تبليغاتX
زندگی با وجود او زیباست

~بهترینم, هر لحظه به دیدارت نزدیکتر می شوم~

جمعه 30 شهریور1386
عزیزم تولدت مبارک!

به نام خدای عزیز نازنینم

سلامممممممممممم...خجالت کشیدنم خوب کاریه ها ( به خودم میگم که اینقدر دیر به دیر میام اینجا)...چه خبرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟...تابستون ایران هم داره تموم میشه...یاده قدیما بخیر.......(راستی مثل همیشه باید منو ببخشید که بهتون قرن هاست سر نزدم اونقدر سرم شلوغ بوددددددددد

 اول از همه بگم چرا قالب وبلاگمو عوض کردم.... تولد یکیه...(اینکه معلوم بود!)...تولد خورشیدمه...۳۱ شهریور یا همون ۲۲ سپتامبر......خورشید جونم تولدت مبارکککککککککک...می دونی دوست داشتن واقعی اونیه که می تونی تو چشم آدما بخونی طوری اگه هم بگن دوست ندارن باور نکنی......

مسلمونای مالزی (یعنی سنی ها) یه نمازی دارن که هر شب ماه رمضون همشون تو مسجد به صورت جماعت می خونن....شب اول ماه رمضون رفته بودیم بیرون...از جلوی هر مسجدی که رد می شدم درش باز بود و یه عالمه آدم پست سر هم داشتن نماز می خوندن...جالب بود...صدای سخنرانی هاشون (که البته همشون به زبان مالی هستن) از همه جا میومد....همینکه داشتم تو یکی از این مسجدا رو از تو ماشین می دیدم، خواهرم به مامانم زنگ زد و گفت که دوستش بردتش یکی از همین مسجدا واسه همین نمازه...البته اسمشو (اسم نمازه)  الان یادم رفته....اما توش "ت" و "ر" داشت....

متاسفانه یه خبر بسیار ناراحت کننده برای ابروی ایرانیا (مخصوصا اونایی که مالزین) همره رو ناراحت کرده...تو شهر ما ۲ نفر از دانشجویان دکترا به جرم دزدی از تسکو (یه مرکز خرید بزرگ)، دستگیر شدن و بدترش اینکه این خبر (با مشخصات کامل) تو چند تا از روزنامه های مالزی چاپ شده!.....تو شهر ما اصلا سابقه نداشت و این دفعه ی اولیه که همچین خبری به گوشمون میرسه......


دختر عمم اسمش مریمه...۷ سالشه...خیلی دوسش دارم...تا همین چند روز پیش اینجا بود...همش تو بغل خودم بود...تا حالا شده از بس از کسی عکس و فیلم میگیرین بترسین خسته بشه؟...یه روز که رفته بودیم یکی از همین مراکز خرید، داشتن به بچه ها بادکنک می دادن (مال روز مردکا بود) و به البته همونطوری که خب ۱۵ سال شاید در نظر کمی زیاد بیاد، آقاهه به من بادکنک نداد...یه دونه داد به مریم کوچولو...البته منم رفتم ازش پرسیدم: آقا میشه یدونه هم به من بدین؟؟؟...... آقا هه هم لبخند زد و یدونه به منم داد...اون روز اینقدر با هم باد کنک بازی کردیم......

شیدا خانوم یه سوالی کرده بودن منم گفتم جوابشونو همین اینجا بدم چون مثل این سوالو چند بار چند نفر پرسیده بودن...البته منو ببخشید که اینقدرررررررر دیر جواب میدم......

"سلام خوبيد مدتي دنبال وبلاگ مالزي مي گشتم دوست دارم درباره مالزي بدونم فقط يكي ازش نميدونم ممكن است برام توضيح بدهي ازتون ممنونم ميخواهم عيدفطر به مالزي سفر كنم به نظرتان چطور خوبه يا نه ؟ ايا همه جا تعطيله مخصوصا جاهاي ديدني و فروشگاه غيره به نظرت روز عيد فطر به مالزي سفر كنم يا بعد از عيد فطر ؟ خواهش دارم به من جواب بدهيد متشكرم."

اینجا تمام عیدای مهم مالی ها (که مسلمونن)، چینیا (که بودایین و مسیحین)، و هندیا (که هندو هستن) تعطیله...البته بستگی به این هم داره که شما در مالزی زندگی می کنین یا نه چون مثلا مدرسه ی ما بعضی از این تعطیلیا رو نادیده میگیره...اما اگه برای سفر میاین مهم نیست....بله عید فطر مالزی جشن میگیرن اما مثله عیدای دیگه نه چون مسلموناشون زیاد اهل سرو صدا نیستن ...نه همه جا تعطیل نیست چون مردم تعطیلن همه جا برای مردم بازه...البته من نمی تونم درمورد سفر شما به مالزی نظر بدم به خاطر اینکه به خودتون و خیلی مسائل بستگی داره.....


سلام خدا جونم...

خدا جونم خیلی دوست دارم...

تنهایی معنایی نداره چون تو همیشه پیشمی (کاش می شد اینو هیچ وقت فراموش نمی کردم)...

خدا جونم با فکرت همیشه آرامش میگیرم...اگه تو نبودی دیگه کی دل منو می دید؟...

به خاطر اینکه همیشه هستی ممنونم...

کمکم کن...

اینقدر سرم شلوغ شده خیلی خوشحالم که الان وقت کردم بیام اینجا

برای درس بیولوژی، یا همون زیست شناسی، باید خاکو زیر و رو می کردیم واسه یه تحقیق...منم یه چوب برداشتم و شروع کردم (تو گروهمون ۲ تا دختر بودیمو ۲ تا پسر، پسرا هرچی می گفتم خاکو نمی کندن)...اینقدر کندم اینور و اونورو که یهو یه صدای چققققققققق اومد از ته چوبم...اوردمش بیرون......بیچاره ه ه ه ه ه ه ه...از اون سوسکایی هستن که خیلی چاقن و گرد...با چوب یکیشونو از وسط نصف کردم...وقتی دیدم یه چیز سیاه نصف شده چسبیده بهش پرتش کردم و یک جیغی کشیدم همه بهم نگاه کردن...تمام موهای دستم سیخ شد و ۱۰ پار پریدم!!!...

 

خب دیگه خیلی شد...سعی می کنم به همتون سر بزنم...اگه دیر شد مثل همیشه ببخشید...

به امید خدا...

 

 

 

+

گلناز ن

چهارشنبه 21 شهریور1386
....

به نام عشق

سلامممم....شما خوبین؟؟؟؟......وای وای این قالب وبلاگ چرا اینطوری شده بود؟...این چند روزه دسترسی به اینترنت نداشتم (یه نفس راحت کشیدم!) و گذاشتم وقتی الان برگشتم درستش کنم...دیگه اگه چشماتون درد گرفتن ببخشید......چه خبرا؟...هفته های اخر تابستون ایرانه...پس حتما سر شما هم به زودی شلوغ پلوغ میشه...

ماه رمضونههههههههههه...تو مالزی فکر می کنم ۵ شنبه باشه...نمی دونم شما چه احساسی نسبت به این ماه دارین مثلا مثل ماه های دیگس یا فرق داره اما برای من یه حال و هوای خاصی داره...احساس می کنم این ماه همیشه خیلی رو زندگی من تاثیر داشته!...از چند سال گذشته گرفته تا همین الان...

www.polderafghanen.nl

یه خاطره هست که همش میاد تو ذهنم مال پارساله...هروقت یادش میوفتم خندم میگیره......یه روز تو کلاس نشسته بودیم...حدود ۲۰ نفری بودیم...همه ساکت بودیم و معلم داشت بلند بلند حرف می زد...کلاس انجیل بود...همه داشتیم گوش می کردیم (!)...همینطور که داشتم اینور و اونورو نگاه می کردم، یهو چشمم افتاد به یه عالمه مورچه (خیلی زیاد!!!) که از لای موهای پاول (یه پسر کره ایه که پشت میز دست راستم نشسته بود) هی وول وول می خوردن....خودمو نتونستم کنترل کنم و یه دفه از جام پا شدم و داد زدم که آقای ک. یه لحظه منو ببخشید و به موهای پسره اشاره کردم و بهش گفتم (داد زدم چون وحشت کرده بودم!) که رو موهات یه عالمه مورچه دارن راه میرن!!!!!!!!!! پسره هم هم ترسیده بود هم خندش گرفته بود و به سقف کلاس نگاه می کرد ببینه از کجا افتادن رو سرش!....تمام بچه های کلاس تعجب کرده بودنو به خاطره قیافه ی من که خیلی وحشت زده به نظر می رسید خندیدن........خودم باورم نمیشه که یهو داد زدم اونطوری انگار کنترلم دست خودم نبود!...

تا حالا شده بخواین  یه عالمه حرف بزنین اما نتونین؟...منم انگار اونطوری شدم...خیلی می خوام الان حرف بزنم اما انگار زبونم گرفته...

راستی توجه کردین چقدر اتفاق میوفته که ادم به یه چیزی که خیلی عادت می کنه ازش گرفته میشه؟...من اینو خیلی تجربه کردم...یه مثال کوچیکشم همین وبلاگه!...تا میام به قالبش عادت کنم دیگه فرداش بالا نمیاد! (این اتفاق چند بار افتاده!)...

این اهنگرو ۵-۶ سال پیش همش گوش میدادم برای همین یه خاطره ی خوبیه...مامانیم این اهنگو دوست داره......

یه سوال : بهترین تفریح دنیا چیه؟ 

 

 

 

+

گلناز ن

جمعه 9 شهریور1386
هیچ چیزی تصادفی نیست!

 به نام مهربانترینم

سلاممم....شما خوب هستین؟...منم خوبم...امیدوارم عید بهتون خوش گذشته باشه.....ماه رمضون نزدیکه....باید کم کم آماده شیم......چقدر زندگی زود می گذره...انگار همین دیروز بود که عید فطر رو جشن گرفتیم...

شنیدین بعضی از آدما میگن : "هیچی تصادفی نیست."...همیشه با خودم فکر می کردم که این جمله یعنی چی...دفه ی اولی که شنیده بودم (حدود ۵ سال پیش ) فکر می کردم این بزرگترا چه چیزایی میگنا!!!...اما تازه معناشو فهمیدم!...تازه فهمیدم که انگار هرچیزی تو زندگیم اتفاق میفته از قبل برام برنامه ریزی شده!...انگار همه چی یه دلیلی داره!...وقتی به چند سال اخیر زندگیم (مخصوصا ۲ سال گذشته) فکر می کنم می بینم که خدا راه ها یی رو جلوی پام گذاشته و آدمایی رو سر ر اهم قرار داده که خیلی روم تاثیر داشتن و منم رو اونا تاثیر داشتم...و الان می تونم اینو به راحتی بگم از اونجایی که یکی از بزرگترین تغییرات زندگیمو تو همین ۶ ماه گذشته تجربه کردم...منظورم تغییر درونی هست...(یه چند ماهه پیش یه پستی گذاشته بودم شاید خونده باشین به نام "انقلاب درونی" و می خواستم یه یکی از بزرگترین آرزوهام برسم اما حتی تصورشم نمی کردم که اینقدر به سرعت موفق بشم!)...احساس می کنم به مرحله ی جدیدی از زندگیم وارد شدم...خوشحالم خیلی زیاد چون به یکی از بزرگترین آرزوهام که البته مادی هم نبود رسیدم...ممنونم خدا جونم...خیلی ازت ممنونم......


كسى كه زراعت آخرت را بخواهد، به كشت او بركت و افزايش مى‏دهيم و بر محصولش مى‏افزاييم; و كسى كه فقط كشت دنيا را بطلبد، كمى از آن به او مى‏دهيم اما در آخرت هيچ بهره‏اى ندارد! (الشوری ایه ی ۲۰)

هرگاه خداوند روزى را براى بندگانش وسعت بخشد، در زمين طغيان و ستم مى‏كنند; از اين‏رو بمقدارى كه مى‏خواهد (و مصلحت مى‏داند) نازل مى‏كند، كه نسبت به بندگانش آگاه و بيناست! (27 الشوری)

او كسى است كه باران سودمند را پس از آنكه مايوس شدند نازل مى‏كند و رحمت خويش را مى‏گستراند; و او ولى و (سرپرست) و ستوده است! ( 28الشوری)

و از آيات اوست آفرينش آسمانها و زمين و آنچه از جنبندگان در آنها منتشر نموده; و او هرگاه بخواهد بر جمع آنها تواناست! (29 الشوری)


راستی یه تجربه ی قشنگ!!!....چند روز پیش زیاد حالم خوب نبود (ناراحت بودم از دست یکی) و بعد از مدرسه منتظر مامانم بودم که بیاد....هوا بارونی بود!!..خیلی بارون میومد...خیلی قشنگ بود!...با ویوین و ریشیکا از مدرسه زدیم بیرون و رفتیم اونور بزرگراه که قدم بزنیم....رفتیم روف تاپ (یه مغازه هست نزدیک مدرسمون که همه جور خوراکی داره و صاحب مغازه ما رو که از مدرسه میایمو میشناسه!)...نشستیم...صدای بارون قشنگ بود!...تصمیم گرفتم که این دفه مثل دفه های قبل نمی خوام بشینم!!!...وسایلمو گذاشتم پیش اونا و یه بستنی شکلاتی گرفتم..(مثل همون بستنی هایی که ایران تو مدرسه می خوردم ! یادش بخیر!)...از مغازه اومدم بیرون....رفتم زیر بارن...هم بستنی می خوردم هم بارونو روم حس می کردم!...با تمام وجودم مزه ی بستنی رو با سردی بارونو حس می کردم...چشمامو بستم...قشنگتر شد...حس کردم دوباره یه بچه ی ۵ ساله ام که تو دنیای زیبای خودش زیر بارون می چرخه! و از ناراحتی هم هیچی نمی دونه!......

ye akse honari ke khodam gereftam amma daste khodam toosh nist;)


سلام خدا جونم...

سلام خدای نازم...

می خوام باهات حرف بزنم...می خوام با تمام وجودم بگم که بدون کمک تو نمی تونستم...

می خوام بگم بدون امید به تو هیچ وقت فکر نمی کردم که زندگی یهو اینطوری بشه...

یعنی کی فکرشو می کرد که بتونم به این آرزوی درونم  به این زودی برسم...

خیلی چیزا فهمیدم!...از زندگی!...از آدما!...از خودم!...از تو!...

خیلی خوشحالم خدا جونم...

خیلی خوشحالم...

خدا جونم چطور می تونم به خاطرش ازت تشکر کنم؟...

خدا جونم ازت می خوام چشمامو باز کنی...طوری که درست و غلط رو به خوبی تشخیص بدم...

خدای عزیزم  میشه چشمای قلبم رو هم باز کنی؟...

 اخه می گن هر آدمی ۴ تا چشم داره...

۲ تا چشم سر که مادیات رو می بینن و ۲ تا چشم قلب که معنویات رو می بینن...

خدا جونم میشه عاشقت بشم؟...

میشه همه ی زندگیمو به پای عشق تو بریزم؟...

میشه منو ببخشی؟...


ممنونم که اومدین اینجا و مثل همیشه منو تنها نذاشتین...

موفق باشین...

 

+

گلناز ن

شنبه 3 شهریور1386
دایره ی زندگی

به نام خدا

سلاممممممم.......خوبین شما؟؟؟

منم خوبم البته چون ۱-۲ هفته پیش که با کسی حرف می زدم بهش گفتم من کلا خیلی کم مریض میشم خودم خودمو چشم زدم و این هفته بدجوری سرماخوردم....اما جلوی هیچ شیطنتیو نگرفت...

این چند روزه معلممون همش از اینکه خدا در زندگیه ما چه نقشی داره حرف می زد که البته با اعتقادات منم جور در میومد...از اینکه انسانها هرچی که دارن بیشتر پیش میرن خدا رو از زندگیشون خارج می کنن...یه دایره کشید رو تخته و بزرگ توش نوشت "خدا" و بعدش بیرون دایره هه تمام چیزایی که رو زندگیه انسان تاثیر میذارن...بله...با خودم فکر کردم...(از این به بعدشو خودم میگم)...همه ی آدما درونشون یه احساسی دارند که انگار باید به یکی خیلی وابسته باشن و یا مرکز زندگیشون باشه...انگار یه احساس کمبود درون همه هست...بعضیا خدا رو انتخاب می کنن که اون قسمت خالیه درونشونو پر کنه...همیشه به یادشنو می پرستنش و به دستوراش عمل می کنن...بعضیا اون جای خالیو با اسم خودشون می خوان پر کنن و فکر می کنن اگه به نفسشون برسن اون جای خالی پر میشه...مغرور می شن و هرکاری که با انجامش احساس خوبی بهشون دست بده انجام میدن...هیچ قانونی تو زندگیشون ندارن و فقط و فقط خوش گذرونی مهمه...افراد دسته ی سوم آدمایی هستن که خودشون رو برای پرکردن این جای خالی کافی نمی دونن...معمولا همیشه دنبال یکی می گردن که بتونه واسه همیشه این احساس کمبود رو از بین ببره و همیشه باعث خنده و خوشحالی باشه...یکی رو که مثل خودشون غذا می خوره، می خوابه، گاهی خوشحاله گاهی ناراحت و مثل خودشون اونم نیازمنده رو مثل خدا می پرستن...همش به یادشن و شدیدا بهش وابسته اند...اینایی که گفتم همشون از ۱ تا ۱۰۰ درجه دارند و همه در یه حالت نیستن!...شاید بعضیا یکمی از هر سه داشته باشن!...

این هفته تصمیم گرفتیم با بچه ها به تیم سافت بال (Softball) دخترای مدرسمون عضو شیم......با ویوین (یه دختر چینیه) و وان لین (یه دختر چینی مالزیایی) و بریانا (دختر استرالیاییه)...هیچ کدوممون هم سافت بال خوب بلد نیستیم...بیچاره معلممون آقای س...همون معلم سختگیره...روز چهارشنبه بود اولین تمرینمون..حدود ۱۵ تا دختر بودیم...هیچ کدوممون خوب بلد نبودیم...زیر افتاب یک ساعت و نیم اونقدر دویدیمو به هم توپ پرتاب کردیما هممون چند درجه رنگمون برگشت!...از این دستگشایی که خیلی بزرگن و مخصوص این بازی هستن و مثل سبد توشون جا هست () دستمون کرده بودیم و بعدش توپ و یه جوری بلند به یه روش عجیب قریب پرتاب می کردیم طرف مقابل با اون دستگشه می گرفت و برعکس!...تمام بازوهامون فرداش درد می کرد!...

www.tcbaker.net

www.wise4living.net

www.tcbaker.net

 

خورشید اسم منو خودشو نوشته واسه کلاسه بافتنی تو زنگای اضافی...اخه معمولا زنگ اخر مدرسه مال کلاساییه که نمره ندارن و همینطوری هرچی بخوایم میگیریم...همین امروز که جمعه بود!...اونقدر جالب بود همه جا با چوب بافتنی میرفتیم و همه نگاه می کردن! (تو کامپیوتر لب مدرسه ۳ تایی منو خورشید و ریساکو {یه دختر ژاپنیه} پای کامپیوتر داشتیم بافتنی می بافتیم!!!)...تصور کنین جلوی در مدرسه با یه عالمه کتاب و یه گوله بافتنی و دوتا چوبش منتظر بابایی بودم که بیاد دیدم حدود ۱۰۰ تا ماشین همشون از دولت مالزی بودن یهو اومدن که از اونجا رد بشن!!!همشون پرچمهای مالزی به همه جای ماشین زده بودند و لباسای نارنجی پوشیده بودن!...یک ترافیکی شد که نگو!!! اونوقت حالا منم که اون جلوهه ایستادم...خوب قیافم معلومه مالزیایی نیستم و با لباس مدرسمون جلوی تابلویی که نوشته مدرسه ی بین المللیه د..ایستادم!!!...هر ماشینی که رد می شد شیشه رو می کشید پایین و یه بار از من و یه بار از اون پسر کره ایه که اونم جلوی مدرسه منتظر کسی بود عکس می گرفتن نمی دونم به عنوان اینکه فکر میکردن من توریستم (عرب) یا اینکه با اون دو تا چوب بافتنی وایستاده بودم ...خیلی خنده دار بود!......

اینقدر حرف برای زدن دارم اما می دونم که دیگه خیلی زیاد شد...اما می نویسم و بعدا بقیشو میذارم...

و البته به اندازه ی موهای سرم درس دارم!!!

ممنونم که اومدین اینجا

موفق باشین

 

 

 

+

گلناز ن