تبليغاتX
زندگی با وجود او زیباست

~بهترینم, هر لحظه به دیدارت نزدیکتر می شوم~

جمعه 20 بهمن1385
کیک تولد

به نام خالق رنگها

سلام...خوبین؟؟؟؟...تا یه مدت زیادی این آخرین پستمه...

همین الان از مدرسه اومدم...تا اومدم گفتم بیام اینجا...سرم خیلی شلوغ شده(امتحاناتمون و مسابقات من!!)....الانم اینقدر خسته ام چون هفته ی دیگه داریم برای ۴ روز میریم برای مسابقات امروز آخرین روز تمرینات بود....وایییییییی قرار شد جلوی تمام بچه های راهنمایی یکی از مسابقات رو انجام بدم....اینقدر حول شده بودم...دو تا برگه ی در بسته گذاشتن جلوم منم جلوی همه (معلماشون هم ایستاده بودن) نشسته بودم پشت میزی با خودکار و کاغذی...تا دوتا برگه رو باز کنم ببینم توشون چی نوشته ۱ دقیقه زمانم شروع شد تا یکیشونو انتخاب کنم و براش ۴ دقیقه آماده ی حرف زدن بشم.!!...یکی از برگه ها درمورد فشیون بود و دیگری "رنگها"...منم دومی رو انتخاب کردم...حالا فقط چند ثانیه وقت دارم جلوی همه حول شدم...وایییییی....وقتی رفتم جلوی همه میکروفون رو برداشتم...درمورد یه عالمه چیز حرف زدم...امااااا...نمی دونم چرا اینقدر حول شدم....خندم هم گرفته بوددد...اما درمورد یه عالمه چیز حرف زدم و بینش ساکت نموندم...وقتی تموم شد همه بهم لبخند زده بودن و  به طرف تنها دبیرستانی هایی که در گوشه ای نشسته بودن دوییدم و از پاول Paul (یه پسر چینی ، سوم دبیرستان) و چند نفر دیگه بلند پرسیدم :

"??Did I make a fool of myself infront of everybody " و بهم گفتن:"No, no, good job, good job "  و معلم ها هم بهم تبریک گفتن (برای چی؟ خودمم نفهمیدم)...

**

درمورد سوالی که در پست قبلی مطرح کرده بودم، فکر نمی کنم جوابش با چیزی که فکر می کنین یکی باشه..ایشون به من گفتن که بزرگترین مشکلی که باهاش در ایران مواجه شدن ، زبان انگلیسی بود...فارسی هم که بلد نبودن...می گفتن :

"When you can't speak English , you can't talk"...می گفتن ایران کشور خیلی خوبیه تنها مشکلش اینه که اگه فارسی بلد نباشی زبان انگلیسی بین مردم خوب جا نگرفته و خوب نمی شه ارتباط بر قرار کرد...و بعد تسلیم شده بودن و شروع کردن به یادگرفتن زبان فارسی..

این هفته همش یاد سه شنبه هفته ی دیگه میافتادم و به ریشیکا (دوست سری لانکاییم)  می گفتم:    "I will be 15 in a bus " اونم میزد زیر خنده....اخه سه شنبه میریم برای مسابقات ( که تصادفا  افتاده روز تولد من) برام دعا کنین......یکی از کوچولوترین فرد تیم هستم...تازه معلممون گروه های دو نفریمون رو هم عوض کرده و من و ویوین Vivian (دوستم،یه دختر چینی مالزیایی و مثل خودم اول دبیرستان) رو از هم جدا کرده (خب چون میگه در این مسابقه ها دو نفر که با هم یه گروه هستن باید خیلی مطابق باشن و  شاید ما نیستیم)....در عوض من و زک Zack (یه پسر امریکایی،پیش دانشگاهی) و ویوین و تکیهیتو  Tokihito(یه پسر ژاپنی، پیش دانشگاهی) رو همگروهی کرده.....این دونفر هم با هم همگروهی بودن...یه موضوعی که حالا ممکنه خیلی با آدمهای دیگه از کشورهای دیگه متفاوت باشه اینه که دو نفرشون خیلی احترام میذارن و فرقی بین دختر و پسر نمی بینن.

از ۳۸۰ دانش آموز مدرسمون ۶ نفر نماینده مسابقات هستیم که به جز من و براین Brian (یه پسر آمریکایی انگلیسی) همه فقط در ۱ مسابقه شرکت می کنن...براین در ۲ مسابقه و من در ۳ مسابقه...شیطونی......

www.cherubs.uk.com

 

 هنوز نیومده چقدر حرف زدما!!!..

اعترافات من؟..خب یه دونه کوتاهشو میگم...

اعتراف دوم : (یکی از تجربیاتم)

از بیشتر ورزشها خوشم میاد و بهترین زمان تماشا کردن تلویزیون برام زمانیه که فوتبال (اگه تیم ملی ایران باشه) و یا مسابقات تنیس و یا خیلی از مسابقات دیگه ی ورزشی (کاراته و تکواندو که محشرند) تماشا کنم...اماااا اصولا اونطوری که در تماشا کردنشون حرفه ای هستم ، آدم خیلی ورزشکاری نیستم...تا شده ورزش های اطراف رو امتحان کردم و هنوز هم به ورزش کردن ادامه میدم و خواهم داد (یکی از محبوب ترین کارهاست برام) اما خب به این اعتقاد رسیدم که باید از تواناییهای خودم راضی باشم و خدا رو شکر کنم و اینکه قدر تمام تواناییهام رو بدونم. یا این طوری بگم به نظر من آدم باید از تمام تواناییهاش نهایت استفاده رو ببره و ناشکری نکنه......

"ستايش مخصوص خداوندى است آفريننده آسمانها و زمين‏، كه فرشتگان را رسولانى قرار داد داراى بالهاى دوگانه و سه‏گانه و چهارگانه‏، او هر چه بخواهد در آفرينش مى‏افزايد، و او بر هر چيزى تواناست‏!"  

خب اگه ادامه بدم دیگه خیلی زیاد میشه..

راستی سه شنبه تولدمه (۲۴ بهمن ۱۳۷۰)  ...تولد تولد تولدم مبارک ...مخصوصا کیکش...

ممنونم از تمام نظراتتون...

منم دعا کنین...

خدا نگهدار

+

گلناز ن

یکشنبه 15 بهمن1385
یادمان نرود که خیلی زود دیر می شود

به نام خدا

سلام.

**اگه پست قبلی رو نخوندین اونو هم تازه نوشتم. فقط چون چیزی رو دیشب دیدم که گفتم اینجا هم بگم یه پست جدید گذاشتم.**

دیشب داشتم به بعضی از وبلاگها سر میزدم که به وبلاگی بر خوردم. وبلاگ آرین کوچولو که با خوندنش یه چند ساعتی تو حال بودم...اومدم بگم:

بیاین قدر اطرافیانمون ، دوستانمون ، خانوادمون ، خلاصه همرو بدونیم تا دیر نشده. یادمون نره که :

خیلی زود دیر می شود.

 بیاین از زندگیهامون راضی باشیم و ناشکری نکنیم...بیاین هر جوری که هستیم ، هرجا که هستیم ، پیش هرکسی که هستیم ، قدر تمام لحظات زندگی رو بدونیم و با عشق ادامه بدیم.

بیاین برای تک تک نعمت هایی که خدا بهمون داده شاد باشیم. بیاین برای اینکه خدا رو داریم ، برای اینکه هیچوقت تنهامون نمی ذاره ، برای اینکه ما رو می بینه ، همیشه به یادش ، تنها خوبیها رو ببینیم و به یاد او و عشق او ، از بدی ها بگذریم.

در آخر می خواستم بگم برای آرین کوچولو یه فاتحه ی کوچولو بفرستین. به امید خدا که به پدر و مادرش صبر بده.

بذارین با یه حدیث از امام علی تموم کنم :

"با مردم آنچنان معاشرت کنید که اگر بمیرید بر مرگ شما اشک ریزند و اگر زنده بمانید به شما عشق ورزند."

به امید خدا

 

+

گلناز ن

جمعه 13 بهمن1385
مالزی و فریادهای "یا حسین"

به نام خالق مهربان

سلام...چه خبر از زندگی؟..

از هفته ی پیش بگم و ایام تاسوعا و عاشورا...کاری برای مامانی و بابایی پیش اومد که باید برای یه چند ساعتی می رفتیم کوآلا لامپور اما متاسفانه یا خوشبختانه کارمون ۳ روز طول کشید که همین ۳ روز دقیقا مطابق شد با این ایام..ما هم تقریبا هر سال که برای این ایام می رفتیم سفارت ایران برای مجالس، امسال قرار بود نریم و تو شهر خودمون مجلسی بگیریم اما جالب اینجاست که همین ۳ روز کار خیلی مهمی برامون پیش اومد و امسال هم رفتیم سفارت...کارای خدا تماشا داره ها!!!...اما امسال با هر سال فرق داشت!...جمعیت حتی بیشتر از دوبرابر هرسال بود...اصلا خیلیا رو تا حالا ندیده بودیم...تصور کنین حدودا ۱۰۰۰ نفر (یا بیشتر) با هم فریاد بزنن یا حسین چی میشه؟...یعنی مالزی داشت از فریاد "یا حسین" می ترکید...هر شب هم همه مهمون سفارت و نزرهای مردمی بودیم...فکرشو بکنین...هزار ماشاالله...به این میگن اتحاد!...خیلی از شبا سفارت برای دانشجوهای دانشگاه های مالزی غذا می فرستاد...تمام شیعیان از تمام دانشگاه های مالزی با اتوبوس ها میومدن...ایرانی، افغانی، پاکستانی، مالزیایی و...واقعا تمام کوچه های اطراف همه از ماشین و ایرانیا پر بودن...واقعا ما که می تونیم اینقدر خوب و متحد باشیم چرا باید اینقدر از هموطنای خودمون دوری کنیم؟؟؟...هزار ماشاالله...به امید خدا که هیچوقت این اتحاد شکسته نشه...

اعترافات من؟...۵ تا؟......باشه اما این دفعه فقط یکیشو میگم که طولانی نشه(بقیشو بدن میگم)...(بازی رو شروع می کنم اما چون باید ۵ نفر رو بعدش انتخاب کنم تا ادامش بدن لطفا اگه می خواین تو نظرها بگین تا من دعوتتون کنم، این جوری کسی وادار نمیشه)


اولین اعتراف:

یعنی تو دنیا لذت بخش تر از این میشه؟.وای همیشه حوصلشو دارم که هیچ، عاشقشم (شوخی کردم بابا!!)...چی؟...خب شما چی فکر می کنین؟...هیچ وقت نمی تونم ازش دست بردارم!...هرجا که میری ازش هزار تا نشونس...همیشه حال آدم رو جا میاره...می دونین چی؟...خب خوردن دیگه...غذاهای خوشمزه خوشمزه همه جا...شیرینی های خوشمزه (البته بیشتر تو ایران)...آب...همه چی...یادم میاد همیشه سر میز غذا (تو ایران) صندلی بغل دست پدر بزرگم برای من رزرو بود...هیچ کس اجازه نداشت جای من بشینه......هروقت مادربزرگم غذایی درست می کرد من طعمشو می چشیدم تا ببینم چی کم داره (فکر نمی کنم تا حالا به نظرم غذایی بدمزه بوده یا چیزی کم داشته!)...پارسال عید وقتی بعد از ۳ سال می اومدیم ایران، پدر بزرگم دستم رو گرفت و با هم از راه فرودگاه یه راست رفتیم شیرینی فروشی محل و ۵ تا جعبه شیرینی برام گرفت (به انتخاب خودم)..خب اینقدر تعجب نکنین اینجا که شیرینی هاشون یا شورن یا به خوشمزگی شیرینی های ایران نیستن!......

 


اى كسانى كه ايمان آورده‏ايد! از گامهاى شيطان پيروى نكنيد! هر كس پيرو شيطان شود [گمراهش مى‏سازد، زيرا] او به فحشا و منكر فرمان مى‏دهد! و اگر فضل و رحمت الهى بر شما نبود، هرگز احدى از شما پاك نمى‏شد؛ ولى خداوند هر كه را بخواهد تزكيه مى‏كند، و خدا شنوا و داناست‏!(سوره ی نور آیه ی ۲۱)

راستی می خواستم یه سوالی بپرسم...همینطوری میپرسم تا نظرات مختلف رو بدونم...تو سفارت با خانوم پاکستانی اشنا شدم که چند سالی اینجا هستن...ایشون چند سالی هم در ایران زندگی می کردن...وقتی متوجه شدن که من حرف هاشون رو می فهمم شروع کردیم حرف زدن...می گفتن:" ایران کشور خوبیه فقط برای خارجیا یه مشکل اساسی هست که ما ها رو اذیت میکنه"...و به نظر ایشون یکی از بزرگترین مشکلاتی بود که در ایران باهاش روبرو شده بودن...به نظر شما این چه مشکلی می تونه باشه؟؟...تو مطلب بعدی جواب رو میگم...

 

 راستی یکی از کلاسهایی (هر روز ۴۰ دقیقه تو مدرسه کلاسی رو انتخاب می کنیم به غیر کلاسای درسی معمولی فقط برای گذروندن زمان که معمولا نمره هم ندارن) که این ترم گرفتم، این طوریه که وقتی بچه های کلاس اولی مدرسه کلاس شنا دارن برم دور و بر استخر و حواسم باشه تا اگه کسی در حال غرق شدن بود (خدا نکنه!!) شیرجه بزنم و نجات بدم ...زیر این آفتاب سوزان مالزی که آدم میشه اینهو جوجه سوخاری!!...ولی خیلی با نمکن بچه ها...امروز روز اول این کلاس بود...۶ تا دختر و ۲ تا پسر که همشون ۷ سالشون بود......

 ممنون از نظراتتون و اینکه میاین اینجا و حرف های منو می خونین...

راستی این قالبه چطوره؟؟؟...

ببخشید اگه دیر بهتون سر میزنم برای مدتی چون سرم خیلی شلوغ شده...

به امید خدای مهربون...

خدا نگهدار...

 

+

گلناز ن

پنجشنبه 5 بهمن1385
به قول بعضی از وبلاگ نویسا چند کلمه حرف حساب!

  به نام خالق عشق

سلام...خوبین؟...

پیشاپیش روزهای تاسوعا و عاشورا رو به تمام کسانی که ایمان به شهادت امام حسین دارند، تسلیت میگم...امیدوارم بتونیم در ۳۶۵ روز سال، یه چند روزی رو بیشتر به یاد امام حسین باشیم و این ایثار بزرگ رو فراموش نکنیم...

http://mag.gooya.com 

قرار شده بود دیگه نیام اینجا...یعنی دیگه تصمیم خودمو گرفته بودم که دیگه خیلی کم بیام به اینترنت و این وبلاگ رو حذف کنم...خوب می دونم همیشه به همه می گفتم که نرین و اینجا رو ترک نکنین..اما دیگه طاقت نیاوردم و مثل یه کوه آتش فشان کم کم تو این چند مدته (۷-۶ ماهه) منفجر شدم...دوشنبه بود که به خورشید گفتم ای کاش هیچ وقت وبلاگ نویسی رو بهم پیشنهاد نمی کردی (ممنون از نظراتت گلم مخصوصا این آخریه )...آخه چرا باید دنیای اینترنت این طوری باشه؟...چرا؟...چون بعضی از ما آدما هستیم که اینطوری می سازیمش!...به این نتیجه رسیدم که ۸۰-۷۰ درصد کسانی که میان تو اینترنت یه جورایی بی معرفت می شن...(البته شما به خودتون نگیرین حالا! شاید شما جزو ۳۰-۲۰ در صد آدمایی باشین که این طوری نیستن)...اینجا که آدما دیده نمی شن، ممکنه بعضیا می خوان یه جوری وقتشونو بگذرونن حواسشون نیست که طرفی که باهاش حرف می زنن یا براش نظر می ذارن، ممکنه اذیت بشه!.هر وقت از این بی معرفتیا که بیشتر دربارش میگم می دیدم فکر می کردم مهم نیست و سعی می کردم فراموش کنم.اما دیگه اونقدر زیاد دیدم احساس کردم دیگه حتی یک دقیقه هم نمی تونم اینجا دووم بیارم!.بی معرفتی (اینترنتی) که گفتم منظورم اینا هستند :

تا حالا شده بدون دیدن و یا شناختن کسی بهش تهمت بزنین؟...تا حالا شده بیاین و برای سر کار گذاشتن کسی خودتون رو جای کس دیگه ای جا بزنین؟...تا حالا شده یه روز اونقدر به کسی اظهار علاقه و دوست داشتن بکنین(منظورم هر نوعیه مثل خواهرانه،برادرانه، حتی مادرانه!) اما فرداش یادتون بره و حتی خداحافظی هم نکنین؟...تا حالا شده کسی ازتون کمک بخواد و شما هم بتونین کمکش کنین اما نکنین؟...تا حالا شده به کسی قولی بدین اما همون موقع یادتون بره؟...تا حالا شده کسی ازتون سوالی بپرسه و بتونین اما جواب ندین؟...تا حالا شده به هر صورتی کسی رو سر کار بذارین که می دونین اذیت میشه؟...تا حالا شده ؟...اگه بخوام ادامه بدم تموم نمی شه....

به نظر شما اینا گناه نیستن؟ حتی اگه کسی اذیت بشه؟...

http://www.londonist.com

تمام حرفامو به مامانی گفتم چون مثل همیشه احساس کردم می تونه جوابی داشته باشه...بهم گفت:"آدم شکننده نمی تونه تو دنیا زندگی خوبی داشته باشه.چون زندگی خیلی بالا و پایین داره.آدم باید دلش بزرگ باشه.قوی باشه. این مثل یه تمرین می مونه." دلم نمی یاد وبلاگ رو حذف کنم...خب تصمیم گرفتم حذفش نکنم اما این دفعه با تجربیات بیشتری بیام اینجا.......

خورشید عزیز منو به یه بازی دعوت کرد.با این که از شب یلدا خیلی گذشته، اما تازگیا اعترافات خیلیا رو اینجا می بینیم...دوست خوبم میشه صبر کنیم کمی از این ایام بگذره بعدش بازی رو شروع کنم(اعتراف کنم!)؟

حواسم نبود یکی از پست های قبلی پاک شد...نظرهاش هنوز هست...وقتی از مسابقات برگشتم دوباره توضیح میدم......

راستی امسال تو ماشین مدرسه که میریم برای مسابقات (۵-۶ ساعت تو راهیم) میشه ۱۵ سالم...این همه روز تو این ماهه، همین یه روز باید ما رو ببرن برای مسابقات..اینم شانسه ها! مگه نه؟...تقریبا سه هفته ی دیگه...اینقدر سرم شلوغ شده...

ممنونم که درباره ی قالب وبلاگ که باز نمی شد گفتین.اگه بازم باز نشد لطفا بگین که عوضش کنم.

لطفا منم دعا کنین...

امیدوارم بتونیم دلی به بزرگی دریا داشته باشیم..

به امید خدای امام حسین..

ممنونم که بازم حرفای منو خوندین...

امیدوارم موفق باشین...

خدا حافظ...

 

 

 

+

گلناز ن