~بهترینم, هر لحظه به دیدارت نزدیکتر می شوم~
به نام خدای خودم
سلامممممممممم
....خوبین شما؟...به نظر میومد این تابستون مثل تابستونای پیش باشه اما مثل اینکه با این مشقا اونقدر هم وقتم ازاد نیست....از این شانس بد هم اینترنتمون خراب شده...الانم ۱۰ دفه قطع شد تا تونستم اینو بنویسم...![]()
می خوام یکی از خاطره هامو تعریف کنم که برام یه موفقیت بود....۲ سال پیش همین موقع بود که یه روز تو مدرسه ی قبلی که بودم(۷۰۰ تا دانش اموز داشت و انگلیسی بود)، سر مربی بخش انگلیسی (Head of English)، که یه اقای امریکایی بودایی بود، در حالی که از دور میومد به سمت من، صدام کرد و گفت هفته ی دیگه می خوام اون سخنرانی که نوشته بودی بیاری، من تو رو برای اجرای سخنرانی از طرف مدرسه جلوی ۱۰۰۰-۲۰۰۰ نفر انتخاب کردم....منم که تعجب کرده بودم، فکر کردم اشتباه گرفته...مدرسه ی ما یه عالمه سخنرانان خوب داشت که همه تو مسابقات برنده می شدند هر سال اما من فقط یه بار برای یه مسابقه یه سخنرانی درباره ی احترام نوشتم...یه روز که منو داشت به کسی معرفی می کرد، گفت برنده ی مسابقات سخنرانی و منم همون موقع گفتم اشتباه کردین من که برنده نشدم...بعدش به من رو کرد و گفت تو قلب من، تو برنده شدی!![]()
...خلاصه من اماده شدم اما هنوز نمی فهمیدم منظور از ۱۰۰۰ نفر چیه؟؟...اخرین روز مدرسه بود....یه سالن خیلی بزرگ....همه شیکترین لباساشونو پوشیدن...همه دانش اموزا (دبستان، راهنمایی و دبیرستان) و خوانوادهاشون به علاوه تمام معلما و خوانواده هاشون...یه عالمه ادم!!!!!!!...چند تا رقص هندی و سخنرانی مدیر و ناظم قبل از من بودند....قلبم داشت می کند از ترس...با خودم می گفتم اخه چرا منو انتخاب کرد؟؟؟ اگه یه دفعه نتونم چی؟؟؟...که یه صدایی اومد و بلند اعلام کرد :
Now Ladies and Gentlemen we have a speech :'Respect yourself, respect others' by one of the students. I ask Miss Golnaz N. to come up here and present it
به اطرافم نگاه کردم، همه داشتن دست میزدند...لبخند زدم و نمی دونم چطور شد که تمام اعتماد به نفسم برگشت...به طرف پله ها قدم زدم و رفتم بالا، جلوی منبر ایستادم.....به جلو نگاه کردم...ورقم رو گذاشتم جلوم....وای خدای من چه جمعیتی!!!!!...میکروفون دقیقا برای قد من تنظیم شده بود...شروع کردم....ترسم رفته بود....خودم تعجب کرده بودم...لبخند هم یادم نرفت
...
...تموم شددددددددد....باورم نمی شد چیکار کردم....بعدش که داشتیم با ماشین بر می گشتیم خونه، کسی بوق زد و شیشه ی ماشینشو داد پایین، یه اقای استرالیایی بود که من تا اون موقع ندیده بودمش...بهمون گفت که خیلی خوب بوده و اینکه چقدر خوششون اومده بود...منم تعجب کرده بودم...این کی بود؟؟؟!!!..
...

سلام خدا جونم....خدای عزیزم که اینقدر مهربونی و اینقدر بنده هاتو دوست داری...
خدای نازنینی که همیشه ما رو تماشا می کنی...
خدایی که عشقت پایانی نداره و همیشه و همه جا هست...
خدای بزرگی که همیشه گفتی بنده هاتو هیچ وقت تنها نمی ذاری و اینکه برگشتن به سمت تو هیچ وقت دیر نیست....!
اینقدر بخشنده و مهربانی که تنها پناهم در لحظات نا امیدی و غم فقط خودتی...
خدا جونم دوست داشتن تو لیاقت می خواد...مگه نه؟...
میشه من لیاقت عاشق شدنتو داشته باشم؟...
خدای عشق....خدای کریم...خدای نازنین...خدای مهربون...خدای بزرگ...خدای قدرتمند...خدای نعمت دهنده...خدای پناه دهنده....خدای شنونده...خدای بیننده....خدای خودمممممممممممممم....می خوام عاشقت باشم....کمکم کن...

امروز تولد وبلاگمه....یه سال با همه ی بالا و پایین هاش گذشت....هنوز هم هدفم همون هدف یه سال پیشه....هدف عاشق شدن تنها عشق جهان.....تو این یه سال خیلی چیزا از همتون یاد گرفتم...از اینترنت...از این دنیای مجازی...و با خیلیا اشنا شدم که باعث تجربه های زیادی هم شدند...خوشحالم از اینکه خدا همچین نعمتی بهم داده که همچنان هم می خوام به نوشتن ادامه بدم به امید خودش...از همه کسانی که تو این راه کمکم کردند و تنهام نذاشتن ممنونم مخصوصا خورشید گلم..![]()
وبلاگ جونم تولدت مبارک
۱۰۰۰ سال به این سالا ![]()

خوش بگذره![]()
به نام همونی که تنها امیدم به اوست
سلاممم...
گفته بودم از ایران مهمون داریم اما نگفته بودم کی...بابا بزرگ و مامان بزرگ جونم...جای شما خالی...ما هم که داریم شهرمون رو بهشون نشون میدیم...امروز صبح رفتیم یه پارکی که بهش میگن Botanical Gardens...یکی از تفاوتهای بزرگ بین ما ایرانیا و این چینیا اینه که ما معمولا وقتی به سن ۵۰ سالگی و بالاتر می رسیم، احساس می کنیم که دیگه عمرمون تمومه و پیر شدیم و نمی تونیم تکون بخوریم و از این حرفا...اما باید بیاین چینیا رو ببینید...هر روز صبح همشون از خونه میزنن بیرون و میرن پیاده روی و ورزش...خیلی جالبه که هر روز صبح ،من تو این ۴-۵ ساله دیدم، که همه از مرد و زن و پیر و جوون همش دوست دارن سرشون شلوغ باشه و کار کنن...مثلا تو خیابونا خیلی می بینید که خانومه به همراه چند تا خانومه دیگه یا یه پیرمرد، ۱۲۰-۱۳۰ سالشه و با عصا و با لبخند، داره راه میره و از طبیعت انرژی می گیره...حتی کسانی که نمی تونن مثلا رو صندلی چرخ دار هستن هم براشون مهمه که از خونه بزنن بیرون و هوا بخورن و شاد باشن..یکی از ورزش هایی که خیلی اینجا همه انجام میدن و مثل رقص آروم می مونه Tai Chi هست که حرکات آروم و نرمی داره و معمولا تمام چینیا از سن ۴۰ سالگی شروع می کنن به انجام دادن این وزرش...




برای کلاس جغرافی قرار بود که برای ۱۰ دقیقه درباره ی "ایرانیان مالزی" حرف بزنم...البته چند هفته ای وقت داشتم که آماده شم...منم یه پاور پینت درست کردم و یه عالمه عکس از ایرانیان در اطراف مالزی پیدا کردم و با یه عالمه تحقیق...خلاصه جالب شد...اما قرار بود به جز این که حرف بزنیم با یه نوع بازی یا نوع آوری سر همرو گرم کنیم...خب منم درباره ی دانشجویان ایرانی سرچ کردم و دیدم که جواب سرچ چقدر درباره ی رقص ایرانی هست...
...خلاصه تعجب کردم و به فکرم رسید که یه شیطونی کنم...یکی از اولین ویدئوهایی که اومد بالا، ویدئوی یه دختر ۴ ساله بود که بندری می رقصید...خب تصمیم گرفتم که همینو به عنوان قسمت دوم براشون بذارم به عنوان اینکه رقص ایرانی هم یکی از قسمتهای فرهنگ ایرانی هست که پخش میشه
...رفته بودیم تویه کامپیوتر لب و تصویر کامپیوتری که من استفاده می کردم رو گذاشتن روی پروژکتور و صداشم خیلی زیاد کرده بودند (صدای اقای معین پیچیده بود)....خلاصه اینکه
اینقدر منو خورشید جونم خجالت کشیدیم و خندیدیم![]()
....و البته یکی از معلمها از کلاس بغلی اومدن پشت پنجره (یه اقای ۶۰ ساله که خیلی هم تپلی بودند
) شروع کردند مثل هندیا رقصیدن!!!...از اون طرف هم برعکس چیزی که فکر می کردم معلم خودمون (آقای س.) اینقدر خوشش اومده بود، برعکس خیلی از بچه ها، به من نمره ی خیلی خوبی داد!!!
~~~
حرف آخر ۱: راستی تازگیا خیلیا ازم در باره ی دانشگاه های مالزی می پرسند...راستش من که هنوز دانشگاهی نیستم و اطلاعات کامل ندارم، اما سایتهایی هستند که در این باره توضیحات کاملی میدن...امیدوارم بتونین کامل ترین اطلاعات رو بدست بیارین...
تا بعد![]()
به نام بهترینم
سلامم...شما خوبین؟ من برگشتم...
بعضی موقع ها توجه کردین ظاهر بعضی از چیزا چقدر آدم رو گول می زنه؟؟...یکی از همین هفته های پیش بود که همراه چند خانواده ایرانی به یه رستوران هندی رفته بودیم...اینجا رستورانهای ناسی کندر (nasi kandar) زیادند (معمولا توسط هندیای مسلمون اداره میشن) و معمولا هر جور قشری رو می تونین تو این رستورانا ببینین...چینیا، هندیا، مالی ها، توریستها، سیتیزن های خارجی...برای ما ایرانیا (که البته همه ی ایرانیای مالزی از اینجور غذاها خوششون نمیاد) نون هندی می تونه جای نون ایرانی که اینجا وجود نداره رو تا حدود کمی بگیره...رتی پلین (roti plain) یه نوع نونه که تا حدودی مثل تافتون خودمون می مونه...و رتی چانای (roti canai) یه نوع دیگس که اونم خیلی خوشمزس
...و اگه یه روز سری به این رستورانا زدین حتما رتی پیسانگ (roti pisang) که نون پخته شده موزی هست و گارلیک نان (garlic naan) که نون سیری هست رو هم امتحان کنید...
خب داشتم از ظاهر یه غذای هندی که سفارش داده بودیم حرف می زدم که اینقدر اشتها آور بود من تیکه ای برداشتم که سبز بود و چون سخاری شده بود معلوم نبود چیه...با خودم گفتم که حتما این قسمتش از سبزی بیشتری درست شده...چشمتون روز بد نبینه...همین که قورتش دادم دیدم تمام دهنم و تمام گلوم تا معدم داره آتیش میگیره!...نفمیده یه دونه از اون فلفلای بسیار تند سبز خورده بودم...خلاصه از این به بعد حواسم رو بیشتر جمع می کنم...
...

راستی تا حالا فکر کردین چقدر یه لبخند می تونه به کسی امید بده یا یه اخم می تونه کسیرو نا امید کنه؟...یکی از درسهایی که من از آمریکایی ها گرفتم این بود که با رفتارشون تا جایی که امکان داره عشق رو منتقل می کنند (البته می دونین که تو هر قشری هم خوب هست هم بد)...همیشه مثل ما ایرانیا سلام و خداحافظیشون فراموش نمیشه (برعکس خیلی از مالزیایی ها)..و سعی می کنند همیشه تا جایی که امکان داره به هم خدمت کنند و کینه ها و کدورت ها رو از میان ببرند...با اینکه مدرسه مسیحیاست به همه ی اعتقادات بسیار احترام میذارند...اصلا تو این یه ساله ندیدم کسی سر کسی دیگه داد بزنه و اصلا غرور ندارند...مثلا مدیر مدرسه ممکنه یه روز با موتور بیاد مدرسه یا اینکه معلمها همراه مدیر به همه غذا بفروشند تو مدرسه....واقعا چقدر خوبه صمیمیت و عشق...چی میشه آدم به هر کس که میبینه لبخند بزنه حتی اگه اونا رو نشناسه...چی میشه آدم به همه با عشق نگاه کنه حتی اگه اونا رو نشناسه...و چی میشه آدم مثل بارون که رو سر همه یکسان می باره باشه و به همه بدون توقع عشق بورزه...مگه خدا با این همه که ما فراموشش می کنیم عاشق ما نیست؟؟؟...

من تعطیل شدم تا ۸ هفته...البته مشق تابستونی دارم چون برای سال دیگه سطح پیشرفته ی زبان رو گرفتم...باید ۳ تا کتاب بزرگ بخونم و دو تا دفتر بنویسم![]()
...با این حال زیاد میام اینجا و تو این مدته بهتون خیلی سر میزنم....
**اگه وبلاگ شما در پیوندها بوده و حالا نیست، من پاکش نکردم...اما به دلیل وارد کردن پیوندهای جدید، قدیمیا رفتن تو آرشیو پیوندها**
موفق باشین...![]()
![]()
به نام خودش که خیلی مهربونه
سلاممممممممم.....شما خوبین؟؟؟
...دلم برای نوشتن توی این خونه ی اینترنتی لک زده بود...الان که می نویسم هنوز ۲ تا از ۶ تا امتحانامون موندن اما چون بعدش نیستم تا چند روز، وقت نمی کنم بیام گفتم الان بنویسم....
...
اول می خوام از یکی از اتفاقات جالبی که ما مشاهده کردیم حرف بزنم...چند هفته پیش بود که پدر روحانی مدرسمون همه ی بچه های دبیرستان رو فرستاد کنار دریا و گفت که دو تا از دخترا تصمیم گرفتن در دریا غصل تعمید بشن...هر کدومشون دونه دونه اومدن تو دریا ایستادن بعدشم یه دستشونو پدر روحانی می گرفت اون یکی دستشونو پدر خودشون و هر دو پدرا هم یکی از دستاشونو گذاشته بودن رو دهن و بینی دختری که می خواست بره تو آب...و یک دو سه....جالب بود که اول میرفتن وسط دریا بعدش که فقط سر دختره و دستاش پیدا بودن هلش می دادن تو آب...



~~~~~~
مسیح کیست؟؟...هفته ی پیش همین موقه ها بود که تنها تمرکز کرده بودم رو این جمله...چون باید یه مقاله ای می نوشتیم درباره ی حضرت عیسی درباره ی اعتقادات مسیحیان درباره ی ایشون و همچنین اعتقادات من (اسلام عزیز) درباره ی ایشون....حدود ۵ صفحه شد
چون هم اعتقاد مسیحیا رو باید درستیشو ثابت می کردم هم اعتقاد خودمو...با این چیزی که من نوشتم احتمال زیادی داره که معلممون تصمیم بگیره بیشتر درباره ی اسلام بخونه
...ولی قران هم چقدر قشنگ این موضوع رو توضیح میده ها...
حالا به نظر شما مسیح کی بودن و ما چطور می تونیم راه ایشون رو دنبال کنیم؟؟؟...

منم که دیده به دیدار دوست کردم باز ~~~ چه شکر گویمت ای کارساز بنده نواز
نیازمند بلا گو رخ از غبار مشوی ~~~ که کیمیای مراد است خاک کوی نیاز
ز مشکلات طریقت عنان متاب ای دل ~~~ که مرد راه نیندیشد از نشیب و فراز
طهارت ار نه به خون جگر کند عاشق ~~~ به قول مفتی عشقش درست نیست نماز
در این مقام مجازی بجز پیاله مگیر ~~~ در این سراچه بازیچه غیر عشق مباز
به نیم بوسه دعایی بخر ز اهل دلی ~~~ که کید دشمنت از جان و جسم دارد باز
فکند زمزمه عشق در حجاز و عراق ~~~ نوای بانگ غزلهای حافظ از شیراز

اگه یکی با یه دوربین فیلمبرداری یه دفعه جلوی شما ظاهر می شد و می خواست که نظرتونو درباره ی شخصی که در آینده باهاش ازدواج می کنین بگین چی کار می کردین؟؟؟؟
...من چیکار کردم؟؟؟ خب عصبانی شدم...منو دو تا از دوستام رو تاب نشسته بودیم (تو مدرسه) که یه دختر خانومی با دوربین اومد گفت از ما می خواد فیلم بگیره
...بعد از این که گفت درباره ی چی، من از جام پاشدم و تصمیم گرفتم از اون محل دور بشم (خب اخه سن منو چه به این حرفا و فکرا!!!!!!!!! ) ... متاسفانه دستم رو گرفت و نذاشت که برم اما من گفتم بهش که یعنی چی تو این سن و سال می خواد که ما به همچین چیزایی فکر کنیم؟؟؟....اما بازم نذاشت برم...از دو تا دوستام (که یکیشون بی دین هست و دیگری بودایی) فیلم گرفت اما نوبت من که شد اومدم بزنم به چاک اما نشد
...ازش پرسیدم که حالا چرا می خواد من حرف بزنم؟...دلیلی اورد که به خاطر اسلام هم که شده تصمیم گرفتم در این باره حرف بزنم!! گفت این فیلم برای کلیسا گرفته میشه و این دختر خانوم فرستاده ی پدر روحانی یه کلیساست...اونا می خواستند که نظرات مردم مختلف در دین های مختلف رو بدونند...معمولا مسلمونا رو به عربای قدیم می شناسند و به همین خاطر فکر می کنن دخترای مسلمون زندگی سختی دارن...مثلا اینکه آزادی در انتخاب ندارند و اینکه مثل برده....(اصلا نمی دونم چرا باید خیلیا اینطوری فکر کنن اما به هر حال)...خب فکر می کنن این اسلام هست که دخترا رو در بند کرده اما نمی دونن که اصلا اینطوری نیست و بر عکس اسلام دخترا رو آزاد کرده...منم تصمیم گرفتم در این باره حرف بزنم و بگم که من به عنوان یه دختر مسلمون چه آزادی هایی دارم و .................فرداش وقتی دوباره دیدمش گفت خانوادم از فیلم شما تعجب کردند و خیلی خوششون اومده بود (آخه با قدرت حرف زده بودم
)...![]()
![]()
....
اما من واقعا نمی دونم که چرا باید از ما تو این سن و سال بپرسن؟...!!!
~~~~~~ ![]()
حرف آخر ۱ : ممنونم که به من سر زدین تو این مدته که نبودم و همچنین همین الان که دارین می خونین
...از تمام نظراتتون هم ممنون...
حرف آخر ۲ : از ایران مهمون داریم، برای همین چند روزی نیستم، برای همین الان نوشتم که دیر نشه...
حرف آخر ۳ :** معذرت می خوام که براتون مدتیه نظر نذاشتم اما باور کنین به خیلیا تو این مدته سر زدم ..فقط می خواستم بذارم سر وقت مفصل برای همه نظر بذارم...قول میدم وقتی برگشتم به همه دوباره سر بزنم اما این دفعه مفصل!...الان هم فقط وقت داشتم بیام و حرف بزنم اما دیگه وقتی برای نظر گذاشتن ندارم..**
خوب دوباره آخرش رسید
اما منتظر من باشید میام...
مواظب خودتون هم باشین...
منم دعا کنین...
خدا نگهدار...
درباره ی من
سلام...من گلناز هستم. 16 سالمه و در حال حاضر در مالزی زندگی می کنم!:) ممنونم از اینکه به وبلاگه من اومدین. منتظر نظراتتون هستم...عشق یعنی خدا و خدا یعنی عشق