تبليغاتX
زندگی با وجود او زیباست

~بهترینم, هر لحظه به دیدارت نزدیکتر می شوم~

شنبه 26 اسفند1385
سالی پر از عشق و امید

به نام خداوند بخشنده ی مهربان

سلامی پر از عشق و محبت...

سلامی پر از هستی...

سلامی پر از نشاط...

فرا رسیدن عید نوروز و فصل زیبای بهار رو با دنیایی پر از امید بهتون تبریک میگم...

عید مبارک...بیایید سال نو را با عشق آغاز کنیم...

+

گلناز ن

جمعه 18 اسفند1385
هدف بزرگی به نام خدا

به نام خدای مهربون

سلام.....خیلی دیر اومدم چون یه عالمه درس و امتحان داشتم...شما چطورین؟


دل بردی از من به یغما، ای ُترکِ غارتگر من                 دیدی چه آوردی ای دوست، از دست دل بر سر من؟

عشق تو در دل نهان شد، دل زار و تن ناتوان شد              رفتی، چو تیر و کمان شد، از بار غم پیکر من

میسوزم از اشتیاقت، در آتشم از فراغت                        کانون من سینه ی من، سودای من آذر من

مدتی پیش که داشتم با یکی حرف می زدم، بحثمون کشید به "هدف"..اگه دفعه ی اولی نیست که میاین اینجا، حتما می دونین که من چقدر از هدف حرف می زنم..بگذریم.ایشون حالشون خوب نبود و انگار از زندگی سیر شده بودن.گفتم : من که نمی دونم از چه چیزی اینقدر ناراحتین، فقط می دونم که بعضی موقع ها ما آدما هدفهای کوچیکمون رو بیش از حد بزرگ می بینیم که اصلا برای اینکه بهشون برسیم زندگی می کنیم. مثل پول یا عشق زمینی یا مدرک تحصیلی خاصی یا ... اما خدا نکنه بهشون نرسیم، اونوقته که انگار تمام زندگی رو ازمون گرفتن و دیگه نمی خوایم زنده باشیم.من به این نتیجه رسیدم که اگه هر هدفی رو به اندازه ی خودش در نظر بگیریم ، خیلی بهتر می تونیم زندگی کنیم. مثلا اینکه اگه من هدفم در زندگی رضای خداست، اهداف دیگرو مثل این هدف بزرگ نمی بینم...ایشون سوالی از من کردن که پس پول و ... رو ۱۰۰٪ در زندگی هیچ می بینم و سعی می کنم ازشون دوری کنم؟...گفتم نه. به نظر من هرچیزی اندازه ای داره. تمام اینها وسایلی هستن که خدا آفریده تا ما بتونیم این راه زندگی رو راحت تر طی کنیم. اما نه اینکه بیش از حد. نه افراط و نه تفریط.نه اینکه مهم نیستن و نه اینکه باید بهشون فکر نکرد، اما اینکه اگه هدف بزرگتری رو برای زندگی انتخاب کنیم(مثل خدا)، دیگه حتی اگر هم نبودن (مثل پول یا هرچیز دنیایی)، مهم نیست چون اونوقت ما به نقطه ی دورتری نگاه می کنیم.میشه هم هدف بزرگی رو دنبال کرد و هم از تمام نعمت های خدا کمال استفاده رو برد.

www.islamcan.com

شنبه ی هفته ی پیش با مدرسه رفتیم سرای سالمندان (کلاس اولی ها{دبیرستان}) و به ۳ گروه تقسیم شدیم...تمام پنجره ها و زمین ها و روی کمد ها رو تمیز کردیم بعدشم بهمون گفتن بریم بشینیم پیششون و باهاشون حرف بزنیم....جالب بود....دو تا اتفاق جالب افتاد....یکی از پیرمردهای چینی که فکر می کنم ۹۰-۱۰۰ رو داشت، دست من رو یه دفعه ای گرفت و منم ۲ متر پریدم هوا......بعدش فهمیدم بیشترشون احساس تنهایی عجیبی می کردن و چون من سعی می کردم بسیار مهربانانه و امیدوار به نظر بیام همشون می خواستن باهام حرف بزنن.جالب اینجا بود که خیلی از حرف هاشون رو (خانومهای چینی رو ) نمی فهمیدیم ( ریشیکا و ویوین هم با من بودن) اما چون احساس می کردم ناراحت میشن، یه جوری نشون می دادم انگار همه ی حرفاشونو می فهمم و دوستام فکر کرده بودن من واقعا زبونشون رو که نه انگلیسی بود، نه چینی، نه هندی، نه مالی ، می فهمم.......

اتفاق دوم این بود که ۳ تا معلم با ما بودن..هرکدومشون با یه گروه...معلمی که با گروه ما بود یه آقای آمریکایی بود...وقتی تمیز کردنمون داشت تموم می شد، برگشت و به من و ریشیکا گفت که نمی دونین چی شد!!!!....یکی از خانومهای (سالمند) چینی از من خواستگاری کرد!!!!.......

 


پیشاپیش رحلت پیامبر اسلام رو تسلیت می گم...

~~~

ببخشید که مدتی بهتون سر نزدم، الان فصل امتحانای ماست برای همین ...

ممنونم که بهم سر زدین..راستی اگه عکسی نیومد، خوشحال میشم  در نظرها بگین...

امیدوارم شما هم در امتحاناتتون (چه امتحانای درسی و چه امتحانای زندگی)، موفق باشین...

به امید خالق هستی

جای ایرانیان خارج از کشور رو هم در عید خالی کنین

خدا حافظ شما...

+

گلناز ن

جمعه 4 اسفند1385
صخره نوردی

به نام خدای غم ها و شادی ها

سلامممممممم....چه خبرا؟؟؟ سلامتین؟؟؟

منم خوبم...

قرار بود برای یه مدت زیادی نیام اما خب ۲ هفته هم زیاده دیگه......

هفته ی پیش که رفته بودیم برای مسابقات، خیلی خوش گذشت...خب ما نبردیم اما عوضش خیلی تجربه کسب کردیم...۳ تا تیم (۲ نفره) دیبیت بودیم(Debate) از مدرسه ما...این مسابقه ی خیلی پیچیده ای هست و خیلی باید آدم در حرف زدن و دلیل اوردن خوب باشه...این طوریه که به تمام مدارس شرکت کننده(۱۶ تا بودن امسال) یه موضوع میدن که در حال حاضر در دنیا سرش بحثه و یه ماه وقت که گروه ها اماده بشن...باید ۲ بار مطلب رو ثابت کنیم و دوبار ردش کنیم (هر کدومش ۱ ساعت میگیره که میشه جمعا ۴ ساعت) دو تا گروه مقابل هم میشینن و هر نفر باید حدودا ۲۰ دقیقه حرف بزنه و بره ضد مسایل گروه مقابل و...خلاصه خیلی پیچیدس...از مدرسه ما گروه اول از چهار تا هیچی نبرد، گروه دوم یکی برد، و گروه سوم ( که من و زک بودیم) ۲ تا از ۴ تا بردیم...بدشانسی ما باید ۳ تا می بردیم تا میرفتم یه چهارم نهایی اما فقط ۲ تا بردیم......

مسابقه ی دومی که من شرکت کردم،Impromptu بود که به سادگی دونه دونه میریم جلوی همه روی صندلی میشینیم و دو تا برگه ی کوچولو میدن بهمون...تا به دو چیزی که توی برگه ها نوشته شده نگاه می کنیم ۱ دقیقه شروع می شه...دو تا کلمه یا جمله ی خیلی عجیب قریبه معمولا که از قبل بهمون نگفتن...توی ۱ دقیقه باید یکیشو انتخاب کنیم و دربارش ۵ دقیقه حرف بزنیم...اینم خیلی سخته چون می تونن درباره ی هرچیزی باشن...۲ دفعه این مسابقه رو باید انجام می دادیم با ۴ تا قاضی...اگه نمره ی بالایی می گرفتیم، میریم یه چهارم نهایی...من از ۷ نفر دفعه ی اول شدم نفر دوم و نفر چهارم...دفعه ی دوم شدم نفر سوم و  نفر چهارم...نرفتم یه چهارم نهایی اما خیلی چیزا یاد گرفتم...اگه خدا بخواد سال دیگه ...موضوعاتی که امسال بهمون داده بودن تو یه دقیقه: Reflections یا water یا

   tongue is like a still that cuts یا

charity begins at home. من در مورد اون ۲ تایی قرمزن حرف زدم.

مسابقه ی سومی هم Original Oratory بود که درباره ی مطلبی مهم (که خودم انتخاب کردم)، ۷ دقیقه حرف زدم (دوبار) که ثابتش کنم...از اینم تجربه زیادی کسب کردم که سال دیگه انشاالله بریم بالاتر از امسال...همه اونجا بزرگتر بودن...از کالج ها و دانشگاه های مالزی هم اومده بودن...باحال بود...

چند تا از عکسهای مسابقات از سایت :

http://www1.iskl.edu.my/about/new_detail.php?pid=35

تیمی که مدال نقره گرفت (در وسط مسابقه!!):

تیمی که طلا گرفت رو عکسشون رو پیدا نکردم.

 یه اتفاق جالب افتاد...من و زک (همگروهیم) تازه از دیبیت برمی گشتیم که بهش گفتم:"بعضی ها اینجا خیلی آشنا به نظر می رسن." و بعدش پسری که اونور وایستاده بود و نشون دادم...منظورمو نفهمید...خودمم نفهمیدم چرا همچین احساسی ییهو بهم دست داد...او دور بود...زیاد پیدا نبود کیه...به خودم گفتم احتمالا ایرانیه...گذشت...رفتم برای مسابقه ی بعدیم که درباره زبانهای زنده دنیا ۷ دقیقه حرف بزنم...وسطش ، درباره ی فارسی و خط زیبای فارسی و فرهنگ ایرانیا و ... حرف زدم...این پسره هم اون عقبا داشت گوش می داد...وقتی تموم شد، برگشتم بشینم، دیدمش. یه جوری لباس پوشیده بود، گوشواره ی سیاه کلفتی که انداخته بود(به زک نشون دادم خندید) و خلاصه خیلی عجیب بود، از فکری که کرده بودم پشیمون شدم...با خودم گفتم:"نه بابا اصلا نمی زنه ایرانی باشه، آمریکایی ها هم این طوری لباس نمی پوشن"..نه که بد باشه ، خیلی عجیب بود...گذشت...رفتم بیرون یهو دیدم یکی داره با یه لهجه ی عجیبی به فارسی میگه:"خیلی خوب بود."..دیدم همین پسرس...از تعجب داشتم شاخ در میووردم...دوباره تکرار کرد...ازش پرسیدم:

"?Great, are you Persian "

"Only half"...

خیلی تعجب کرده بودم...ازش برای جمله ی اولش تشکر کردم و رفتم، اما عجیب بود.

آدما از آدما چیزای مهمی یاد میگیرن.بعضی موقع ها اگه آدما از فرهنگهای دیگه کمی یاد بگیرن، فرهنگشون غنی تر میشه...منم از فرهنگ ما ایرانیا خوشم میاد...اما سعی می کنم برای بهتر شدنش از فرهنگهای دیگه هم یاد بگیرم...مثلا از فرهنگ چینیا خیلی چیز یاد گرفتم ولی بعضی قسمتهاشو اصلا قبول ندارم (یعنی نمی گم ۱۰۰٪ خوبه) و یا مثلا از فرهنگ آمریکایی ها هم خیلی چیزا یاد گرفتم...

تو این سفر (برای مسابقات)، یکی از تجربه های بزرگم این بود که خانواده ای که برای ۴ روز پیششون بودیم چطوری با ما رفتار می کردن...من و ویوین، سر پرستیمون رو (از طرف مدرسه بین المللی کوآلا لامپور) برای ۴ روز، یه خانواده ی آمریکایی انگلیسی به عهده گرفته بود...مثل بچه های خودشون، اینقدر با ما مهربون بودن که من مونده بودم ، خانواده ای که ما رو نمی شناختن، جوری با ما رفتار می کردن که انگار واقعا جز خانوادشون هستیم..اگه می خواستیم بریم بیرون، طوری زمانشون رو تنظیم می کردن و با مهربونی تمام نمی ذاشتن ما با تاکسی یا هرچیز دیگه جایی بریم...یه اتاق بزرگ داده بودن به ما...همش از ما میپرسیدن اگه هر چی خواستین به ما بگین...دخترشون هم سن ما بود...اونقدر مهربون و با ادب...خیلی هم احترام می ذاشتن همشون...پدرشون هم خیلی احترام می ذاشت و مهربون بود...یعنی شما هرچی بگین فراهم کرده بودن.. اونم ۱۰۰٪ فقط به خاطر اینکه می خواستن به مدرسه کوآلا کمک کنن...برحساب دوستی با مدرسه نه همکاری...خیلی از طرز برخوردشون با خارجیا (نه من و نه ویوین آمریکایی یا انگلیسی هستیم) خوشم اومد......


"انسان هيچ سخنى را بر زبان نمى‏آورد مگر اينكه همان دم‏، فرشته‏اى مراقب و آماده براى انجام مأموريت [و ضبط آن‏] است‏!" {سوره الذاريات ایه ۱۸}


دیروز یکی از وحشتناک ترین لحظات عمرم رو تجربه کردم!!! با مدرسه برای زنگ ورزش رفته بودیم صخره نوردی بدون طناب و پشتوانه!!!یکی از قله های بلند......چون اولین باری بود که میرفتم صخره نوردی، اصلا نمی دونستم چند لحظه اون وسطا دستم لیز می خورد و پاهام به هیچ جا بند نبودن و سرم و که بر می گردوندم تمام جزیره رو زیر پام میدیدم ازترس صدام در نمی یومد که جیغ بکشم و از طرفی باید میرفتم بالا...چاره ای نبود...خیلییییی ترسیده بودممممم.....یه مشکل بزرگ این بود که سوراخ هایی که ایجاد کرده بودن برای بالا رفتن همه، برای آدم های قد بلند درست شده بودن و تا میومدم پام و بذارم تو یکیش اون یکی پام به اون یکی سوراخ نمی رسید......خلاصه بالا رسیدیم که حالا همه خسته داریم میمیریم تو اون وضعیت می خوان برای مدرسه عکس بگیرن...من که سوخاری شدم زیر این آفتاب گرم و سوزان مالزی......اونقدر قرمز شده بودم وقتی برگشتم خورشید بهم گفت:"مگه می خوای بری عروسی؟"......

راستی یادم رفت بگم ، شب آخری که کوآلا بودیم، در دقایق آخر معلممون ورقی رو بهم نشون داد که ۱۲ تیم برتر(دیبیت) از ۲۸ تیم شرکت کننده رو به ترتیب نوشته بودن...منم ناراحت بودم که اسم ما توشون نیست که معلممون به اخری یعنی دوازدهمین تیم اشاره کرد.......اسم من و زک و اسم مدرسه ما بوددددد.......تیم ۱۲ از ۲۸...زیادم بد نشدیم......به امید سال دیگه......

ممنونم از اینکه تولدم رو تبریک گفته بودین...

اون روز(روز تولدم)، هر جا می رفتم (تو مدرسه) به همه شوکولات می دادم که ویوین دیگه بهم می گفت:

"My Chocolate Girl"...دیگه هرکسی دستم شوکولات می دید خندش می گرفت......

از بس حرف زدم دیگه جایی برای اعترافات نموند...خوب می ذارم دفعه ی بعد...

مرسی که اومدین اینجا و ممنونم از نظرات گرمتون......

**راستی مثل چند تا از وبلاگ نویسان خارج از کشور، منم بگم که اگه من فقط از خوبیها و شادیها می نویسم، دلیل بر این نیست که اینجا غمی نیست و یا من در زندگیم غم نیست،بلکه نمی خوام اینجا از غم بگم.**

**لطفا اگه عکسها بالا نمی یان بگین.مرسی**

به امید خدای زمین و آسمانها

خدا حافظ

 

+

گلناز ن