~بهترینم, هر لحظه به دیدارت نزدیکتر می شوم~
به نام خدای مهربان
سلاممممممممم......
...من بازم اومدم....اما خیلی دیر....
.....اینقدر حرف دارم برای گفتن.....
اول از همه....![]()
![]()
![]()
عیدتون مبارک![]()
![]()
![]()
............

پروردگارا، ای منتهای درخواست حاجتها.
و ای آنكه رسيدن به خواسته ها در پيشگاه اوست.
و ای آنكه نعمتهای خويش را با قيمت نمی فروشد.
و ای آنكه داده های خويش را با منّت گزاردن تيره نمی كند.
و ای آنكه می توان با او بی نياز شد ولی هرگز نمی توان از او بی نياز شد.
و ای آنكه به او رو می آورند و از او روگردان نمی شوند.
و ای آنكه گنجينه های او را در خواستها نابود نمی كند.
و ای آنكه، اسباب و وسايل حكمت او را تغيير نمی دهد.
و ای آنكه خواسته های نيازمندان از او قطع نمی شود.
و ای آنكه دعای دعا كنندگان او را به زحمت نمی اندازد.
خود را به بی نيازی از آفريدگانت ستوده ای و راستی سزاوار بی نيازی از آنها هستی.
ای پروردگار من، من از روی رغبت آهنگ تو نموده ام و با اعتماد به تو اميد بر تو بسته ام
و دانسته ام كه حتما بيشترين چيزی را كه از تو بخواهم در برابر دارائی و توان تو، اندك است و بزرگترين
چيزی را كه از تو طلب كنم در برابر گستره فيض و رحمت تو كوچك است. و البته، جود و بخشش تو از
درخواست كسی كم نمی آورد و دست تو در بخششها از هر دستی برتر است.
و اميدم را از خودت قطع نكن و دعايم را از درگاهت بر مگردان، و در اين خواسته و غير آن، گرايشم را به غير خودت متوجه نكن. ~(صحیفه سحادیه)~
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
می خوام یه داستان بگم که واقعیه...
...یه دختر کوچولو تو یه شهر بزرگی زندگی می کرد که یه خانواده ی بزرگم داشت... همه دوسش داشتن خیلی زیاد و تو خانوادشون دختری همسن خودش نبود واسه همین همه بیشتر دوسش داشتن...۵ سالش بود و شیطون بود...۲ تا پسر خاله داشت که با خودش فقط چند ماه اختلاف سنی داشتن...واسه همین همیشه هرجا خانواده هاشون میرفتن بیرون این ۳ تا همیشه با هم بودن...همیشه ۳ تایی بازی می کردن، شیطونی می کردن و خلاصه خیلی صمیمی بودن...یه شب این دختر کوچولو با مامان باباش و خواهرش میرفتن پارک...از قضا پسر خاله های دختر کوچولو هم اونجا بودن...دختر کوچولو یه کمی اونور تر تنهایی داشت می دویید رو چمنا...یهو دید دو نفر دارن می دوئن سمتش
...قبل از اینکه ببینه کین از طرف راست و چپ ۲ نفر بغلش کردن و بوسش کردن و دست همو گرفتن و به طرف سور سوره های پارک سه تایی دویدن...اون شب اینقدر بازی کردن که دختر کوچولو هیچ وقت اون شبو فراموش نمیکنه![]()
...البته اسمش گلناز بود و این ماجرا بر می گرده به ۱۰ سال پیش....![]()
![]()
....(بعضی از خاطره ها چند سالی ادمو می برن عقب)...
...

![]()
![]()
![]()
یه روز تو همین چند هفته پیش داشتیم با خورشید راه می رفتیم که یکی بهم گفت اهاااااا حالا فهمیدم خواهرتم تو این مدرسس...خواهرم؟...گفتم آره خواهر هستیم اما نه تنی
...باورش نمی شد
...می گفت چرا الکی میگی؟...گفتم من الکی نمی گم ما هیچ نسبت خانوادگی نداریم...نمی دونم چرا اینقدر براش سخت بود باورش....عحیبه نه؟....بعدش گفت شاید چون همیشه با همینو اینقدر نزدیکین اینطوری به نظر میاد....
....
الان هر جا میریم نوشته شده و همه میگن : Selamat Hari Raya Aidilfitri....که به زبان مالی هست و همون تبریک عیده...البته مسلمونای مالزی عید فطر رو یه روز جشن نمی گیرن و چند روز پشت سر هم تعطیل می کنن و خودشونم میگن روز اول عید فطر یا مثلا روزه ششمه عید فطر...از ۲ ماه قبل از ماه رمضونم عیدو به هم تبریک می گن
...جالبه اینکه هر روز ماه رمضونو مثه عید متفاوت از روز های دیگه ی سال می بینن و انگار همه ی این ماه جشنه....
....

امروز روز اخر ماه رمضونه...یه ماه رمضونه دیگه هم گذشت...یه ماه رمضون به دیدار به خدا نزدیکتر شدیم
...امیدوارم همه ی مسلمونای دنیا از کوچیکتراش گرفته تا جووناش و تا بزرگتراش، همه بیان به سوی خدا و ازش بخوان که کمکشون کنه و باهاشون باشه...
به امید خدا
خدا نگهدار
به نام عاشقترین عاشقان
سلامممممم![]()
![]()
.....چه خبرا؟....خوش میگذره؟؟؟...(معلومه که ماه رمضون تو ایران یه چیز دیگس...)...
...

~~~
معلم تاریخمون یه فیلم گذاشت برامون در مورد Persian Empire و البته در مورد کوروش بزرگ و داریوش بود...Cyrus the Great...Darius the Great...تا حالا تو عمرم ندیده بودم که آمریکایی ها اینقدر از ایرانیا تعریف کنن!!!!....فیلمش حدودا ۴۵ دقیقه بود و اینقدر از ایرانیا
تعریف کرد!!! می گفت تنها پادشاهی که واقعا لیاقت پادشاهیو داشته کوروش ایرانی بوده...و البته از خوبیهایی که در حق یهودیا کرده و اینکه خدا پرست بوده و به مردم ظلم نمی کرده می گفت...جالبه چون وقتی که فیلمش رفت سراغ اسکندر یونانی (Alexander the Great) گوینده ی فیلم گفت که برعکس ایرانیا، یونانی ها خیلی ظالم بودند و ایرانیا به این عادت نداشتند....خداییش خیلی حال میده که تو یه کلاس نشسته باشین و به جز یه نفر دیگه (که پیش هم نشستینو دست همو محکم گرفتین
) هیچ کی ایرانی نباشه و بعد اینطوری از ایرانیا تعریف کنن!!!![]()
...
بهمن! مسابقات تمام مدرسه های بین المللی مالزی و هنگ کنگ و بعضی از مدارس مالی هستش که البته پارسال هم تمام ماجراشو براتون تعریف کردم
...امسال هم فقط از کل مدرسه ۶ نفر نماینده هستیم اما هممون دختریم
...پارسال ۳ تا دختر بودیمو ۳ تا پسر...(۳ تا پسر هایی که پارسال بودن همشون سال اخر دبیرستان بودن و امسال رفتن دانشگاه!!!)...به هر حال بعد از مدرسه باید تا بهمن هر هفته هی تمرین کنیم که بهتر از پارسال باشیم...خیلییییی سخته مهمترین و Debate با نمک ترین مسابقه ای که برگزار میشه هست و البته منم اصلا هیچی نمی دونستم ازش تا پارسال و اینقدر با زک (Zack همگروهیه من بود، چون گروهامون ۲ نفره بودن، یه پسر آمریکایی که ۳-۴ سال از من بزرگتر بود!) و ویوین ( Vivianدوستم،یه دختر چینی مالیه که همسنه خودمه) و کرستن (Kirsten یه دختر آمریکایی-انگلیسی که تو تاجیکستان بزرگ شده و ۲ سال از من بزرگتره) و براین (Brian یه پسر آمریکایی که اونم ۴ سال بزرگتر از من بود) و توکیهیتو (Tokihitoیه پسر ژاپنی که اونم ۴ سال بزرگتر از من بود و از دستش هممون از خنده مرده بودیم!) تمرین کردیممم....بعدشم ۴ روز ۶ نفری با معلممون رفتیم کوالا لامپور (از شهر ما ۵ ساعت راهه) و ۴ روز مسابقه اونجا بودیم....حالا بگذریم فقط اینکه تیم اول که من و زک بودیم از ۴ تا ۲ تاشو بردیم..تیم دوم که ویوین و تکیهیتو بودن ۱ از ۴ تارو بردن...تیم سومم هیچیشو نبرد!...کلا ۲۸ تا تیم از تمام مدرسه ها بودیم و بهترین تیم ما (که منم توش بودم
) شد تیم ۱۲ از ۲۸...به هر حال امسال هم شروع کردیم به تمرین...در این مورد بعدا بیشتر میگم
...
![]()
![]()
![]()
یه چیزی هست بین مسلمونای مالزی که من خیلی خوشم میاد...فرقی نمی کنه که حجاب بذارن یا نذارن...فرقی نمی کنه که چه جور آدمایی باشن...همشون نماز می خونن!!!!...یعنی چیزیه که اصلا هیچ حرفی توش نیست و من تا حالا مسلمونی ندیدم که نمازش ترک بشه! معمولا هم سر وقت می خونن...برای اینکه منظورمو بفهمین میگم: مگه این نیست که نماز پایه ی دین ماست؟..مگه این نیست که خدا میگه اگه کسی نماز نخونه در روز قیامت هر کار خوبه دیگه ای که بکنه قبول نیست؟ (البته اگه نادان نباشه)...(البته باید بگم منظورم این نیست که حجاب و اینا مهم نیستن !!! اصلا حرف من ربطی به حجاب نداره و حجاب فقط یه مثاله
و خودمم بهش اعتقاد دارم)...چرا خیلی از مسلمونا بیشتر از اینکه به رابطشون با خدا توجه کنن ، به ظاهرشون توجه می کنن و اینکه تو کشور خودمون آدمایی هستن که شاید حجابشون حرفی نداشته باشه اما هیج اعتقادی به نماز ندارن؟
...به نظر شما نماز که پایه ی دینه مهمتر نیست؟... (یه چیز مهم: این طوری نیست که بگم من حتما درست می گم...اینا تنها نظرات من هستن...از انتقاد هم خوشم میاد اگه دلیلش واقعا انتقاد باشه...
...و البته به همه ی آدما و اعتقاداتشون احترام میذارم و همین توقع رو از همه دارم...
...)
پس واى بر نمازگزارانى كه...
در نماز خود سهلانگارى مىكنند (۴-۶ ،{ ۱۰۷})
در برابر آنچه آنها مىگويند شكيبا باش، و پيش از طلوع آفتاب و پيش از غروب تسبيح و حمد پروردگارت را بجا آور،
و در بخشى از شب او را تسبيح كن، و بعد از سجدهها! ({۵۰} ، ۳۹-۴۰)
در دو طرف روز، و اوايل شب، نماز را برپا دار; چرا كه حسنات، سيئات (و آثار آنها را) از بين مىبرند; اين تذكرى است براى كسانى كه اهل تذكرند! ({۱۱} ، ۱۱۴)
بسيارى از اهل كتاب، از روى حسد -كه در وجود آنها ريشه دوانده- آرزو مىكردند شما را بعد از اسلام و ايمان، به حال كفر باز گردانند; با اينكه حق براى آنها كاملا روشن شده است. شما آنها را عفو كنيد و گذشت نماييد; تا خداوند فرمان خودش (فرمان جهاد) را بفرستد; خداوند بر هر چيزى تواناست.
و نماز را برپا داريد و زكات را ادا كنيد; و هر كار خيرى را براى خود از پيش مىفرستيد، آن را نزد خدا (در سراى ديگر) خواهيد يافت; خداوند به اعمال شما بيناست. ({۲} ، ۱۱۰)
من بازم زیاد حرف زدم...حتما عادت کردین دیگه
....
راستی شبای قدر دارن میان...
به امید خودش...
منم دعا کنین...
![]()
درباره ی من
سلام...من گلناز هستم. 16 سالمه و در حال حاضر در مالزی زندگی می کنم!:) ممنونم از اینکه به وبلاگه من اومدین. منتظر نظراتتون هستم...عشق یعنی خدا و خدا یعنی عشق