~بهترینم, هر لحظه به دیدارت نزدیکتر می شوم~
به نام خدای زمین و آسمانها
سلام......![]()
این هفته ما ۲ روز اضافه تعطیل بودیم که با ۲ روز آخر هفته می شد ۴ روز..
..چرا من اینقدر دیر آپ کردم؟؟ چون نمی دونم چرا زیاد حوصله نداشتم.....اما خوب زندگی هم پایین و بالا های مخصوص خودشو داره دیگه... و آدم همیشه یه جور نیست.....بگذریم ، این چند روزه هوا بارونیه بارونی بود اینجا ، به علاوه ی بادهای سرد و خنک......خیلی خوب بود.......تلافی هوای گرم سال دراومد.....![]()

نمی دانم چرا دلم گرفته....
چرا دلم از این دنیا گرفته....
چرا اینقدر تنهام؟ ..... مگر خدا با من نیست؟....
چرا اما که باید او را حس کرد ...نه با عقل اما با قلب .....
نه با فکر اما با جان .... نه با آرزو اما با هدف .....
کمکم کن ای نور قلبم ..... ای امید بی پایانم ......
که تو را کنم احساس ..... با تمام وجودم ......
که تویی برای من بس ..... از تمام این دنیا .....
چند روز پیش یاد آخرین دفعه ای که رفتم مشهد افتادم......تقریبا ۵ سال پیش...با پدر و مادرم رفته بودیم.....اما چون خواهرم امتحانای آخر ترمش بود نتونست بیاد....سه تایی ..... اونم با قطار..... دلیل رفتنمون هم این بود که برای موضوعی مهم در حضور امام رضا دعا کنیم..... عصر بود و ما تو هتل بودیم.....اونقدر حوصلم سر رفته بود که نمی دونستم چی کار کنم.....به مامان و بابا گفتم : "حوصلم سر رفته" (و البته می دونستم مامانی همیشه یه راه حلی داره
) و البته، مامانی و بابایی ( که می دونستن من از کارای جدید خوشم میاد و همچنین از خوردن)، گفتن : "گلی می خوای بری پایین ؟" و البته منم که فهمیدم منظور مامانی چیه و تجربه تنها بستنی خوردن رو تا اون زمان نداشتم ، پا شدم و با ذوق و شوق رفتم. وقتی رسیدم پایین هتل همه با تعجب به من نگاه می کردن ، و انگار به هم می گفتن این بچه تنها اینجا چی کار می کنه؟ ..... و البته منم که از بچگی دوست داشتم تو سفرا تو لابی هتلا قدم بزنم و دور و برو نگاهی بیندازم (و بعضی موقع ها هم با سارا و دوستا آسانسور بازی می کردیم
) ، برام مهم نبود و میزی رو که وسط بود انتخاب کردم.....همون موقع خانواده ای که ۳ یا ۴ نفر بودن جلوی من ، میز جلویی نشستن....و از همون لحظه احساس کردم همه دارن به سمت من نگاه می کنن...اصلا یادم نمیاد خجالت کشیده باشم اما اگه الان بود حتما می کشیدم
..... بستنی خوشمزه ای بود اما اینکه در اون شرایط خوردمش، با یه احساس استقلال جدید ، خاطره ای شد که هیچ وقت فراموش نمی کنمش....

به تمام دوستای عزیزی که تو مالزی هستین ، پیشنهاد می کنم حتما به آوانا برین.....چند کیلومتر پایین تر از گنتینگ.....خیلی جای با صفاییه......هواشم بهتر از کوآلا لامپور و پیننگ هست........
دیروز که داشتم اخبار روز رو می خوندم، چشمم به خبری افتاد به نام "ششمین سالگرد شهادت ادواردو مهدی آنیلی"....کنجکاو شدم و البته اسمش رو سرچ کردم....باورم نمی شد.....پسر پولدارترین مرد ایتالیا که درآمد خانوادگیشون ۳ برابر درآمد نفتی ایران است ( برابر ۶۰ میلیارد تومان)، و وارث بسیاری از کارخونه های ایتالیا، تنها به دلیل رو آوردنش به تشیع ، توسط مافیا کشته شد...و اونقدر به اسلام اعتقاد داشت که حاضر شد هیچ ارثی رو از پدر نگیره اما مسلمون بمونه.....فقط ۴۶ سال داشت که از پل بلندی پرتاب شد.....اگه می خواین بیشتر بدونین برین اینجا:
و البته فیلمش رو هم توی اینجا می تونین ببینین:
http://video.google.com.au/videoplay?docid=6093659305894803584
امیدوارم روح این شهید بزرگ همیشه شاد باشه.......خوب بود شما هم فاتحه ای میخوندین....

بازم یه پست دیگه رو باید تمومش کنم.......
باید بگم به نظر من آدما با هم فرق دارن و نباید فکر کنیم که همه باید مثل هم باشن......شاید به نظر شما هم (مثل نظرات آقا حامد و آقای رام)، من بزرگتر از سنم می نویسم....شاید بزرگتر از سنم نیست اما خوب آدما با هم فرق دارن و این تنها با طرز نوشتن دیگران فرق داره...همه مثل هم نیستن....پس ممکنه نظرات آدما با هم از زمین تا آسمون فرق داشته باشه...نمیدونم اما از نظراتتون ممنون......
خوشحال شدم ...... ممنون که مثل همیشه به من هم سر زدین.....
تا روزهایی زیباتر![]()
به نام مهربانترینم
ای یار من،
ای یار من، ای یار بی زنهار منای دلبر و دلدار من، ای محرم و غمخوار من
ای در زمین ما را قمر، ای نیمشب ما را سحر
ای در خطر ما را سپر، ای ابر شکربار من
خوش می روی در جان من، خوش می کنی درمان من
ای دین و ای ایمان من، ای بحر گوهردار من
ای شبروان را مشعله، ای بیدلان را سلسله
ای قبله ی هر قافله، ای قافله سالار من
هم رهزنی هم رهبری، هم ماهی و هم مشتری
هم این سری هم آن سری، هم گنج و استظهار من
چون یوسف پیغمبری، آیی که خواهم مشتری
تا آتشی اندر زنی در مصر و در بازار من
هم موسی بر طور من، عیسی هر رنجور من
هم نور نور نور من، هم احمد مختار من
هم مونس زندان من، هم دولت خندان من
والله که صد چندان من، بگذشته از بسیار من
گویی مرا : "برجه بگو." گویم : "چه گویم پیش تو؟"
گویی : "بیا، حجت مجو، ای بنده ی طرار من"
گویم که : "گنجی شایگان" گوید : "بلی نی رایگان
جان خواهم و آنگه چه جان!" گویم: "سبک کن بار من"
گر گنج خواهی سر بنه، ور عشق خواهی جان بده
در صف درآ، واپس مجه، ای حیدر کرار من
{مولانا}
سلام ...
...سلامتین؟
بیاین با هم لبخند بزنیم...لبخندی بزرگ که تمام غم ها درش غرق بشن...
بیاین با لبخند به دنیا نگاه کنیم...با امید ، با عشق ، با انرژی ![]()
![]()
![]()
بیاین نیمه ی پر لیوان و نگاه کنیم...هرچند ممکنه غم تو قلبمون جا کرده، بیاین به امید کسی باشیم که همیشه با ماست...بیاین برای او نفس بکشیم، برای او زندگی کنیم و برای او پر انرژی باشیم...
بیاین دست در دست هم حتی ذره ای هم شده به دنیا انرژی مثبت بدیم...بیاین با خدا باشیم...![]()
![]()
![]()
خودم:"هدف از زندگی چیه؟"
خودم:"خیلی چیزا می تونه باشه..."
خودم:"مثلا؟"
خودم:"سوال سختیه...شاید خیلیا بهش اصلا فکر نکنن..."
خودم:"تو چی؟"
خودم:"یه هدف میشناسم هیچ وقت نمی خوام ترکش کنم..."
خودم:"چرا که نه؟"
خودم:"در تمام لحظه ها، در تمام خوشیا و سختیا، در تمام حالاتم مونسمه...همیشه حتی زمانی که قلبم می خواد از گریه بترکه..."
خودم:"من دارم به چه امیدی زندگی می کنم؟"
خودم:"می دونی فقط یه چیز...دیدار او"

هفته ی دیگه برای جغرافی قرار شده بریم سراغ ایران
... و البته منم یه سی دی به معلممون دادم که برای توریست های ایرانه و خیلی زیبا همه ی ایران و نشون میده...قراره من و خورشید از ایران برای همه حرف بزنیم و من هم شله زرد و چند تا غذای ایرانی برای همه ببرم...
...البته باید حواسمون باشه هیچ چیزی رو درباره ی وطن عزیز فراموش نکنیم و زیبایی هاشو به همه نشون بدیم...از الان دارم دنبال عکس میگردم...

"بکوشید صلح و عشق را همیشه در قلبتان زنده نگه دارید. این حالت را در محیط خانه تان نیز بر قرار سازید، ترانه ی صلح و عشق را همیشه در قلبتان حفظ کنید. معنا و مفهوم عشق و صلح را در تجربیات روزانه تان محفوظ نگه دارید. پیام من در تمام ادوار: صلح بوده و بس. هشدار من نیز به همین کلمه اکتفا می کند: صلح! به یکدیگر بنگرید و فقط با دیدگانی لبریز از مهر و دوستی و با رفتاری آکنده از صلح و آرامش به اطراف نگاه کنید." {بانوی بزرگ عالم فاطیما}
راستی درباره ی عکس بچگی هام هم باید بگم پشیمون شدم...![]()
![]()
بازم مرسی که منو تنها نذاشتین...
به امید خدا![]()
"به نام عزیزترینم"
سلام....خوبین؟؟
هفته پیش هم به خوبی و خوشی گذشت ....البته زیادم خوش نبود ... سه شنبه امتحان جبر داشتیم ... چهارشنبه امتحان جغرافی و امتحان علوم ... پنج شنبه امتحان انجیل ...جمعه هم امتحان اسپانیایی .... یک عالمه هم مشق داشتیم ... البته اینا امتحانای مید-ترم هستن اما امتحانای پایان ترم حدود ۱ ماه و چند روز دیگه میان
..... توی این مدت دیگه باید وبلاگ و وبلاگ نویسی رو بذارم کنار....البته بعد از ۱ ماه و نیم دیگه که ترمموم تموم میشه ، به مدت یه ماه و نیم، دیگه از مدرسه خبری نیست
....
دیروز که ورزش داشتیم ، به معلم ورزش گفتم که من نمی تونم امروز با شما بیام و از کوه بریم بالا چون کمی مریض هستم .... گفت : "مطمئنی نمیای؟" منم که می دونستم میخوان جای قشنگی برن ، نتوستم رد کنم و باهاشون رفتم ... همیشه ۲ تا ۲تا با هم میدوییم اما این دفعه چون می خواستم زیاد ندوئم ، دوستم خیلی جلو رفت ، طوری که دیگه نمی توستم ببینمش ... و از اونجایی که بیشتر همه می دوییدن یا خیلی آهسته راه میرفتن، بعضیاشون از من خیلی جلوتر بودن و بعضیاشون هم خیلی عقب تر ... منم که انگار توی بهشت راه میرفتم (چون خیلی زیبا بود) ، دور خودم چرخ میزدم ....تصور کنین تو یه جاده ی خیلی باریک ( مثل وسط جنگل) راه میرین ، جایی که تمام اطرافتون پر از درختای بلند و سر سبزه که انگار به طرف زمین سجده می کنن ... زمین پر از برگای سبز و زرده .... رودخونه ای که صداش سکوت جنگل رو میشکنه از کنارتون رد میشه و وقتی جلوتونو نگاه میکنین ، یه جاده ی بی انتها می بینین و اگه هم سرتون رو برگردونین و پشت رو نگاه کنین ، هیچ انتهایی نمی بینین ...
من که تنها تو این بهشت رها شده بودم ، دستام رو به هر طرف باز کردم و چشامو بستم ... در همین زمان بوی طبیعت رو با تمام وجود حس کردم و چند بار چرخیدم ... چند بار هم عقب عقب راه رفتم ... خیلی زیبا بود ... البته ، بعد از اینکه برگشتیم، معلممون پرسید :"از همه که دور نشدی؟ حتما با عقبیا بودی؟" و من هم لبخند زدم ... ![]()
نمیدونم چرا این جا تا میام شروع کنم به حرف زدن اینقدر طولانی میشه ...
دوست و خواهر عزیزم خورشید گفته بود چرا رایت کلیک وبلاگ رو از کار انداختم ؟ میدونی ، دوتا دلیل داشت : - اول اینکه اون زمان می خواستم چند تا از عکسای بچه گیهامو اینجا بذارم ... و - دلیل دوم اینکه ، این چیزه مهمیه که آدما قانون کپی برداریو فراموش نکنن ... وگرنه نوشته های یه بچه ی ۱۴ ساله به درد چه کسی می خوره ؟ برای عکسا هم اگه کمی سرچ کنی ، همشونو پیدا می کنی ... البته باید بگم ، من قبل از استفاده از این عکسا ، حتما قانون کپی رایت سایتاشونو می خونم و هروقت مطمئن شدم اینجا میذارم ... تنها دلیل من برای بر نداشتن این کد همینه که چیزی رو که ممکنه خیلیا فراموش کرده باشن رو کمی بتونم یاد آوری کرده باشم ... ممنون از نظرت عزیز خواهر ... عزیزم بازم نظر بده ...![]()
خواهر خوبم آرزو خانوم پرسیده بودن چرا نظرها رو تاییدی کردم ؟ راستش شما که خودتون بهتر می دونین ، اینترنت جاییه که همه میان و ممکنه بعضی ها حرفای درستی نزنن ... آدم بعضی موقع ها مجبوره کاری بکنه که دوست نداره ...
.. اما این طوری بهتره ... و جلوی حرفای نادرست تا جایی گرفته میشه ... از شما هم ممنونم خواهر خوبم ... بازم نظر بدین ... ![]()
"غم های من به من آموخته اند که غم های همنوعانم را درک کنم. نه شکنجه، و نه تبعید، هیچ کدام بصیرتم را تیره و تار نکرده است." جبران خلیل جبران
مرسی از نظراتون ... مرسی که میاین اینجا ...
موفق و پیروز باشین ... خدا نگهدار ![]()
سلام.....من دوباره اومدم.....![]()
راستش این دفعه می خوام کوتاهتر از همیشه بنویسم، چون اینقدر سرم شلوغه و مشقای جور وا جور دارم که وقتم کمتر از همیشس....
هفته ی دیگه ۵-۴ تا امتحان پوست کن داریم
.....و باید ۲ تا مقاله ی بلند برای درس انگلیسی بنویسم
.....و البته برای کامپیوتر هم باید یه بازی کامپیوتری طراحی کنم و یه جوری بنویسم که تک باشه و آسون نباشه
.......و اصلا از ریاضی که نگووووووو.....همین موارد که ذکر شد کافی بود تا از شما بخوام منو هم دعا کنین (اگه می خواستم همشو بگم ، حتما یه پست کامل میشد)...
راستی دفعه ی پیش فراموش کردم از عکسی که گذاشته بودم بگم(پست قبلی).....این عکس رو دولت مالزی برای توریستها درست کرده که نشان دهنده ی فرهنگهای بومی، چینی، هندی و مالی (ماله ی) هست که همشون با هم شهروندان مالزی هستن.....
خوب بریم سر موضوعی که قرار بود ادامه بدم.....بذارین با یه داستان واقعی شروع کنم :
یادم میاد روزی داشتم تلویزیون میدیدم که سرگذشت مردی حواسمو به خودش جمع کرد.....اولش او ایدز داشت و تمام دکترا ازش قطع امید کرده بودن و به او گفته بودن که مدت کمی از عمرش باقی مونده و تنها کاری که میتونه بکنه اینه که بره خونه و استراحت کنه تا .... حتی خانوادشم قطع امید کرده بودن.....اما او بسیار مرد قوی بود (روحا) ، که با این که همه ، حتی اونایی که خیلی از خودش بیشتر می دونستن ۱۰۰٪ جواب و داده بودن، بازم امیدشو از دست نداده بود....او تصمیم گرفت کاری بکنه......تصمیم گرفت این قضیه رو در دستش بگیره و اونطوری که می خواد بچرخونتش....تصمیم گرفت کاری بکنه که همونطور که خودش می خواد بشه نه اونطوری که پزشکا میگن.....او شروع کرد.....
هر روز صبح بسیار زود از خواب پا می شد و لباسای ورزشیو تنش می کرد و با بی توجهی به نا امیدی دیگران ، از خونه میزد بیرون.....ساعتها راه میرفت و می دوید و از کوه بالا میرفت....همچنین با دوچرخه تمام اون منطقه رو روزی چندین دفعه طی میکرد.....و هر روز چندین ساعت در رودخونه و استخر شنا می کرد....تا خلاصه شب در هنگامیکه همه منتظر ساعت وداع او بودند بر میگشت....بعد از مدتی، به گروه های مختلف پیوست و در مسابقات شرکت می کرد....به جایی رسید که قهرمان اون منطقه شد و دیگه روزی نبود که در خونه بشینه و یا حتی ساعاتی رو همینطوری بگذرونه......همه مونده بودن که چرا او همچین کارایی میکنه در حالی که چند روزی بیشتر از عمرش باقی نمونده....
اون ماه وقتی او به بیمارستان رفت تا مثل همیشه جواب آزمایش هاشو که روز قبل داده بود، بگیره با گروهی از پزشکا مواجه شد که تمام اطرافشو پر میکردن و با قیافه هایی که میشد گفت بسیار با قیافه های معمولی فرق داشتن ، به او نگاه میکردن و ازش میپرسیدن : "یعنی این ممکنه؟؟"
او که دید همه تعجب کردن ، نگاهی به جوابها انداخت و با احساسی که نمی تونست از خوشحالی بروز بده ، خندید......بله ، او موفق شده بود نتیجه هارو از زمین تا آسمون عوض کنه و دیگه مرگش نزدیک نبود....
دیدین اعتقاد به خود چی کار کرد؟؟
اونم برای او که همه میگفتن تا چند ماه دیگه بیشتر زنده نیست....البته همش اعتقاد به خود نبود و "توکل " هم در این زمینه خیلی مهم بود....پس چرا خیلی از ما آدما خیلی ساده از خدا ، خودمون و زندگی نا امید میشیم؟؟؟ چرا به جای نا امید شدن تلاش و کوشش رو انتخاب نکنیم؟؟؟ چرا با نا امیدی خودمون باعث نا امیدی خیلیای دیگه هم بشیم؟؟؟ چرا بیشتر ما ایرانیا وقتی به سن ۶۰-۵۰ سالگی میرسیم ، فکر میکنیم زندگی تموم شدس؟؟؟ البته مرگ بد نیست اما اینکه چطور ما در زندگی به سوی او میریم مهمه....
مثل اینکه بازم زیاد نوشتم
......شما خودتون ببخشین......
اما امیدوارم تونسته باشم کمکی کرده باشم تا بتونیم بیشتر تصمیمات مهم و کار ساز در زندگیمون بگیریم.....
مرسی که بازم به حرفای من گوش کردین......![]()
![]()
موفق باشین...
"به نام او"
سلام....عید خوش گذشت؟عیدی گرفتین؟
اینجا هم خوب بود....به خصوص اینکه دو تا عید با هم افتاده بودن....عید دیپاوالی (عید "نور" برای دوستان عزیز هندی) و عید فطر....

ماه رمضان هم تمام شد و رفت....البته خاطراتش همیشه میمونه....چند شب برای افطار رفتیم مسجد و جای شما خالی خوب بود...چند شب هم مهمونی داشتیم و با چند تا از دوستان خوبمون افطار کردیم و خیلی حرف زدیم....
امیدوارم درسای این ماه بزرگ رو هم مثل خاطراتش فراموش نکنیم...![]()
امروز می خوام از "اعتقاد به خود" و کارهایی که میتونه بکنه حرف بزنم...
به نظر من ،اگه یه آدم یه کاریو با جون و دل بخواد انجام بده یا بخواد به مقام خاصی برسه و یا بخواد شرایط فعلی رو با شرایطی که دوست داره جایگزین کنه، تنها احتیاج به دو چیز داره :
۱. "توکل"
۲."اعتقاد به خود"
-اعتقاد به خود به چه معناست؟
البته تو این دنیای بزرگ ، آدما تصورات و معانی مختلفی برای کلمات دارن، اما اون چیزی که من این رو معنی می کنم اینه:
اعتقاد به خود یعنی دانستن ارزشهای خود. یعنی قانع بودن به چیزی که هستیم و تواناییهایی که داریم. چیزی به دور از غبطه خوردن و حسادت برای نداشتن خصوصیاتی که بعضی از اطرافیان دارند. کسانی که به خودشون اعتقاد دارن ، با اعتماد به نفس بالا به زندگی خودشون ادامه میدن. (البته مثل همیشه میگم همه چیز به اندازش مفیده.)
وقتی کسی به خودش اعتقاد داره ، حتما خیلی امیدش بیشتر از آدماییه که این رو ندارن و این خودش خیلی موثره. مثلا تصور کنین در یک مسابقه شرکت می کنین و شما باید بین جوابها ، جواب درست رو انتخاب کنین. اگر شما فردی شکاک و بدون اعتماد به نفس باشین ، حتما مدت زیادی برای انتخاب کردن جواب و حتی مدت بیشتری برای مطمئن شدن به انتخابتون طولش میدین. اما اگه شما فردی با اعتماد به خود باشید ، حتما جوابی که مطمئنین بهتره انتخاب می کنین و میگین "حتی اگه درست نباشه من سعیم رو کردم."
شاید این به نظر بعضیا مهم نباشه اما طوری که ما به خودمون نگاه می کنیم ، در زندگی خیلی تاثیر داره. حتی طوری که آدما به ما نگاه می کنن از طرز نگاه خودمون به خودمون سرچشمه میگیره.
جایی که اعتماد به نفس هست حتما امید هم پیدا میشه ، چون امید یه جورایی یعنی همون اعتماد به نفس که به خاطره چیزی یا اعتقادی بدست میاد ، اما در شرایط مختلف.
تنها زمانی میتونیم خودمون و یا شرایطمونو تغییر بدیم ، که خودمون رو دوست داشته باشیم و ارزشهایی که خدای عزیز به ما دادرو با تمام وجود درک کنیم. چراکه یکی از دلایل تغییر همینه.
امیدوارم تونسته باشم این رو درست توضیح بدم....لطفا شما هم نظرتون رو بگین....
از اونجایی که چند تا از دوستان گفتن، من زیاد می نویسم و همه حوصله ی خوندن این همه رو یکجا ندارن ، بنا بر این ، همین جا این بحث رو تموم می کنم، تا به امید خدا جمعه ادامش رو براتون بگم.
ادامه ی بحث در روز جمعه : چطور با استفاده از "اعتقاد به خود" می تونیم تغییراتی ایجاد کنیم؟
بازم از شما که من رو همراهی کردین ، ممنونم...
به امید خدا، خدا نگهدار![]()
درباره ی من
سلام...من گلناز هستم. 16 سالمه و در حال حاضر در مالزی زندگی می کنم!:) ممنونم از اینکه به وبلاگه من اومدین. منتظر نظراتتون هستم...عشق یعنی خدا و خدا یعنی عشق