تبليغاتX
زندگی با وجود او زیباست

~بهترینم, هر لحظه به دیدارت نزدیکتر می شوم~

شنبه 27 مرداد1386
روز اول مدرسه!

به نام همونیکه همیشه پیشمه و منو میبینه اما من نمیبینمش

سلاممم....خوبین شما؟...

اونقدر حرف برای گفتن دارم که نمی دونم از کجا شروع کنم...خب از روز اول مدرسه میگم اول...اول همه رفتیم چپل (یه سالن بزرگ که معمولا وفتی همه ی دبیرستانیا دور هم جم میشیم میریم اونحا) تا برنامه هامونو بگیریمو با معلمای جدید آشنا بشیمو اخبار جدیدو بگن و خلاصه یه ساعت اول بین ۴۰۰ تا دبیرستانی گذشت...کلاس اول!...کلاس سخنرانی!...با سختگیر ترین معلم مدرسه!.مستر س...در کلاسو که باز کردم دیدم ۵ تا پسر نشسته بودن کنار هم و معلمم جلوی همه!...تنها دختر کلاسمون بودم...یه جایی نزدیک به معلم انتخاب کردم و نشستم...خوب گذشت فقط بعدش فهمیدم که ۴ روز هفته اولین کلاسی که دارم همینه!...(خدا رو شکر ۲ تا دختر دیگه هم فرداش اومدن تو کلاسمون)...کلاس دوم ...کلاس انجیل...اسمش هست Values and Decision Making... و همونطوری که از اسمش معلومه در مورد ارزشهاست!...معلمشو نمیشناحتم...از هر کی پرسیدم بهم گفت خوش به حالت این یکی از بهترین معلمهای مدرسس و کسایی که تو کلاسشن از قبل جاشونو رزرو کردن!.....تازه بعضیا هم چون کلاس پر شده نتونستن بیان...خورشیدم ازش تعریف کرده بود!...اما اخه من!...من که یه کلاس دیگه انتخاب کرده بودم چطور سر از این کلاس در اوردم؟؟...معلمش خیلی مهربونه...حدود ۴۵ سالشه...داشت حاضر غایب میکرد وقتی به اسم من رسید گفت در مورد تو خیلی شنیدم ...وای خدا امیدوارم خوب شنیده باشه!...بعدش بهم گفت که اسمت یه معنی داره مگه نه؟...وای خدا حالا چطور جلوی اون همه آدم بهش بگم که اسمم معنیش میشه گل ناز؟...خجالت کشیدم ولی گذشت و البته فردای روز سه شنبه معلمون یه سوالی از یکی پرسید و همینکه جواب داد بهش، زد زیر گریه....همه ی ما فکر کردیم چون معلم شوخی هست داره شوخی می کنه اما دیدیم نه واقعا داره اشک میریزه...چرا؟..چون از دختره پرسیده بود آزادی یعنی چی؟...بعدش اونم بهش گفته بود یعنی رها بودن از گناه ها!...معلممون گریه کنان گفت تا حالا هیچ دانش آموزی اینطوری به من جواب نداده بود!!!چقدر احساساتی!...شاید چون فکر کردن می تونه اعتقادات منو عوض کنه منو گذاشتن این کلاس اخه سال پیش که من نزدیک بود اعتقاد معلم انجیلمونو عوض کنم، منو هنوز نشناختن!...اسمش هست مستر چ...کلاس سوم؟...زیاد جالب نبود...کلاس هندسه...یکی از ساده ترین کلاسا...معلمش یه خانوم حاملس که به همین دلیل به بچه ها اجازه داده تا سر کلاس هرچی می خوان بخورن!... میس ایز ح...کلاس چهارم کلاس تاریخ...برادر یکی از مدیران مدرسه...تمام تاریخ زندگیه خودشو اول تعریف کرد...کلاس خوبیه چون تنها کلاسیه که با خورشید عزیزم دارم...پیش هم میشینیم و دست همو میگیریم...قرار شد تو کلاس برای اینکه همو بیشتر بشناسیم (به گفته ی معلم!) هر کی روی یه ورق کاغذ ۳ تا جمله درباره ی خودش بنویسه که یکیشون غلطه...بعد بقیه حدس بزنن کدوم غلطه!...اسم معلم مستر س...بعدش زنگه ناهاره!...اونم با خورشید!!!...اخه ۳ تا زنگ ناهار داریم که باید یکیشو انتخاب کنیم! خدا رو شکر تونستیم باهم یکی کنیم!!!...خب همیشه میرفتیم کافه تریای مدرسه و غذا می خوردیم اما این دفعه تصمیم گرفتیم با غذا مون بریم یه جای دیگه تنهای تنها باشیم دوتایی چون این طور تا می خوایم می تونیم فارسی حرف بزنیم...اخه چون مدرسمون English-only Campus هست وقتی بین بقیه باشیم فارسی نمی تونیم حرف بزنیم (البته ما که میزنیم ولی خب نمی خوایم کسی ناراحت بشه..)...خیلی خوش گذشت چون هوا هم خوب بود...ابری بود!...زنگ بعدش بیولوژی دارم!...معلمش از افریقای جنوبی هست اما سفید پوسته...انگلیسی چون زبان اولش نیست خیلی با نمک انگلیسی با لحجه حرف می زنه!...عاشق شیطونیو حرف زدنه!...کلاس بعدش کلاس زبانه!...یه اقای ۶۵ ساله هست معلممون....وای خدا چقدر نازه...مثل بابا بزرگای مهربون میمونه...یه بینیه چاق هم داره...اینقدر زیاد و سریع حرف میزنه که خدا میدونه...خیلی خوبه...البته چون می خواستم ببینم چطوره امسال انگلیسیه پیشرفته گرفتم که البته تو کلاسمون به جز من و ریشیکا و یکی دیگه بقیه زبان اولشون انگلیسیه!...اینم از اقای ت...

اینم روز اول مدرسه که البته یه ۳ ساعتیشو ننوشتم چون دیگه خیلی زیاد می شد ...

به مردکا زیاد نمونده اما همه جا ازش حرف می زنن...منم بعدا ازش بیشتر میگم چون با این همه که بالا نوشتم بعید می دونم که این پایینو کسی بخونه...

رسیدن ماه شعبان رو هم بهتون تبریک میگم...راستی فقط یه ماه به ماه رمضان مونده باید خوب آماده شیم...

به زودی میاممم....

برام دعا کنین...

به امید خدا...

 

 

+

گلناز ن

دوشنبه 22 مرداد1386
مردکا و فصل مسافرت!

به نام خدای بخشنده ی مهربان

سلاممم.....بالاخره این بلاگفا باز شد ما اینجا بنویسیم!...می دونم که رسمش نیست که اینقدر دیر بنویسم اینجا اما خودتون می دونین که معمولا هفته های آخر تعطیلات سر ادم خیلی شلوغه!...بعدشم نمی دونم چرا بلاگفا از هر ۱۰۰۰ دفعه ای که می خوام بیام توش ۱ دفعه باز میشه!...

مردکای مالزی نزدیکه...یه چیزی تو همون مایه های ۲۲ بهمن خودمونه...Merdeka...هرجا که میرم همه پرچم مالزی دسشونه و اهنگ ملی می خونن!...برای همین جشن بزرگ هست که هر سال ماه آگوست همه ی مراکز خرید ۵۰-۷۰ درصد تخفیف کلی می ذارن! و از همه جای دنیا مخصوصا کشورای عربی بیشتر این موقع سال میان اینجا!معمولا میگن arab season یا همون فصل عربا...چند روز پیش رفته بودیم کوآلا لامپور...شلوغ تر از همیشه بود!...هر طرفو نگاه می کردی از هر ۵ نفری که رد می شدن یه نفرشون خارجی بود!...تازه جالبترش این بود که هر جا می رفتیم ایرانیا هم بودن!...جالبه.. یاد ۵ سال پیش افتادم...هیچ خبری از ایرانی نبود!...یادمه هر کلاس مدرسه ی ایرانیا بین ۵-۷ نفر بیشتر دانش آموز نداشت!...اما شنیدم الان به ۲۰-۲۵ هم رسیده!...خوبه که آدم حس کنه بعضیا اینجا زبان فارسی می فهمن 31 اگوست بزرگترین جشن سال مالزیه...50 سال از استقلالشون میگذره...

 

تو همین شلوغیه یکی از مراکز خرید تو شهر خودمون بودم که یهو چشمم افتاد به دو تا خانم که نزدیک هم ایستاده بودن...همدیگرو نمیشناختن و با هم 180 درجه فرق داشتن!...اولی یه خانوم عرب بود که چادر بلند سیاهی پوشیده بود با روسری و روبنده ی صورت که همشون سیاه بودن و با توری رو چشمشم پوشونده بود!...خانوم دومی یه خانوم چینی بود که تعریف اینکه چی پوشیده بود کار سختی نیست!...می تونم بگم تنگترین و کوتاه ترین لباسی که امکان داشتو پوشیده بود و همراه با چند تا اقا پسر پشت سر همون خانوم عربه تو صف یه رستوران ایستاده بود...همین جا بود که با خودم فکر کردم چرا ما انسانها همیشه یا افراط می کنیم یا تفریط؟...چرا هیچوقت نمی تونیم متعادل باشیم؟...احساس کردم به همه ی اعتقاد ها احترام میذارم اما خداییش شما هم اگه بودین به این فکر میوفتادین که نه به این و نه به اون!...چرا نمیشه نه 100 باشیم و نه 0؟...

 

فردا مدرسه ی ما شروع میشه...(آخ جون!)...از ساعت ۷:۳۰ دقیقه ی صبح تا ۵ تو مدرسه ام(البته مدرسمون اینقدر زیاد نیست از ۸:۲۰ هست تا یه ربع به چهار اما من زیاد تو مدرسه می مونم)...با اینکه سرم شلوغ میشه اما سعی می کنم بهتون به موقع سر بزنم...اگه یه وقت یادم رفت واسه درسا بوده ... 

ممنونم که اومدین اینجا...

می خوام از این به بعد زودتر بیام اینجا البته اگه بلگفا بذاره...

موفق باشین...

+

گلناز ن

جمعه 5 مرداد1386
مشروب مصنوعی؟!

به نام خدا

سلام...خوبین؟...خوش می گذره؟...من دوباره دیر اومدم اینجا...این چند روزه همش بارون میومد!..جای شما خالی خیلی خوب بود (و هست)......

وقتی به این دو کلمه فکر می کنین چی به نظرتون میاد؟>> "مشروب مصنوعی"... چند مدت پیش که رفته بودیم یکی از همین فروشگاه های مالزی، چشمم افتاد به قسمتی که پر از شیشه های مشروب بودن...به خاطر اینکه مالزی مسلمان هم زیاد داره، معمولا مشروبات الکلی رو جدا می ذارن و بالاش بزرگ می نویسن :Alcoholic Drinks یا Wine...اما این مشروب ها جزء اون قسمت نبودند و بین نوشیدنی های معمولی بودند...یکی از شیشه ها رو برداشتم و روشو خوندم..نوشته بود :Non-alcoholic...یعنی الکل ندارند...دقیقا شبیه مشروبهای الکلی بودند و یادم افتاد قبلا یکی دوباری به پیشنهاد مسلمونا خورده بودم و شنیده بودم که برای مسلمونا یکی از همین شرکتهای ایتالیایی-اسپانیایی، یه نوع مشروب مصنوعی درست کردند که میگن خیلی مزش شبیه مشروب هست و شیشش و کفشو تندیشو همه چیش اما الکل نداره!!...همون آب انگوره فقط بهش گاز یا همون سودا اضافه کرده باشن...(اینم یه عکس، خودم گرفتم)..

زیاد خوشحال کننده نبود که تیم ملی از کره ببازه...اما خوب خیلی خوشحال شدم که تیم عراق قهرمان اسیا شد...بالاخره مردمشون هم احتیاج داشتند...(هرچند که دوباره یه فاجعه  شد)...شب بازیه ایران و کره جای شما خالی با چند تا از دوستان نشسته بودیم پای تلویزیون (استادیوم نرفتیم چون از شهر ما دور بود) و تخمه و هندونه و خربزه هم جلومون بود...(خورشید جونمم لواشک به همه داد)...تنها خواهرم رفته بود استادیوم با چند تا از دوستان آلبانیاییش و وسط بازی چند باری زنگ زد...اما به خاطر صدای بوق و فریاد صدای خودشو نمیشنیدیم...

روز پدر رو به همه ی باباهای خوب و مهربون تبریک می گم...

بابا جونم روزت مبارک...بابای مهربونم که همیشه عاشقتم، امیدوارم بتونم خوبیهاتو جبران کنم...چقدر خوش می گذره وقتی خودم یه قاشق غذا می خورم و یه قاشق می ذارم دهن شما....

بابا جونم...دوست دارم خیلی زیاد......

راستی از این به بعد با خورشید عزیزم تو وبلاگش می نویسم...و وبلاگ انگلیسیه خودمم ادامه میدم......

راستی مدرسمون ۲ هفته ی دیگه شروع میشه......

ممنونم که اومدین اینجا...

فعلا خدا نگهدار شما.....

 

 

 

+

گلناز ن