تبليغاتX
زندگی با وجود او زیباست

~بهترینم, هر لحظه به دیدارت نزدیکتر می شوم~

سه شنبه 28 آذر1385
هرکول ایران

                     به نام خدای خوب و مهربون

سلام....سلامممممم.......خوبین؟؟؟....چطورین؟؟؟

دلم تنگ شدهااا...لطفا اگه وسطاش خسته شدین تعارف نکنین.. نمی دونین چقدر سرم شلوغ بود...این امتحانا که برای آدم امون نمی ذارن....تازه اینجا مثل ایران بین امتحانا وقت نمی ذارن...و البته درهر  یه روز دو تا امتحان داشتیم....با فاصله ی ۲۰ دقیقه........اما عوضش الان تعطیلم........به مدت یه ماه و نیم.......

تا حالا شده بین یه دوراهی بمونین که انتخاب یکیشون براتون سخت باشه؟؟....کلاس کامپیوترمون فقط ۴ ماهه بود، و البته من که ۲ هفته ی پیش یادم افتاد اول سال گفته بودن ترم دوم به جای او ورزش داریم، به این فکر افتادم که کلاس ترم بعدی رو یه جوری عوضش کنم..اصولا از کلاسای ورزش خیلی خوشم میاد اما دیدم بین ۷ تا دانش آموز کلاس کامپیوتر از همشون کوچولوترم و همشون دوستای خودشونو دارنو من تنها می مونم (۴ تا سال یازدهمی و ۳ تا دوازدهمی و منم که نهمی) تصمیم گرفتم عوضش کنم...تا مشاور اسمم رو وارد کرد، گفت متاسفم چون سال نهم (اول دبیرستان) هستی، این تنها کلاسیه که می تونی بگیری.......چشمتون روز بد نبینه، کمی صداش رو بلند کرد و با تعجب گفت:"You are the only female in the class" و البته وقتی چشای چهارتا شده ی منو دید که به اسما نگاه می کردم شروع کرد به خندیدن...دلیل تعجبم این نبود که همه پسرن اما اینکه او گفت :".Almost all of them are seniors". (بیشترشون پیش دانشگاهی می خونن.) واییییییی من که می خواستم از کلاسی که خیلی بهتر از این بود در برم ، حالا باید میرفتم کلاسی که همه از تیم های بسکتبال و یا فوتبال مدرسه میومدن اونوقت من........با خودم فکر کردم، هر ۵ قدم من مثل ۱ قدم اونا هم نمیشه .....آخه تمام نهمیا از اول سال یه کلاس دیگه گرفته بودن که یه ساله ست و دهمیا هم از شانس من با من نیوفتادن....و تمام دخترای کلاس هم (کامپیوتر) که ۳-۴ سال از من بزرگتر بودن کلاسای دیگه ای که من نمی تونستم بگیرم گرفته بودن و من تنها........با خودم فکر کردم به زودی تو روزنامه ها می نویسن : "مورچه ای زیر پای چند فیل دونده له شددددد."..البته ها من یه زره از مورچه بزرگترم و اونا هم کمی از فیل کوچیکترن......

                                          http://www.bryanchristiedesign.com/index.php

البته خدا رو شکر کلاس دیگری هم بود اما باید با معلمش حرف می زدم تا ببینم میشه بگیرم یا نه...آخههههههه این کلاس رو قبل از ورود به دانشگاه می گیرن نه اول دبیرستان......Psychology....روان شناسی.......یه وقت دیدین دفعه های بعد فکرتون رو خوندماااااا....البته هنوز مطمئن نیستم کدومشو بگیرم...هر دوش سخته...از اونور باید پرواز کنم تا به پای اونا برسم و از اینور.... 

                     

نمی دونم این چه شانسیه که تمام بازیهای با حال میوفتن تو امتحانای من......جام جهانی هم همینطور شد...البته که من ساده نمی گذرم حتی شده یه چشمی هم میبینم...اخه بازیهای آسیا هم خیلی قشنگن...مگه نه؟؟.......این دفعه که یه چشمم تو درس بود یکیش تو تلویزیون........

وقتی آقای رضا زاده برای اولین تلاش اومدن تو صحنه، منتظر بودم اسمشون رو از خبرنگار بشنوم که البته ایشون به جای اسم گفتن :"Here he is, the Iranian Hercules"(هرکول ایران).......

                     

راستی باید از همتون معذرت خواهی کنم، چون این دو هفته به هیچ کس نرسیدم سر بزنم...(از دست این امتحانا).......مامانی و بابایی برای کاری باید میرفتن سفر منم باهاشون رفتم و برای همین کمی دیرتر هم شد......

                                         

همین دیشب یکی از کتابایی رو که از کتابخونه گرفته بودم تمومش کردم...خیلی جالب بود...فهمیدم چرا نویسندش یکی از بهترین نویسنده های آمریکاس...حتما پیشنهاد می کنم بخونیدش...البته متاسفانه مطمئن نیستم ایران باشه و اصلا ترجمه شده باشه.....به هر حال در مورد مردی بود که از بچگی دو شخصیت بیرونی برای خودش درست کرده بود ، بدون اینکه بدونه...یکی شیطانی که می خواست بکشتش و یکی اونقدر پاک که همیشه بهش آرامش میداد..نویسندش می خواست ثابت کنه تمام ما برای خودمون شخصیت هایی درست می کنیم بدون اینکه بدونیم و بهشون قدرت میدیم...و این دلیل شکست و با پیروزی ماست اما باید حواسمون باشه که درست کنترلشون کنیم......اسم : Three (سه)....نویسنده : Ted Dekker.....

                                          

زیاد حرف زدماااا...خوب آخه دو هفته نبودم دیگه ....البته می خواستم زودتر از اینا آپدیت کنم اما نمی دونم چرا نسبت به امتحانا وسواس دارم.......و البته یاد امتحانا نمی ذاشت بیشتر از چند دقیقه بیام اینجا.......

                                       

آگاه باشيد كه براى خداست آنچه در آسمانها و زمين است; او مى‏داند آنچه را كه شما بر آن هستيد، و (مى‏داند) روزى را كه بسوى او بازمى‏گردند; و (در آن روز) آنها را از اعمالى كه انجام دادند آگاه مى‏سازد; و خداوند به هر چيزى داناست!

چند روز پیش بابایی یه مجله ی ایرانی بهم داد که فکر می کنم یکی از اولین مجله های ایرانیان در مالزی باشه...یکی از دوستان به بابایی داده بودن....احساس خوبی داشت که آدم حتی بیرون از ایران بتونه احساس وطن رو درک کنه...اسمش "پژواک" بود....دوستان عزیزی که در مالزی هستین ، خیلی با حاله هاااااا..........( مخصوصا اگه عاشق مجلات باشین )...

                                                               

امیدوارم سرتون درد نگرفته باشه .....

به امید قهرمانی هرچه بیشتر ورزشکاران ایران عزیز....

خدا حافظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظ......

+

گلناز ن

جمعه 10 آذر1385
خدای من

       به نام اووووووووو که منو شما رو آفریده

سلاممممم..........خوب خوبین؟

منم خوبم.................

درباره ی اتفاقات عجیبی که این هفته افتاد.......دوشنبه.......هنوزم یادش میوفتم دردم می گیره.............کلاس انگلیسیمون دقیقا بغل جیم (ورزشگاه) مدرسس و چون بچه ها ی کلاس زود رسیده بودن تصمیم گرفتیم تا کلاس شروع نشده، کمی بازی کنیم.......یک عالمه توپ گرفتیم و تا دلتون بخواد بازی کردیم اما ........با ویوین Vivian(دختر چینی مالزیایی ، یکی از دوستام) داشتیم بازی می کردیم که یهو توپ رو اشتباهی به اونور جیم(ورزشگاه) پرت کردیم و یکی از پسرا گرفتش و شروع به بازی کردن کرد ..و اما من و ویوین تصمیم گرفتیم دوباره دنبال یه توپ جدید بگردیم....از اون طرف ورزشگاه یکی از پسرا که داشت برای فوتبال تمرین می کرد ،  تصمیم گرفت محکم ترین شوتی رو که تا حالا به طرفه یه دروازه هدف گرفته بزنه.....و مثل کسایی که می خوان پنالتی شوت کنن یه متر از توپ فاصله گرفت و شروع کرد دویدن و بعدشم شوتتتتتتت...........البته من و ویوین که اصلا حواسمون به این موضوع نبود ، داشتیم می گشتیم دنبال توپ که یه دفعه.......آییییی مامانی دیگه دستم و شونم پررررر...یک صدایی داد همه برگشتن.....نمی دونم چرا این قدر محکم بود که راهش کج شد ( البته یه زره از سرعتش گرفته شدااا ) و بالاخره رفت خرد به دیوار......

به هم چنین نمی دونم چرا این آمریکا یی ها بعضی موقع ها مغزشون......   ناظم مدرسه تصمیم گرفته بود برای اینکه بچه ها قانونای مدرسه رو یادشون بمونه ،بهمون یاد بده چه طوری این قا نونا رو با زبان دست نشون بدیم و اهنگ گذاشتند و صداشو بلند کردن و  شروع کرد با حرکات رقص اونا رو تکرار کردن .....من و ریشیکا که داشتیم از خنده غش می کردیم چون ناظممون پاشو هی می ذاشت این ور و اونور و بشکن می زد و می گفت حالا چیه بچه ها؟؟؟ ....همه با هم یه قدم به راست...Servant-leaders.....آفرین ادامه بدین یه قدم به چپ God-seekers.....بشکن یادتون نره.....transformed thinkers.....آهان خوبههه.....تکون بخورین....().....Effective-communicators......دستا بالا......همه با هم اینو چه طور نشون میدیم؟؟؟.....ادامه بدین.....دوباره.....Passionate-learners.....Faithful-stewards.......

و البته برای اینکه مثالی از Servant-leader زده باشه ، چند تا از معلم ها رو از قبل تعیین کرده بود تا بیان و پای چند تا از پسرا رو جلوی همه از کفش در بیارن و جوراباشونو هم همینطور و توی یه ظرف بشورن و همونجا با حوله خشک کننن..............وایییییییییییییییییییییییییییییی.........اونم پاهای پسرا که معمولا .......البته همه نه ها ولی خوب الکی نمی گم که  پسرا بیشتر ورزش می کنن و بالا پایین می پرن......

                               

من و ریشیکا......امروز قبل از اینکه بیام خونه ، به ریشیکا گفتم : ریشیکا نمی دونی چقدر کمد مدرسم به هم ریختس .............. و البته اونم که مثل من منتظر مامانش بود اومد و گفت اینو بگیر ببینم و چند تا از وسایلشو داد بهم......در کمدم رو باز کرد و..............به اذای هر چی که می کشید بیرون هزار تا ورق می ریخت پایین.......و اونم با خنده گفت :"I don't understand you  Goli,loooooooook, your papers are flying everywhere...."....

بهش گفتم :"you'll make a good mother."........و همونجا لجش گرفت و منم با یه لبخند جوابشو دادم..........

                                  

 


                                                                       

"و هرگز با خدای یکتا که جز او خدایی نیست ، دیگری را به خدایی نخوان که هر چیزی جز ذات پاک الهی نابود است. فرمان و سلطنت عالم با او و رجوع همه خلایق به سوی اوست." {آیه ۸۸ سوره قصص}

چند روز پیش داشتم یکی از صفحات دفترمو ورق می زدم که چشمم افتاد به چیزی که ۳ ماه پیش ، توی مدرسه نوشته بودم....یادم اومد چرا نوشته بودمش...روزی بود که خیلی دلم گرفته بود... چرا؟.....چون احساس می کردم ، چرا اینقدر آدما با هم فرق دارن؟...چرا اینقدر احساسات ، تفکرات، اعتقادات و خلاصه خیلی چیزای آدما اونقدر با هم فرق دارن که باعث دوری اونا از هم میشن؟....البته خدا رو شکر.....در تمام این مدت خدا یه نفر رو که همسنه خودم تو یه کلاس بودیم رو برام گذاشت که با اینکه با هم فرق داریم اما همدیگرو خوب احساس می کنیم.....ریشیکای عزیزم.....و البته حتی قبل ار اینکه بیام این مدرسه، با خورشید گلم آشنا شدم......که اگه این دو نفر نبودن تنهای تنهای بودم.....البته الان دیگه این طوری نیست چون اینجا همه مهربونن و مثل مدرسه قبلی نیست و تنها احتیاج به عادت کردن داشت...و البته اینم چیزی که نوشته بودم:

Nature taught me to be flexible, and to be dependant on myself than" others.God is the best listener, and provider. I don't want to choose people rather than him. He is my Lord, king, provider, lover, listener, comforter, and he is the one who I should gain happiness from, Not people around me."

راستی ممکنه برای مدتی دیگه نیام چون امتحانام ۲ هفته ی دیگه شروع میشن..........

لطفا برام دعا کنین...................

مرسیییییییییییییییییییییییی که بازم منو تنها نذاشتین......ممنونم.......

تا روزی دیگه و زمانی بهتر همتون رو به خدای آسمانها و زمین میسپرم.....

+

گلناز ن

شنبه 4 آذر1385
ایران
                                           به نام زیباترینم

سلامممممممم...........  چه خبرا؟؟؟؟؟

اومدم و اومدم برای یک عالمه حرف....................

این هفته، مامانی و بابایی روز دوشنبه ساعت ۵ صبح رفتن یه شهر دیگه برای دانشگاه خواهرم. و البته منم که درسام نمی ذارن دیگه غایب شم ،باهاشون نرفتم ......البته اونشب شب خوبیو با خورشید عزیزم تو خونشون گذروندم........تا شب حرف زدیم و اما ساعت ۱-۱۲ بود که چراغ رو خاموش کردیم.....می دونین من و او هیچ وقت تنهایی توی اتاق تاریک نمی خوابیم اما از اونجایی که با هم بودیم، تصمیم گرفتیم خاموشش کنیم.....دستای همو گرفته بودیم و هروقت چشامون میوفتاد تو چشم همدیگه جیغ می زدیم..........

                                                            

روز پنج شنبه معلم جغرافی من و خورشید رو صدا زد و گفت که برای یک عالمه سوال درباره ی ایران آماده باشیم.....سی دی رو که بهش داده بودم رو دیدیم و گفت "با اون چیزی که از ایران در ذهن داشتم خیلی فرق داره". و اونقدر ازمون سوال کرد.البته منم از جواب دادن چنین سوالایی خیلی خوشم میاد....نمی دونم چرا بحثمون به تفاوت بین شیعه و سنی کشید اما به هر حال چون دفعه ی اولی نبود که ازم این سوال پرسیده می شه ، آماده بودم.....و خلاصه کلی تعجب کرده بود که تصمیم گرفت حتما بیاد ایران........جالب این بود که وقتی کلاس تموم شد، اومد جلوی من و خورشید و پرسید :"تصور کنین من رفتم ایران و جلوی مردم ایرانی ایستادم، چی بهشون بگم؟؟ چون می گن : 'دولت شما این کار و کرد و اون کارو کرد.' اونوقت به عنوان یه آمریکایی چی بگم؟" ...... و این دفعه خورشید گفت :" اونا می دونن که این بین دولتهاست نه آدما"....و من هم ادامه دادم :"بله مردم ایران خیلی مهمان نواز هستن...".......

البته این تنها زمانی نبود که کسی اینقدر متفاوت درباره ی ایران فکر میکرد.....یک سال پیش هم معلم آلمانی (تو مدرسه قبلی)، فکر می کرد ایران یه جای عقب مونده است که البته وقتی برای درسمون power point درست کردم، فکرش عوض شد.....

                                                           

روز جمعه هم من و ریشیکا اونقدر با هم کشتی گرفتیم که جفتمون خیلی خسته شدیم.....و این از اون جایی شروع شد که من کتابی رو که تازه از کتابخونه گرفته بودم رو باز کردم و تصمیم گرفتم سر کلاس انجیل ( که معلم داشت تمام درسای گذشته رو مرور می کرد) بخونمش......و چون ریشیکا هم حوصلش سر رفت کتابمو گرفت و گذاشت تو کیفش و گفت:In school it is one of your duties to entertain your friends 

و از اونجایی که هم می خواست من کتاب نخونم و هم می خواست بعضی موقع ها به معلم گوش کنه، شروع کردم به قل قلک دادن.....و اونم شروع کرد کشتی گرفتن........البته اون که زورش به من نمی رسه  اما خداییش هم قدا و هم وزنا دو برار منه و آخرشم نتونستم کتابمو ازش بگیرم ....آخر کلاس که دیگه وقتی نبود ، بهم دادش ...........

                                                            

جورابای رنگی؟ ...... آره خوب.......اونم از اونایی که مثل دستکش می مونه و میره لای انگشتا... و مثل رنگین کمون هر جاش یه رنگیه.............اونم با کفشای تابستونی سیاه و با لباس و روسری سرمه ای و با شلوار قهوه ای....نمی دونم چرا اما قبل از مدرسه تصمیم گرفتم.................هر جا می رفتم هر کسی میدید می خندید........و البته وقتی به ریشیکا گفتم که هر روز می خوام این طوری ( با جورابای عجیب قریب) بیام ، اینقدر عکس العمل خنده داری از خودش نشون داد.....و  برای این که اذیتم کنه گفت:"Well, if people  don't think   there is something wrong with me walking with you

                                                            

"برخی از شما می گویید:'شادمانی برتر از اندوه است.' دیگران می گویند:'نه ، اندوه برتر است.' اما من به شما می گویم که این دو از یکدیگر جدا نیستن. آنها با هم می آیند، و هنگامی که یکی از آنها تنها با شما سر سفرتان می نشیند، یادتان باشد که آن دیگری بر بسترتان خفته است." جبران خلیل جبران

                                                      

چقدر حرف زدمااااا...............

امیدوارم حوصلتون سر نرفته باشه......راستی فقط ۳ هفته دیگه به تموم شدن این ترممون مونده..............

مثل همیشه ممنونم که اومدین و پا توی این کلبه ی اینترنتی گذاشتین........

خدا نگهدار........

+

گلناز ن