~بهترینم, هر لحظه به دیدارت نزدیکتر می شوم~
"به نام عاشقترینم"
سلام..
رفته بودیم باغ وحش...همین چند روز پیش..باغ وحش تایپینگ (Taiping)...یه آبنات چوبی دست من بود...خیلی هم ترش بود
..از کنار همه ی حیوونایی که تو محلشون بودند گذشتیم که رسیدیم به حیوون مورد علاقه ی من ...ارانگوتان...بالای درخت نشسته بود...من و بابا بزرگم اشاره کردیم که بیاد پایین...بیاد نزدیک....بزرگ بود و چاق...خیلی خوشگل بود
....همونطوری که ما بهش اشاره کردیم، به ما اشاره کرد...یعنی من نمیام پایین شما بیاین بالا....به ابنبات چوبیم نگاه کردم...به سمتش دراز کردم دستمو....اشاره کردم که بیا و اینو بگیر....دیدم یه هیکل چاق مامانی داره تکون می خوره
...دستشو گرفت به طناب و اومد پایین...اومد نزدیک ما
...خیلی ناز بود....اگه نمی ترسیدم حتما بغلش می کردم
...بهش لبخند زدم ...اونم بهم لبخند زد![]()
....دستشو دراز کرد از پشت دیوار سیمی که ما رو جدا میکرد...ابنباتو گرفت....گذاشت تو دهنش....خیلی جالب بود که می دونست با چوبش بگیره و سرشو مک بزنه...تازه می دونست که نباید درسته قورتش بده...دقیقا مثل ادما هی می برد تو دهنش مک می زد میورد بیرون....هی به ما نگاه میکرد....
....با خودم تصمیم گرفتم بزرگ شدم حتما یه دونه بچه ارانگوتان داشته باشم...
...(این ۲ تا عکس پایینو خودم و مامانی ازش گرفتیم)...
انگار ادم عشق خدا رو تو حیوونا هم به خوبی حس میکنه....


راستی تا حالا توجه کردین که بعضی موقع ها سر اذان که میشه حیوونا شروع می کنن به ناله کردن ؟
...مخصوصا سر اذان صبح....یادم میاد ۲-۳ سال پیش نزدیک خونمون چند تا از خانواده ها سگ های بزرگی داشتند...یادم نمیره چطور سر هر اذانی که میشد اینا چیکار میکردن...سرشونو میذاشتند رو دستشون و اروم دراز می کشیدند بعدش از چند لحظه قبل از اذان شروع می کردند به بلند بلند زوزه کشیدن....گاهی وقتا تا چند ساعت ادامه داشت!!
....امروز هم صبح زود هیچ صدایی از کوچه نمیومد...ساکت ساکت بود!...اما تا اینکه صدای اروم "الله اکبر" از مسجد به گوشم رسید، یهو یه عالمه سگ و گربه و خروس و .. شروع کردن به ناله کردن....چقدر نشانه!!...
...
راستی برای اینکه بازم فوتبال ایران قهرمان اسیا بشه دعا کنین!!!![]()
![]()
![]()
![]()
...
با چند نفر که حرف می زدم می گفتن بد شد از چین نبردیم...اما به نظر من بد بهتر از بدتره!!...خوب شد که از چین نباختیم!!
....
![]()
![]()
![]()
ماه رجب شد...بازم ماه خدا اومده...
..ماهی که باید قدر لحظه لحظشو دونست...چون خدا بیشتر از هر موقعی در خونشو باز می کنه...
...
~به امید خودش~
به نام عشق
سلام...
...
ای سروناز حسن که خوش می روی به ناز ~~ عشاق را به ناز تو هر لحظه صد ناز
فرخنده باد طلعت خوبت که در ازل ~~ ببریده اند بر قد سروت قبای ناز
آن را که بوی عنبر زلف تو آرزوست ~~ چون عود گو بر آتش سودا بسوز و ساز
پروانه راز شمع بود سوز دل ولی ~~ بی شمع عارض تو دلم را بود گداز
از طعنه ی رقیب نگردد عیار من ~~ چون زر اگر برند مرا در دهان گاز
دل کز طواف کعبه ی کویت وقوف یافت ~~ از شوق آن حریم ندرد سر حجاز
هر دم به خون دیده چه حاصل وضو چو نیست ~~ بی طاق ابروی تو نماز مرا جواز
صوفی که بی تو توبه ز می کرده بود دوش ~~ بشکست عهد چون در می خانه دید باز
چون باده باز بر سر خم رفت کف زنان ~~ حافظ که دوش از لب ساغر شنید راز

نمی دونم تا حالا خودتونو جای دیگران گذاشتین یا نه...منظورم زمانیه که یکی از نزدیکانتون یا یکی از دوستانتون با مشکلی در زندگیش برخورد کرده و شما هم برای اینکه بفهمین چقدر مشکل بزرگی هست تصور کنین خودتون در همون شرایط هستین و همون مشکل اومده سراغ شما!...نمی دونم کار درستی هست یا نه اما معمولا سعی می کنم خودم رو بذارم جای آدمایی که خیلی در زندگیشون سختی هست و یا مشکلات خیلی زیادی دارند...
دیشب که خبری از طرف یکی از آشنایان از ایران شنیدم، اونقدر ناراحت شدم....با خودم گفتم همین الانه که تمام اعضای خانوادرو (مامانی، بابایی و خواهرم) رو محکم بغل کنم و چشامو ببندم و تو دلم از خدا تشکر کنم برای وجودشون و برای سلامتیشون و برای اینکه هستن تا من باهاشون زندگی کنم....
خدا جونم ازت ممنونم که بر من منت گذاشتی و اینقدر نعمت به من دادی...
خدا جونم ازت معذرت می خوام که همیشه بدی های زندگی رو میبینم و فکر می کنم که زندگی چقدر بده...
خدا جونم، با اینکه مدام فراموشت می کنم و مدام از زندگی نا امید میشم، در این لحظه می خوام خودت منو ببخشی...
خدا جونم....ازت می خوام دست من و تمام جوونا و نوجوونا رو در تمام دنیا بگیری و نذاری گمراه بشیم....
خدا جونم....کمکم کن همیشه با یاد و عشق و امید خودت زنده باشم....همیشه ی همیشه فقط و فقط از خودت کمک بخوام چون خودت گفتی که برای من تنها خودت کفایت می کنی....
خدا جونم کمکمون کن قضاوت های غلط رو بذاریم کنار...کینه ها رو از یاد ببریم...دهانمون رو از گناه هایی مثل دروغ و غیبت و .. پاک کنیم...
و عشق تو رو از یاد نبریم....
![]()
بانوی بزرگ عالم می فرمایند:
"خداوند سرشار از عشق است. شما و تمام موجودات عالم هستی از عشق عظیم و بیکران الهی احاطه می شوید. این عشق الهی که از ان سخن می گویم چنان زیبا و چنان پایدار و تزلزل ناپذیر و بیکران است که شما قادر به تصور عظمت ان نیستید. فقط کافی است به معبد ذهنتان وارد شوید و به خویشتن اجازه دهید که حضور عشق را در ان مکان احساس کنید. ملایمت و مهربانی و ملاطفت موجود در محیط اطرافتان را به خوبی حس کنید. به محبت و عاطفه ای که در وجودتان هست بنگرید و شاهد رشد روز افزون این عشق در وجودتان باشید."
"سخنان من برای تمام مردم دنیا، برای تمام مذاهب و تمام کشورهای دنیاست. این هشدارها جنبه ای عالمگیر دارند و فقط یک موضوع مذهبی ساده و ملی به شمار نمی روند."....
![]()
![]()
"اى كسانى كه ايمان آوردهايد! از گامهاى شيطان پيروى نكنيد! هر كس پيرو شيطان شود [گمراهش مىسازد، زيرا] او به فحشا و منكر فرمان مىدهد! و اگر فضل و رحمت الهى بر شما نبود، هرگز احدى از شما پاك نمىشد؛ ولى خداوند هر كه را بخواهد تزكيه مىكند، و خدا شنوا و داناست!"
" آيا نديدى تمام آنان كه در آسمانها و زمينند براى خدا تسبيح مىكنند، و همچنين پرندگان به هنگامى كه بر فراز آسمان بال گستردهاند؟! هر يك از آنها نماز و تسبيح خود را مىداند؛ و خداوند به آنچه انجام ميدهند داناست!"
"و از براى خداست حكومت و مالكيّت آسمانها و زمين؛ و بازگشت [تمامى موجودات] بسوى اوست!"
![]()
![]()
![]()
موفق باشید..
خدا نگهدار..
به نام آرامش دهنده ی قلبها
سلام...خوبین؟
...
دیدم دوستان درباره ی زلزله حرف می زنند، منم گفتم بگم زلزله ی سونامی بر ما چه گذشت!!...زلزله ای که ۹ ریشتر بود...باید بگم که شهر ما نزدیکترین نقطه به اندونزی هست اما خوشبختانه چون یه جهت دیگه این زلزله رخ میده به شهر ما فقط پیش و پس لرزهاش رسید...حتما این پایینو بخونین :
"تصور کنین روز اخر هفتس...ساعت ۹ صبح..ساختمون ساکته..شما هم هنوز خوابین...طبقه ی ۱۶...یه دفعه با صدای به هم خوردن شیشه که از یه قسمت خونه میاد بلند میشین...به دور و اطراف نگاه می کنین...وای چقدر سرتون گیج میره...همه خوابند...اما مثل اینکه بابای شما هم احساس سرگیجه ی شدیدی بهش دست داده و نمی تونه بره تو آشپزخونه....نههههههههههه....داد میزنین زلزله...همزمان با بابا...همه بیدار میشن..همه خوابالود نمی دونیم چی کار کنیم...خواهرتون یادش میوفته کامپیوتر رو باید خاموش کنه...نهههه...وقت نیست....لباس بپوشین....ساختمون ۳۹ طبقه همش داره با هم می لرزه...وایییییییییی.........هر لباسی که دم دست بود و میشد باهاش رفت بیرون رو پوشیدیم....همه از خونه رفتیم بیرون...حالا درا رو بابا قفل کنننن..نه چرا گریه میکنی خواهرم؟....کفش پوشیدین...نه بابا مهم نیست که با دمپایی بیا!!....وایییییییییی اسانسور از کار افتاده......چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟......۱۶ طبقه با پله؟؟؟....باشه چاره ای نیست...بدوییننننننننننننن....الانه که همه بریزیمممم...پایین رو از تو راه رو نگاه می کنین همه پایینن اما شما!!........نهههههههههههههه....این خانوم همسایه ۸ ماهه حاملس....نمیشه که ۱۶ طبقه با پله بیاد پایینننن..اگه خدایی نکرده زمان دنیا اومدن این بچه بشه چی؟؟؟؟......واییی بدوییننننننن....تو این راه و پله های به این باریکی....اخه چرا این خانوم حامله اومد جلوی ما...نههههههههههههههههه...... بعد از ۱۰ دقیقه که ۱۶ طبقه رو پشت سر یه خانوم حامله از راه و پله یی که بسیار باریک بود (همه پشت سر هم صف کشیدین!)با حرص خوردن تمام به پایین رسوندین، متوجه صدای اجیر میشین......همه ی شهر تو خیابونا اومدن!!!!....همه با قیافه های بسیار خنده دار....فقط به لباسمون نگاه می کنیم....چقدر خنده دار....لباس خونه با چادری که برعکس سر کردین با دمپایی پلاستیکی و شلوار کردی!....واییییی....چه قلقله ای شده!!!....پلیسا جلوی دریا رو بستند...خوب حالا چیکار می کنین؟....زلزله قبل از اینکه برسین پایین تموم شده!!!...چرا اینا مارو اینجوری نگاه می کنن؟؟....واییییییییییی....اینا که چادر ندیدن....این چیه که اینقدر درازه؟.....ملافه ی تخت که نیست؟؟؟.....خجالت می کشین!...میریم یه چیزی پیدا کنیم بخوریم....این اروپایی ها چرا یادشون رفته لباس بیرون بپوشند؟؟....کفش هم نه...دمپایی هم نه....همه ی مردم شدن فشیون!!!....هیچ کسی جرات نداره بره خونش...همه دارن یه جوری سر خودشونو گرم می کنن... "
این چیزی بود که بر ما گذشت!....تو مالزی ۷۰ نفر فوت کردن که بیشترشون از جزیره ی ما بودند!...

خوشحالم که زلزله ی تهران و قم زیادم بد نبوده...
یکی از کتابهای مورد علاقه من کتاب سخنان بانوی جهان،فاطیما، هست که در یوگوسلاوی ظاهر شدند و درباره ی اتفاقات آینده ی زمین سخن گفتند: Mary's message to the world...چند خطش رو نوشتم که به زلزله هم ربط داره...
"فرزندان دلبندم، چشمانتان را باز کنید و عجایب الهی را بنگرید. عشق و نیروی آن را در نظر بگیرید و ببینید چه شگفتیهایی که پدید نمی آورد! سعی کنید عشق خدا را در وجودتان و دنیای اطرافتان پخش کنید. عشق به شما کمک خواهد کرد از تمام مشکلات و مشقات فیزیکی رهایی یافته، بر آنها فایق شوید. با ورود به دوره ای سراسر آکنده از اندوه و درد، شما مسلما به عشق الهی نیاز پیدا خواهید کرد تا شما را از قدرت نیرودهنده اش سرشار سازد و به یقین به این واقعیت برسید که همه چیز بنا بر قانونی، در جهت خیر و نیکی صورت می پذیرد. با این امید و این دانش، و با این عشق شما از تجربه کردن هر نوع احساس ترس و وحشت، رهایی خواهید یافت. داشتن این دانش و اگاهی برای شما لازم خواهد بود تا در هنگامی که زمینها به لرزه خواهد افتاد و طوفانهای سهمگین واقع خواهد شد، شما با قلبی مطمئن، از هراس در امان بمانید و به خدا توکل داشته باشید. "
![]()
![]()
![]()
ممنونم که به من سر میزنید...
و از نظرهای خوبتون هم تشکر می کنم..
راستی به "آرشیو پیوندهای روزانه" هم یه سری بزنید، اونجا هم وبلاگهای خوبی پیدا میشن...
تابستون خوبی داشته باشین..
بازم اگه وقت داشتین، نظرتونو بگین، خوشحال میشم...![]()
خدا نگهدار..
درباره ی من
سلام...من گلناز هستم. 16 سالمه و در حال حاضر در مالزی زندگی می کنم!:) ممنونم از اینکه به وبلاگه من اومدین. منتظر نظراتتون هستم...عشق یعنی خدا و خدا یعنی عشق