز قیامت همش ناراحتن که اینقدر تو دنیا غرق شدن!..یعنی غرق دنیا شدن!
....همه چی می گذره از خوب و بد گرفته!..
مرا عهدی ست با جانان که تا جان در بدن دارم~~~~هواداران کویش را چو جان خویشتن دارم
صفای خلوت خاطر از ان شمع شگل جویم~~~~فروغ چشم و نور دل از ان ماه ختن دارم
به کام و ارزوی دل چو دارم خلوتی حاصل~~~~چه فکر از خبث بد گویان میان انجمن دارم
مرا در خانه سروی هست کاندر سایه ی قدش~~~~فراغ از سرو بستانی و شمشاد چمن دارم
گرم صد لشکر خوبان به قصد دل کمین سازند~~~~بحمدلله و المنه بتی لشکر شکن دارم
الا ای پیر فرزانه مکن منعم ز میخانه~~~~که من در ترک پیمانه دلی پیمان شکن دارم
یه عکس پیدا کردم خیلی نازه ... همین پایینه! ببینین!...

راستی همین چند هفته پیش یه برنامه ای داشتیم تو مدرسمون که همه ی بچه های دبستانیمون لباسای عجیب می پوشیدن و دور مدرسه راه می رفتن! (Costume Parade)....خیلی ماه بودن...چند تا عکس که خودم گرفتم تو ادامه ی مطلب هست....
موفق باشین
به نام پروردگار عشق
سلامممممم....
....این دفعه به موقع اومدم بالاخره
....خوب چه خبرا؟....چی کارا می کنین؟...راستی بد جوری سرما خوردم و دیروز و امروز هم تب کردم![]()
...(الانم که دارم می نویسم، هر ۲ کلمه ای که می نویسم سرفه می کنم
)....امروز صدام بند اومده بود و نمی تونستم حرف بزنم به خاطر گلوم، (البته با صدایی که نداشتم اینقدر حرف زدم
)....
خوب....می دونین این چند روزه به یه نتیجه ای رسیدم
...میگن آدما از تجربیاتشون درس میگیرن!..خوب منم سعی کردم یه درسی بگیرم، به خاطر اینکه بارها و بارها تجربه کردم که این موضوع مهمه...یه سوال؟...وقتی می دونین یکی دوستون داره (می تونه هر کسی باشه مثلا دوستتون یا پدر و مادر یا بقیه اعضای خانوادتون یا بچه های مدرسه یا دانشگاهتون یا هر کسی) ، و به همچنین شما دوسشون دارین، چقدر ازشون توقع دارین؟؟؟...نمی دونم چرا اما معمولا وقتی پای دوست داشتن وسط میاد، توقع آدما هم میره بالا (مثل خودم
، ادمای احساساتیو درک می کنم
)...داشتم با خودم فکر می کردم که خیلی سخته اما واقعا میشه که آدم بدون توقع ادما رو دوست داشته باشه؟
که دیگه هیچ وقت دلش از دستشون نشکنه و هیچ وقت دلخور نشه...میشه گفت: میشه مثه بارون رو سر همه یکسان ، بدون توقع، بارید؟...یا میشه مثل خدا که عاشق همه ی آدماس،بود و صبر داشت؟...سخته، اما فکر نمی کنم غیر ممکن باشه
...می خوام از این به بعد سعی کنم تا جایی که میشه توقع نداشته باشمو همه ی ادما رو دوست داشته باشم...شما هم میاین؟...
![]()
راستی! همین یه ساعت پیش بیرون مدرسه منتظر بابام بودم....یه ماشین از توی مدرسه اومد که بره بیرون...یه خانومه بود که اومده بود دنبال بچه هاش...در همین لحظه بابای منم اومد!....بابام با ماشین طرف راست ماشین خانومه صبر کرد و منم که طرف چپش بودم....خانومه تا منو دید توقف کرد آروم و بهم سلام کرد از تو ماشین و گفت رد شو با دستش...سرشو اونوری کرد که به بابام سلام کنه،( تو فرهنگ امریکاییا هم مثل ایرانیا سلام و احوال پرسی خیلی مهمه، برعکس فرهنگ انگلیسیا)، و خلاصه منم راه افتادم که از جلوی ماشین برم اونور پیش بابام!...یهو دیدم ماشین داره میاد تو دلم!....اونم با سرعت!...یعنی پام با چرخ ماشینه فقط ۱ میلیمتر فاصله داشت....
...خم شدم رو سپر ماشین و خانومه ایست کرد، هر دوشون فکر کردن چرخ رفته روم اما من زودتر از اینکه برم زیر چرخ پریدم عقب
...و الانم سرو مورو گنده نشستم اینجا...خدا رحم کرد!....
....
![]()
راستی مدتی پیش پرسیده بودم که به نظرتون بهترین تفریح دنیا چیه...به نظر من بهترین تفریح دنیا
که هیچوقت ازش سیر نمی شم غذاس...عاشق انواع غذاها هستم و تو ایران که بودیم تو خانواده همه می دونستن و معمولا همیشه سر غذا صندلیه طرف چپ بابا بزرگم جای من بود...
...راستی خیلی دلم برای پیراشکیای ایرانی، شیرینی خامه ای یای ایرانی ، دیگه کله پاچهههههههه، و بستنیای ایران و خلاصه خیلی چیزا تنگ شده
که اگه خدا خواست به زودی اومدم همشوووووو می خورم![]()
.....(حالم از شکلات دیگه داره به هم می خوره از بس این چند روزه شکلات خوردم)....(جای شما خالی، یه یخمک ترش لیمویی خوردم بعد از مدرسه امروز یاد اب انار هایی که بین کوه تو ایران می خوردیم افتادم!)...
زیاد شد بازم
...راستی چند تا دیگه از عکسایی که خودم گرفتمو می ذارم تو ادامه ی مطلب...
راستی می خواستم از یه نفر تشکر کنم...
ممنونم آقا رضا برای اینکه تو این مدته ( که بیشتر از یه سال میشه
) بهم زیاد سر زدین همیشه و انرژیه مثبت می دین همیشه......امیدوارم همیشه موفق باشین...اخه اینجا آدم تا میاد به بودن ادما عادت کنه میرن و دیگه عادت کردم که هر چند ماه یه بار با خیلی از کسایی که میان به وبلاگم خدا حافظی کنم...![]()
...و الیته خیلی خوبه که آدم بدونه که میشه همه نرن...
...از همه برای اینکه اومدین اینجا ممنونم...![]()
موفق باشین...
خدا نگهدار....
به نام خدای مهربون
سلام...خوبین؟....خیلی دیر اومدم نه؟....ببخشید...اخه دلیل داشت...
...بعضی موقع ها آدم متیویشن (motivation) نداره بنویسه...ببخشید الان فارسیش یادم نیست...
...خلاصه فکر کردم حالا که کسی نمیاد، یه زره دیر تر بنویسم...
این پایینو صبح قبل از فینال نوشتم...
دیروز سمی فایناله مسابقات بسکتبال ۸ تا کشور اسیا بود...بین ایران و مالزی...تو پینانگ...جاتون خالی حدود ۱۵ نفر ایرانی بودیم تو استادیوم ایرانو تشویق می کردیم و حدود ۲۰۰ نفر مالزیایی که مالزیو تشویق می کردند...ولی ما استادیمو گذاشتیم رو سرمون...جیغ می زدیم...فریاد می کشیدیم...می پریدیم...به صندلیا می زدیم...بقیه که ایرانی نبودند همینطوری به ما با چشمای باز نگاه می کردند اخه خودشون خیلی بی بخار ساکت نشسته بودند انگار نه انگار که سمی فایناله!!!!!!!.....خلاصه جاتون خالی خیلی خوش گذشت و ایران ۸۳ به ۷۱ برد....امروز بازیه فاینال هست! بین ایران و چین...میگن چین خیلی قویه...نمی دونین وقتی بازی کنای ایرانو دیدم باورم نمی شد که همشون زیر ۱۷ سال باشن اخه خیلی قداشون بلند بود...ولی تیمای دیگه زیر ۱۷ سال نبودند...بعد از بازی، دستام قرمز قرمز شده بودن و داشتن ورم می کردن
...هنجرمم خیلی درد گرفته بود...اخه بینمون فقط من و خورشید حونم و سارا کوچولو و یه دختر کوچولوی دیگه بچه بودیم...( من و خورشید که ۱۵-۱۶ سالمونه و سارا ۷ و اون دختر کوچولو ۵)....

قبل از اینکه ماه رمضون تموم شه، یه روز داشتم به دریا نگاه می کردم...کلاس تاریخمون جلوی دریاس...یه کوچولو از سطح دریا ارتفاع داره...احساس کردم چه قشنگه...داشتم بهش با عشق نگاه می کردم و خورشیدم اومد کنارم...سرمو برگردوندم که بهش نگاه کنم، شتلقققققققققققققققق!!!!!!!!!!! رفتم تو جوب!![]()
![]()
...جوبش تا کمرم گود بود...ولی اینکه بهو افتادم توش خیلی خنده دار بود...یه کتاب ۱۰۰۰ صفحه ای هم دستم بود!...از دستم افتاد...اینقدر خندیدم..ولی همه نگران شده بودند...داشتیم می رفتیم تو کلاس، که دیدم انگشت کوچیکه ی دستم پوستش عمیقا کنده! اونم نه یه زره! تازه سیاهم شده بود!...همه فکر کردند چی شده اما من خودم همش می خندیدم ![]()
...پرستار مدرسمون مجبور شد پوستشو یا قیچی ببره چون خیلی دراز کنده شده بود...اونروز خیلی خندیدم
....
![]()
![]()
![]()
![]()
دیشب فاینال مسابقات بسکتبال بود...بین ایرانو چین...پینانگ...نمی دونین چی کار کردیم ما ایرانیا که!...حدودا ۲۰ تا ایرانی بودیم و یه عالمه چینی!....ولی همه ی چینیا به ما (مخصوصا من میگم چرا حالا) نگاه می کردن!...جیغ و فریادی که ما می کشیدیمو می پریدیم بالا (مخصوصا من!)...نمی دونین چی کار کردم...
....چند تا سیم رابط از خونه بردم استادیوم و موبایلمو به تمام بلنگوهای استادیوم وصل کردم
اهنگ اقای آرش که برای جام جهانی خوندنو گذاشتم![]()
![]()
...تمام استادیوم به من نگاه می کردن اخه تو جایگاه کسی که بلنگوها رو تنظیم می کنه هم نشسته بودم
و دستمو بالا کرده بودمو با افتخار ایران ایران می کردم![]()
![]()
...اول که بازیکنای ایرانی هی به هم نگاه می کردن تعجب کرده بودن (راستی در مقایسه با اونا دقیقا مثه مورچه بودم!) اخه زیاد ایرانی نبود...اول که خواستم این کارو بکنم، یه اقای چینی که مسئول بلنگوها بود گفت نمیشه...اخه می خوای چی بذاری؟...بهش گفتم یه اهنگه ایرانیه...اولش یه کوچولو اذیت کرد اما بعدش که یه بار گذاشتم هی از اونور استادیوم میومد اینور و می گفت بیا اهنگتو بذار دیگه
...اونم با ایرانیا دوست شد...خلاصه دست خورشید و می گرفتم و می دوییدیم دور استادیم و اهنگ میذاشتیم...۳ بار با صدای اخر پخش شد تو کل استادیوم...اول و وسط و اخر بازی
...همه ی ایرانیا به من نگاه می کردنو به هم دست تکون می دادیمو خلاصه از اینور چینیا نگاه می کردن....عاشق این اهنگه شده بودن
...می گفتن اینو حتما برای ما بفرست و منم می رفتم دور استادیوم با بلوتوس میفرستادم برا همشون....
...اخرای بازی که خیلی هیجانی شده بودم چرخشی می پریدم
...از رو صندلی پا می شدم و می پریدم ۱۸۰ درجه...اخر که بازی تموم شد، همه به من گفتم "چیر لیدر" (cheer leader) بودی تو
....ایران قهرمان شد...تبریک میگم...یه عالمه عکس گرفتم...چند تاشو در ادامه ی مطلب گذاشتم خواستین برین ببینین...
....راستی چند تا از بازیکنای ما پرواز می کردن طوری که عکس لحظه به لحظه ی پرششون و تو روزنامه های چینی چاپ کردند و البته تو سمی فاینال یکی از بازیکنای ایرانی سرش خون اومد و چند تا بخیه زد...
راستی جای شما خالی عید اینجا خیلی خوب بود...راستی چند روز قبل از عید، ۴ تا ماشین عروسه بنزه سرمه ای پشت سر هم می رفتن...حیلی با حال بود چون همشون یه طور تزیین شده بودن و داماد و عروس عقب نشسته بودن و یه راننده می بردشون...اما نه کسی نگاه می کرد (به جز من
) نه کسی بوق میزد و اصلا انگار نه انگار... عروساشون ناز بودن
البته داماداشونو ندیدم چون دور نشسته بودن
...
ممنونم که بازم اومدین...ببخشید که دیر میام...دعا کنین که زود به زود متیویشن داشته باشم مثه قبلنا بیام...![]()
...
فعلا خدا حافظ و به ادامه ی مطلب برین برا عکسا....
خدا نگهدارررررررررررررر.....![]()
![]()
.....
درباره ی من
سلام...من گلناز هستم. 16 سالمه و در حال حاضر در مالزی زندگی می کنم!:) ممنونم از اینکه به وبلاگه من اومدین. منتظر نظراتتون هستم...عشق یعنی خدا و خدا یعنی عشق