تبليغاتX
زندگی با وجود او زیباست

~بهترینم, هر لحظه به دیدارت نزدیکتر می شوم~

جمعه 31 فروردین1386
احساس خوشبختی؟؟!!..

به نام خالق زیبایی ها

سلامم....خوبین شما؟؟...منم خوبم...یه سوال...شما به انرژی ها اعتقاد دارین؟؟؟...من خیلی به انرژی هایی که آدما به هم منتقل می کنند و یا اینکه بعضی جاها انرژی های خاصی دارند اعتقاد دارم...تقریبا هفته ی پیش بود که به دلیل اینکه می دونستم ۲ نفر هستن که نسبت به من انرژی منفی دارند، اینقدر حالم بد شده بود اصلا نمی تونستم تمرکز کنم...هر جا که می رفتم، هر زمانی که بود همش حالم گرفته بود و حوصله ی هیچ کاری رو نداشتم...واقعا چرا بعضی از ما آدما اینقدر تحت تاثیر بعضی از اتفاقات زندگی قرار می گیریم که هیچ کنترلی روشون نداریم و نمی تونیم عوضشون کنیم؟؟...

 راستی از اینکه درباره ی انقلاب درونی نظر داده بودین خیلی ممنونم...

تا حالا احساس خوشبختی عمیق رو تجربه کردین؟...تا حالا خیلی شنیدم می گن گذشته رو فراموش کنید، آینده خودش می یاد،و در حال زندگی کنین..می گن قدر زندگی رو دونستن همون خوشبختیه...همین لحظه ها، همین کلمه ها، همین نعمتها ، همه خوشبختیه....من یه سوال دارم....چه طور میشه آدم با تمام وجود احساس خوشبختی رو حس کنه وفتی اینقدر تو دنیا آدم هایی هستند که شاید ۵٪ از زندگی ما رو هم نداشته باشن؟؟..چه طور میشه خوشحالی رو درک کرد وقتی بچه های زیادی هر روز در نقاط مختلف جهان ، بهشون ظلم میشه و اصلا طعم داشتن زندگی خوش و داشتن پدر و مادر رو نچشیدن؟؟...یعنی اصلا میشه تو دنیا کسی احساس خوشبختی بکنه؟...مگه نمی گن بنی آدم اعضای یکدیگرند ، که در آفرینش زیک گوهرند؟؟؟...نمی خوام بگم باید همیشه ناراحت و غصه دار باشیم اما اینکه میشه تو این دنیا احساس خوشبختی رو درک کرد؟..واقعا چند بار امتحان کردم اما هروقت یاد اشک مادرانی که برای نجات بچه هاشون میریزند و یا یاد بدبختی خیلی از آدم های بی بضاعت میوفتم اصلا نمی تونم احساس خوشبختی رو درک کنم...وقتی بسیاری از همنوعانمون همش در رنج و بیچارگی به سر میبرند، چه طور میشه احساس خوشحالی کرد؟؟...مثلا بچه های عراق و یا مادرهای دارفور و یا خانواده های بسنی....

خوش حال میشم نظرتون رو در این باره بگین..ممنون..

بجه های دارفور


مامان گلی جونم تولدت مبارک مامان خوبم...

این آهنگ رو به مامانی تقدیم میکنم: مامان گلی،(اینم مطنش)..مامان جونم خیلی خیلی خیلی خیلی دوست دارم و می دونم اگه شما نبودی منم اینی که هستم (بچه ی مامانی) نبودم...

می دونم که می دونی تنها جایی که منو آروم می کنه بغل شماست...

می دونم می دونی اعتماد به نفسم با گرفتن دستهای گرمت به اوج می رسه...

می دونم می دونی که با صدات امید زندگی رو به من یاد آوری می کنی...

می دونم می دونی که نوازش اون دستای مهربونت با من چه کرده...

و می دونم می دونی که چقدر از ته دل دوست دارم...

مامانی جونم تولدت مبارک

 


آقا محسن جواب نظرتون رو در قسمت نظرهای یکی از پست های قبلی نوشتم...

از ای-میل شما هم تشکر می کنم آقا محمد (در قسمت نظرهای همین پست گذاشتم)...

...

ممنونم از اینکه بازم اومدین و حرفهای منو خوندین...

خوشحال شدمم....

خدا حافظ....

+

گلناز ن

جمعه 24 فروردین1386
کمک داوری و من؟؟؟

به نام خالق گلها

سلامم...

باز آمدم،باز آمدم، از پیش ان یار آمدم

در من نگر، در من نگر، بهر تو غمخوار آمدم

شاد آمدم، شاد آمدم، از جمله آزاد امدم

چندین هزاران سال شد تا من به گفتار آمدم

آنجا روم، آنجا روم، بالا بدم، بالا روم

بازم رهان،بازم رهان، کاینجا به زنهار آمدم

حدودا ۱۰ ماه پیش که می خواستم شروع به وبلاگنویسی بکنم، تنها می خواستم درباره ی موضوعات خیلی اساسی بنویسم و همین اما بعد از مدتی دیدم بعضی موقع ها اتفاقاتی که در زندگی آدما میوفته و به نظر نمیاد که زیاد مهم باشه، برعکس خیلی هم رو آدم تاثیر میذاره، و بعد تصمیم گرفتم از  اتفاقاتی که اطرافم میوفته و از موج های زندگی که منو هی بالا و پایین می برن هم بنویسم...اما هدف من از نوشتن در این وبلاگ ثبت کردن خاطرات نبوده و نیست...

دیشب درباره ی موضوع پست قبلی (انقلاب درونی) با یار وبلاگی یکی از وبلاگ نویسان حرف می زدیم (ممنونم از زمانی که گذاشتین) و ایشون نظرشون رو گفتن به علاوه توضیحاتی در این باره....گفتم یه خلاصه ای رو که برام جالب بود اینجا بگم...: وقتی ما آدما در رحم مادر هستیم، هیچ احتیاجی به دست و پا و گوش و چشم و بقیه اعضای بدن نداریم، و ضرورت داشتن اونا رو درک نمی کنیم، در صورتی که وقتی به دنیا میایم به همشون احتیاج داریم برای زندگی کردن...روح آدما هم مثل همین می مونه البته با این تفاوت که بالهای پرواز خود به خود به وجود نمیان، ما باید بوجودش بیاریم و تو این دنیا شاید فکر کنیم هیچ احتیاجی بهشون نداریم اما زمانی میاد که بهشون احتیاج پیدا می کنیم...

تا حالا شده یاد گرفتن موضوعی برای شما سخت باشه و با این حال چون مجبورین و می دونین مفید هست یادش بگیرین؟؟؟ و تا حالا شده معلمی یا کسی که باید به حرفش گوش کنین از شما کاری بخواد که برای شما سخت باشه و او یا می خواد شما رو اذیت کنه یا به هر دلیلی می خواد شما این کار رو بکنین؟؟؟ دقیقا یه چیزی تو همین مایه ها برای من اتفاق افتاد!!!! شاید تا حالا ۳-۴ بار بسکتبال تو عمرم بازی کرده باشم خیلی ساده بدون هیچ مقرراتی...امسال مسابقات شهری بسکتبال زیر ۱۸ سال در مدرسه ما برگزار میشه با وجود تمام مدارس شهرمون (ادامه داره..)...چه احساسی بهتون دست میداد اگه معلمتون میومد و می گفت همین الان یه مسابقه هست (که ازش خبر نداشتین) و بیا با من سادست...بیا بشو کمک داور!!!!!!!!!!!!!!!!!....اونقدر تعجب کرده بودم....من؟؟؟؟؟؟؟ کمک داور مسابقه ی بسکتبال پسرای زیر ۱۸ سال؟؟؟؟؟؟؟؟...یه ورقه بهم داد (۹-۱۰ تا جدول و یه عالمه قسمتهای عجیب غریب داشت که اصلا ازشون سر در نمی آوردم!!!!) و رفتم سر میز داوران نشستم...خدا رو شکر کسی دیگه اونجا بود و معلممون رفت..گفتم او این دفعه این کار رو بکنه من یاد بگیرم من جمعه میشم کمک داور!!!!...چاره ای نداشتم وگرنه برای این کلاس ۲ تا صفر می گیرفنم!!!!خیلی عجیبه به هیچ کدوم از بچه های کلاسمون این طوری نگفته بود و اونا هم وقتی اینو شنیدن برای من آرزوی موفقیت کردند ازبس می گفتن کار مشکلیه!!! (خورشید جونم هم گفت خیلی سخته چطور می خوای این کار رو بکنی؟؟؟)...اصلا کار ساده ای نیست چون باید لحظه به لحظه بازی رو یادداشت کنین و امتیازات رو در هر چند ثانیه به کسی که زمان رو داره اعلام کنین و اینکه بر اساس خطاها تابلوهای خاصی رو بلند کنین و علامت هایی که داوران به سرعت با دستشون نشون میدن همه رو بدونبن و بنویسین و... و خیلی کارای دیگه که اینقدر تماشا کردم بالاخره امروز شدم کمک داور یکی از بازیها!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!.. به خیر گذشت بگذریم که وسط بازی ۲ تا داورها چند دقیقه بازی رو متوقف کردن تا مشکلی که بین من و کسی که امتیازات رو نشون میداد برطرف کنن چون من یه امتیاز دیگه نوشته بودم و یه امتیاز دیگه رو بزرگ به همه نشون میداد!!! البته آخر فهمیدیم مشکل از من نبوده و بغل دستیم امتیزها رو اشتباه وارد کرده ( به خاطر همین بازی ۴-۵ دقیقه متوقف شد!!!)اخر بازی هم خوشحال بودم که یاد گرفتم و انگار از کوه بلندی بالا رفتم و چیزی که اصلا فکر نمی کردم بتونم انجام بدم در ۲ روز یاد گرفتم و انجام دادم و هم احساس دیوانگی بهم دست داده بود......

ممنونم از نظراتتون...چون چند ماه آخر سال تحصیلی هستیم بسیار سرمون شلوغ شده و امتحاناتمون ادامه دارن...همه سعیم رو می کنم تا به همه سر بزنم اما اگه یه وقت دیر یا زود شد ببخشید......

امیدوارم بتونیم برج های بلند زندگی رو هر چه قدر هم بلند هستن، بپیماییم و به نوکشون برسیم....

موفق باشیننننننننننن....

خدا نگهدار شما...

+

گلناز ن

جمعه 10 فروردین1386
انقلاب درونی

  به نام خالق عشق

سلام....بعد از یه عالمه امتحان سخت (که هنوز ادامه دارند...) اومدم بازم حرف بزنم... شما خوبین؟..

نمی دونم تا حالا شنیدین یا نه اما تازگیا یه چند مدتیه که میگن آمریکایی ها قداشون از زمان های قبل کوتاه تر شده ...یعنی تو این نسل بیشتر آمریکایی ها کوتاه تر از نسل های پیش هستند!..خیلیا میگن که یکی از دلایل مهمش اینه که هر سال کتابهای مدارسشون سنگین تر میشه و چون در این سنین رشد بچه ها هر روز این کتابها رو حمل می کنن اینطوری شده ...البته که شوخی نمی کنم مثلا کتاب درس انگلیسی ما خودش به تنهایی ۱۰۰۰ صفحست و به ترتیب تمام کتابهامون همین اندازه اند ...

سال اول دبیرستان و معلمی چی میشه!!!!... ۲ هفته ی پیش که دیدم حوصلم سر رفته ، تصمیم گرفتم به ایمیلی که معلممون برای تمام دبیرستانی ها نوشته بود، جواب بدم...نوشته بود اگر مایل به کمک کردن به بچه هایی که احتیاج به کمک دارن هستید بگین (اگر معدلتون ...)..نمی دونم چرا یکی از شیطون ترین بچه ها رو به من سپردند..۹ سالشه و دور مدرسه دنبال دبیرستانی ها می دوئه......یه دختر کوچولو تپلی شیطون (Jordyn) ...احتمالا به جای اینکه من اونو قانع کنم، اون منو قانع به بازی می کنه...چه کمکی می خواد؟..خب چون ۲ سال به جای این که مدرسه بره، تو خونه خودش خونده، با زبان انگلیسی مشکل داره (البته زبون اولشه) ولی مثل کلاس اولی ها با الف ب.. مشکل داره...

www1.istockphoto.com

این هفته بیشتر به یه موضوعی فکر می کردم..."انقلاب درونی"...نمی دونم با این دو کلمه به یاد چی میوفتین...انقلاب درون یک انسان که باعث میشه تغییر کنه...یعنی 'من' اما متفاوت از منی که الان هستم طوری که درونا خالص بشم و به صلح درونی دست یافته باشم.....صلح درونی؟...خب منظورم اینه که آدم بتونه خوشحالی و شادی رو بر اساس درونش و هدفش (مثلا خدا) تنظیم کنه نه آدمای دیگه و اتفاقاتی که در اطرافش میوفتن. خب نمی خوام پیچیده بگم، اما اینکه یه آدم دست به کار بشه و شخصیتشو بذاره زیر زره بین و با پاک کن قسمتهای بدش رو پاک کنه و به جاشون قسمتهای بهتری اضافه کنه...کار خیلی سختی هست، و زمان زیادی میبره...با چند تا از دوستان بحث می کردیم، به جز من همشون می گفتن نه امکان پذیر نیست که آدما اینطوری عوض بشن!... نظر شما چیه؟...فکر می کنین امکان پذیره؟...

یک حدیث از پیامبر یادم میاد که ایشون میگن نه خیلی برای اتفاقی یا موضوعی خوشحال بشین و نه خیلی برای موضوع یا اتفاقی ناراحت بشین..چون همه خوشی ها و غم ها زود گذرند...( فکر می کنم به همون "صلح درونی" ربط داشته باشه)......

www.refocus-now.com

داستان رمئو و جولیت (Romeo & Juliet) رو خوندین؟؟...نمی دونم این آقای شکسپیر چه کار کردن که چند قرنی هست باعث زجر بسیاری از دانش آموزان شدن!...چرا؟ چون هر سال یکی از مهمترین درس های سال به حساب میاد و بچه های بیچاره (مثل من) باید تمامشرو کلمه به کلمه بخونن و برای یه عالمه امتحان و مقاله نویسی آماده بشن....یاد درس فارسی بخیر......

امیدوارم عید بهتون خوش گذشته باشه و امسال سال خوبی براتون باشه......شما هم منو و تمام جوونا رو دعا کنین.....

به امید خدا...

+

گلناز ن

چهارشنبه 1 فروردین1386
~~عید شما مبارک~~

به نام خدای نازنین

عید شما مبارک

+

گلناز ن