تبليغاتX
زندگی با وجود او زیباست

~بهترینم, هر لحظه به دیدارت نزدیکتر می شوم~

پنجشنبه 27 اردیبهشت1386
ببین دوست من میشی؟

به نام خدای خوبم

سلام...شما خوبین؟؟...منم خوبم...

قرار بود تا اخر امتحانات دیگه نیام اما نتونستم....

بعضی موقه ها آدم احساس می کنه چه کار اشتباهی کرده...ای کاش اون کار رو نکرده بود یا ای کاش اون اشتباه رو مرتکب نشده بود...نمی دونم چند بار برای شما اتفاق افتاده که کاری رو کرده باشین که فکر می کردین دارین بهترین کار رو انجام میدین اما بعد از یه مدت زیادی به این نتیجه می رسین که چه کار اشتباهی کردین و هی یادش میوفتین و اعصابتون خورد میشه مخصوصا اگه نتیجه خوبی نداشته و زمان زیادی فکرتون رو مشغول کرده باشه مثلا ۱۰ ماه یا یه سال....تا حالا شده به خاطر یه اشتباه خیلیییییی پشیمون باشین؟؟

(راستی نوشته ی بالایی به این پایینیه ربطی نداره ها )

جاودانه عزیز نوشته بودند که آرزو هامو بنویسم که وقتی بهشون رسیدم فراموش نکنم روزی یه آرزو بودن...منم یاد یکی از قشنگترین آرزوهام افتادم که یک سال و خورده ای پیش بهش رسیدم...:

حدودا ۲ سال پیش بود که  احساس تنهایی خیلی زیادی می کردم...تو مدرسه ای که ۷۰۰ تا دانش آموز داشت تنها یه ایرانی بودم ( یک سالی می شد که میرفتم اون مدرسه)...نمی گم تنها به خاطر نژادشون اما هیچ کس منو نمی فهمید و منم اونا رو نمی فهمیدم...خیلیاشون که می گفتن ایرانیا عربن دیگه؟...یه روز با خودم یه آرزو کردم...آرزو کردم خدا بهم یه دوست بده که منو بفهمه و بهش نزدیک باشم...کسی که دست همدیگرو بگیریم و با هم راه بریم و بخندیم و همدیگرو بفهمیم...هر وقت بغض ته گلومو می گرفت و بسیار احساس بدی بهم دست میداد، از ته دلم این آرزو رو می کردم...بعد از ماه ها که من همچنان این آرزو رو تو قلبم نگه داشته بودم، یه روز مامانی به خونه زنگ زد و گفت که بپر بیا پایین، یه خانواده جدید ایرانی رو تو مرکز خرید دیدیم قراره با هم بریم شام...اونشب اولین باری بود که خورشید جونم رو دیدم...خیلی دوسش دارم......

راستی خورشید جونم (کیک شکلاتی من؟) تابستون داره میاد ایران (عزیز خواهر امیدوارم به اندازه ی بزرگی آسمونا بهت خوش بگذره)......

یه عالمه حرف دارم برای گفتن اما چون نمی خوام طولانی بشه بعدا بقیشو می گم.....

۲ هفته ی دیگه امتحانامون شروع میشن  و ۳ هفته دیگه تعطیل میشیم...۸ هفته بدون مدرسه، تازه ۴ هفتشم بدون خورشید......

مثل همیشه که اومدین اینجا خوشحال شدم...

خدا حافظ....

+

گلناز ن

جمعه 14 اردیبهشت1386
دوستی با جن؟؟

به نام خدا

سلام.....

به وجود جن ها اعتقاد دارین؟؟؟...خب البته به عنوان یه مسلمون باید اعتقاد داشته باشیم...این هفته تو خونه ی جدید چند بار قلبم اومد تو دهنم از ترس ...خب چون خونمون بین دو تپه ست و پایین ترین طبقست...میگن جن ها معمولا این جور جاها زندگی می کنند...تازه بعضی موقع ها هم یه صداهای عجیب قریبی میاد از تو راه روهای بیرون...... البته خیلی شنیدم که بعضیا (معمولا بزرگان) با جن ها دوست میشن و روابط برقرار می کنن اما من که خیلی می ترسم......بچه تر که بودم (۵ سال پیش)، یادم میاد شده تا صبح هم بیدار می موندم و تنها نمی خوابیدم از ترس تا برم پیش مامانم......

شما درباره ی جن ها چی فکر می کنین؟؟؟؟...چطور میشه آدم باهاشون ارتباط داشته باشه؟؟؟؟

پس كدامين نعمتهاى پروردگارتان را تكذيب مى‏كنيد [شما اى گروه جنّ و انس‏]؟! انسان را از گِل خشكيده‏اى همچون سفال آفريد، و جنّ را از شعله‏هاى مختلط و متحرّك آتش خلق كرد! پس كدامين نعمتهاى پروردگارتان را انكار مى‏كنيد؟! (الرحمان ۱۶-۱۳)


راستی مدتی هست به اراده فکر می کنم یعنی چطور میشه آدم ارادش رو زیاد کنه؟؟؟...خوب فکر می کنم یه راه خوب برای این کار اینه که بعضی از کارهایی که دوست نداره یا براش سختند (کارهایی که ضرر نداشته باشند مثل شستن ماشین) رو انجام بده یا برعکس ، از کارهایی که خیلی خوشش میاد دوری کنه (منظورم بعضی از کارهاست مثل غذا خوردن زیاد ) اونوقت ارادش زیاد میشه...اما کار سختیه چون ادم باید یه انگیزه ی محکمی داشته باشه تا یه دفه جا نزنه....خوب اگه شما می خواستین ارادتون زیاد بشه ، چی کار می کردین؟؟؟...شاید اراده ی منم کمی زیادتر شده باشه :

یادم میاد چند ماه پیش که معلممون اتاق وزنه برداری رو بهمون نشون داد و خواست که شروع به این کار بکنیم، وقتی فکر می کردم، احساس بدی بهم دست می داد اما چون مجبور بودیم شروع کردیم به این کار...روز اول کوچولو ترین وزنه های موجود رو برداشتم (که حدودا نیم کیلو داشتند)،خوب تا اون موقع هیچ تمرین وزنه برداری نکرده بودم...تازه یه دستگاه بود که شخص با بازوهاش و کتفش (منظورم بارفیکس نیست) خودش رو در هوا نگه می داره البته در حالت ایستاده...خوب اصلا فکر نمی کردم بتونم این کار رو بکنم....هر روز میومد و میرفت و منم سعی می کردم مثل بقیه این کار رو بکنم اما نمی دونم چرا دوستم که با هم کلاس داریم، هر روز این کار رو بهتر می کرد اما من نمی تونستم اما از اونجایی که معلممون همش چک می کرد ما بیکار نمونیم، باید ادامه می دادم...هفته های بعد وزنه های بزرگتری رو بلند کردم....و بعد از چند هفته هم بالاخره تونستم خودم رو با دو بازو نگه دارم ...همین دیروز هم شروع کردم به بلند کردن وزنه های بزرگتر.......خوب با اینکه شاید اگه به خاطر معلممون نبود هیچوقت شروع نمی کردم اما الان می فهمم با اینکه از این کار خسته می شدم، به نفعم بوده....

ممنونم از اینکه منو تنها نمی ذارین...شاید این اخرین پستم قبل از تعطیلات تابستون باشه چون به شدتتتتت سرم شلوغه.....

لطفا برای من هم دعا کنین.........

امیدوارم موفق باشین.....

خدا نگهدار....

+

گلناز ن

جمعه 7 اردیبهشت1386
احساس غریبی...

  به نام پروردگار مهربون

سلام....زندگی شما هم مثل برق و باد میگذره؟؟؟...امروز حالم مثل همیشه نیست..خیلی عجیبه...نمی دونم چرا...لطفا تعجب نکنین اگه خیلی عجیب حرف می زنم....

الان از مدرسه می نویسم...چند تا از دوستانم هم در کنارم نشستن (البته هیچ کدوم فارسی حرف نمی زنن.)...اینجا همیشه شلوغه...همیشه پر از بچه هایی که اینجا زندگی می کنن...با خیلی از معلمها....با اینکه با صفاست اما یه احساس تنهایی عجیبی بهم دست میده...یه احساس تنهایی عجیبی که هیچ کس نمی تونه از بین ببرتش....یه احساس تنهایی که باعث میشه هر جایی که هستم، با هرکسی هستم آروم بشینم و حواسم باشه اشکام نریزند...

تا حالا شده احساس کنین دنیا هرجوری که باشه، شما هرجایی که باشین، با هرکسی که باشین، همیشه احساس تنهایی و کمبود با شماست؟؟....یعنی اینکه تو دنیا اصلا نشه از این احساس تنهایی دوری کنین...یعنی اینکه دیگه دنیا با تمام خوبی و بدیهاش نتونه شما رو از اون احساس که یک گمشده هستین دور کنه...یعنی اینکه همیشه ته دلتون یه احساسی باشه که شما متعلق به اینجا نیستین...

دوست دارم بدونم برای چی چند هفته ای هست این طوری شدم اما می دونم که هیچ دلیلی نداره و دارم به تنها آرزوی خیلی بزرگم میرسم...آرزویی که همینطوری به دست نمیاد....آرزویی که شاید رسیدن بهش یعنی دور شدن از تمام دلبستگی های دنیا و تجربه کردن خیلی از بدبختی ها........


نوشته ی بالا رو دیروز نوشتم...دیشب همه ی بچه های اول دبیرستانی شب موندیم تو مدرسه تا صبح...با اینکه خوش گذشت اما احساس غریبی خیلی اذیتم کرد (تو کلاسمون همه با هم خوب و صمیمی هستیم و منظورم از اون لحاظ نیست)...به ریشیکا (یکی از دوستام) که گفتم، فکر نمی کردم اصلا منظورم رو بفهمه اما گفت:"It's like you don't belong"....منم تعجب کردم...یه عالمه بازی کردیم...ساعت ۱۰ شب بود که همه رفتیم به چپل (chapel)...صدای جیغ و فریاد و طبل و بدو بدو از همه طرف میومد و منم یه گوشه ای پیدا کردم برای نماز...همه بیشتر از همیشه تعجب کرده بودن که من چقدر می خورم !!!...همه دیگه ۴-۴:۳۰ صبح خوابیدند به جز چند نفر که منم یکیشون بودم...


www.irib.ir

اى مردم! وعده خداوند حق است; مبادا زندگى دنيا شما را بفريبد، و مبادا شيطان شما را فريب دهد و به (كرم) خدا مغرور سازد! (فاطر آ.۵)

ببخشید که این دفعه کمی غمگین نوشتم...

راستی نمی دونم شنیدین یا نه اما مدتی هست که وقتی مالزیایی ها از ما می پرسن اهل کجایین و ما میگیم ایران، خیلیاشون اسم آقای احمدی نژاد رو بلند میگن و به این موضوع اشاره می کنن که "ایشون معبود همه ی ماست"...

مدتی پیش که رفته بودیم یکی از جزایر مالزی، یکی از مالی ها به بابایی گفت که به افتخار آقای احمدی نژاد ، اسم کوچیک پسرم رو که تنها ۵۰ روزشه گذاشتم : احمدی نژاد...

خوب من دوباره زیاد حرف زدم...

راستی این هفته ما سرمون خیلی شلوغه، اسباب کشی داریم.ممکنه بازم نتونم به موقع بهتون سر بزنم...

امیدوارم موفق باشین....

منم دعا کنین (مخصوصا اینکه به اون آرزو بزرگه برسم)

به امید خدا....

راستی نظر شما درباره ی احساس غریبی که بعضی موقع ها آدم رو اذیت میکنه چیه؟؟

خدا نگهدارررررررر.....

 

+

گلناز ن