تبليغاتX
زندگی با وجود او زیباست

~بهترینم, هر لحظه به دیدارت نزدیکتر می شوم~

پنجشنبه 29 تیر1385
بهترینم

                                

                                   به نام تو بهترینم

زندگی زیباست , اگر تو باشی تا مرا آرام کنی

زندگی زیباست , اگر گریه هایم را ببینی

زندگی زیباست , اگر دستم را بگیری

           

عشق را در وجودم نهادی تا تو را دریابم

امید را به من نشان دادی تا دنبالت بگردم

و به من زندگی بخشیدی تا دوباره پرواز کردن را به یاد بیاورم

         

ای نازنین , ای زیبا , ای که امیدم تنها تویی , کمکم کن تا دوباره بالهایم را باز کنم و بسویت پرواز کنم

دوستت دارم...

و زندگی برایم همیشه زیباست چرا که تو همیشه در وجودم هستی.....

عاشقم کن زیرا عشق تو درمان تمام دردهای من است

و دوستت دارم...     

                        

+

گلناز ن

چهارشنبه 28 تیر1385
خدایا
در آن نفس که بمیرم در آرزوی تو باشم

بدان امید دهم جان که خاک کوی تو باشم

به وقت صبح قیامت که سر ز خاک برآورم

به گفت و گوی تو خیزم به جستجوی تو باشم

به مجمعی که در آیند شاهدان دوعالم

نظر به سوی تو دارم غلام روی تو باشم

به خوابگاه عدم گر هزار سال بخسبم

به خواب عاقبت آگه به بوی موی تو باشم

حدیث روضه نگویم گل بهشت نبویم

جمال حور نجویم دوان بسوی تو باشم

می بهشت ننوشم ز دست ساقی رضوان

مرا به باده چه حاجت که مست روی تو باشم

هزار بادیه سهل است با وجود تو رفتن

وگر خلاف کنم سعدیا , به سوی تو باشم

 

+

گلناز ن

چهارشنبه 28 تیر1385
اخلاق
                                    به نام خدا

سلام دوستان عزیز....

امروز که داشتم با دوست جدیدی از آمریکا حرف می زدم متوجه چیزی شدم که من و به فکر فرو برد....

او فردی با منطق به نظر می رسید ( از روی محتوای پروفایل) و حتی با اینکه فقط ۱۶ سال داشت به حقایقی پی برده بود که برای ان سن در آمریکا و شرایط دیگرش بسیار تحسین امیز بود.....وقتی قرار شد با هم چت کنیم فکر کردم باید حواسمو جمع کنم تا احترام کامل به او بذارم و بهش بگم که با خیلی از عقایدش موافقم و اینکه از پیدا کردنه همچین دوستی بسیار خوشحالم...اما فکرشو هم نمی تونین بکنید که او با من چه برخوردی کرد.........و اینکه چه چیزایی به من گفت.....دختری ۱۶ ساله که اینقدر باهوش و با منطق به نظر می رسید طوری با من رفتار کرد که من و به این فکر انداخت که چقدر اخلاق مهمه.....

باهوش باشی , دکتر باشی , معلم باشی , دانشمند باشی , عالم باشی , و خلاصه هر چی که باشی اگه اخلاق نداشته باشی به هیچ جا نمی رسی چون اولا خدا ازت روشو بر می گردونه و مثل بقیه دوست نداره و دوما هیچ کسی دوست نداره با ادمای بد اخلاق سرو کار داشته باشه چه برسه به اینکه اونارو دوست داشته باشه و سوما بد از مدت کوتاهی خودت از خودت بدت می یاد چون نه دیگه کسی دوست داره و اینکه معنیه صبر رو برای همیشه از یاد بردی....

نمی دونم چی بگم....چون مدتها بود منتظر دوستم بودم تا باهاش درباره ی اعتقاداتش حرف بزنم و ازش سوا لاتی بپرسم ولی او با بی تربیتیه تمام به من فحش داد...............

خوبه که می تونم هر چی که می خوام اینجا بگم.....تا بعد.....

+

گلناز ن

شنبه 24 تیر1385
عید شما هم مبارک
                   " به نام او که حوا را برای آدم در روی زمین قرار داد "

سلام دوباره به شما ....

سلام بر مادر همه ی ما فاطمه....ای پیامبر کجایی که فردا دخترت متولد می شود...سلام بر بانوی بزرگ عالم فاطمه ی زهرا (س)....

خدایا به تو تبریک می گویم زیرا فردا سالگرد تولد فرزند رسول توست....به تو تبریک می گویم زیرا فردا یکی از عزیزترین بنده هایت در سالیان دور به دنیا آمد...

امشب همه جا جشنه....

تولد بانوی جهان و مادر بزرگوارمان را به شما دوستان خوب هم تبریک می گویم...عید بر تمام شیعیان جهان مبارک باد.....بادا بادا بادا مبارک بادا...... 

happy birthday to you        happy birthday to you

روز مادر مبارک.................این روز و به همه ی مادرای دنیا تبریک می گم و امیدوارم همشون همیشه سلامت باشن......و این رو به تمام خاله ها هم تبریک می گم.... مادر عزیزم روزت مبارک.....

+

گلناز ن

شنبه 24 تیر1385
معرفی کتاب 1
                                         " به نام خدا ی عزیزم"

سلام دوستان عزیز....

مدتی پیش به همراه مادرم به ایران آمدیم. هرچند بیش از ۲ هفته در ایران اقامت نداشتیم , اما من که بعد از ۳ سال و ۶ ماه به ایران می امدم ۲ هفته ام خودش خیلی بودو اینکه از همه یادگاری گرفتم.... از کتابایی که دایی از قم برام اورده بود گرفته تا چادر نماز ی که عمه بهم داده بود و خیلی چیزای دیگه...

من کتاب خوندنو دوست دارم....و اما از کتابهای دینی که نگو....البته همه جور کتاب دینی نه ها...مثلا کتاب "کیمیای محبت"  که بسیار بهش علاقه دارم... از بین اون کتابا کتابی بود به نام " انگاه که هدایت شدم" ....اولش که دیدمش فکر کردم هنوز برام خیلی زوده و شاید مطالبش رو نفهمم...ولی بعد که شروع به خوندنش کردم....احساس کردم چقدر می گم شیعه هستم و اما هیچ چی از شیعه بودن جز چند کاره جزئی نمی دونم....و اما کسانی هم پیدا می شن که از انتهای نادانی به دانایی می رسند و از همه جلو می زنن.....و باورش بسیار سخته....کسی که مقدار زیادی از عمرشو یک وهابی که از شیعه ها متنفره باشه و بعد نا خواسته پاش از اونور دنیا به اینور باز بشه و بعد یک دانشمند شیعه بشه....و از این به بزرگی خدا می تونیم پی ببریم....

کتاب آنگاه هدایت شدم مسائلی رو درباره ی شیعه و سنی بازگو و تشریح می کنه که دونستنش برای ما که اهل بیت پیامبرمون رو دوست داریم واجبه...من به همه دوستان  خوندن این کتاب رو پیشنهاد می کنم...امیدوارم روزی بشه که بتونیم ما هم مثل استاد تیجانی به خدا نزدیکتر بشیم....

+

گلناز ن

چهارشنبه 21 تیر1385
معنای عشق...
سلام دوستان عزیز...

عشق برای همه یه معنی نداره ...می دونین همه از عشق معنای خودشونو دارن ...چیزی که می خوام بگم گفتنش آسون نیست...اما امتحانش هم سخت نیست...پس بذارین بگم از عشق چی فکر می کنم...

عشق یعنی دوست داشتن بدون توقع...یعنی دوست داشتن بی پایان...یعنی در هر لحظه به یاد معشوق بودن...یعنی هر کاری و به یاد او انجام دادن...یعنی بخشش بی پایان...و...

حالا عاشق واقعی کیست؟...

به نظر من عاشق واقعی تعریفش سخته چون با قبل از عاشق بودن خیلی فرق کرده...او کسیه که معشوقشو فقط به ظاهر دوست نداشته باشه...اما برای رسیدن به او هر کاری بکنه...ممکنه او چیزایی رو دوست داشته باشه که معشوقش دوست نداره...خوب باید اونا رو کنار بذاره...و باید به حرفای معشوقش گوش کنه...

اما اگه کمی فکر کنم می بینم همچین تعریفی رو برای عشق اهل زمین نسبت به هم اصلا قبول ندارم...چون با این حال معشوقی که گفتم باید فوق العاده باشه...وهمه ی ما اومدیم اینجا تا درست بشیم...یعنی همه ی ما مشکل داریم...نداریم؟...

منظور من چیز بدی نیست پس بد فکر نکنین...من میخواهم بگم فکر می کنم که خدا عشق رو در آدما نسبت به همدیگه گذاشت تا بتونیم عشقی که بزگتره بفهمیم...عشق بین پدر و مادر و فرزندشون...عشق بین دو مرد و زن...عشق بین دوستا...و عشقای دیگه ی زمینی...همه و همه تا ما بتونیم عشقی بسیار فراتر رو درک کنیم...دوست دارم بدونم شما درباره ی عشق چی فکر می کنین...پس منتظر نظرای شما هستم...تا دیداری دیگر...

+

گلناز ن

یکشنبه 18 تیر1385
مدی تیشن
                                             

مدی تیشن یک سفر است ; سفری پر ماجرا به دنیای ناشناخته ها , عجیب ترین سفری که می توان تصور کرد.

مدی تیشن فقط بودن است , بدون اینکه کاری انجام بدهیم , بی عملی محض , بدون گذر هرگونه فکری از ذهن وعدم وجود هیجانات . شما فقط هستید و این احساسی بسیار خوشایند به انسان می دهد.

هنگامی که انسان هیچ عملی انجام نمی دهد , احساس سروری غیر قابل تصور وجود او را فرا می گیرد . این احساس سرور از کجا می آید؟ از هیچ جا و در عین حال از همه جا.

هنگامی که شما , نه در لایه ی بدن و نه در سطح ذهن هیچ کاری انجام نمی دهید , هنگامی که تمامی فعالیتها متوقف می شود و شما فقط هستید...

همین بودن مدی تیشن است.... {اولین و آخرین رهایی}

+

گلناز ن

یکشنبه 18 تیر1385
زندگی
زندگی حکایتی است که هم می تواند توسط یک ابله روایت شود و هم توسط یک بودا.  {آچاریا}
+

گلناز ن

یکشنبه 18 تیر1385
عشق
عشق همانند مرگ همه چیز را دگرگون می کند.    {جبران خلیل جبران}

+

گلناز ن

جمعه 16 تیر1385
وابستگی
                         {به نام خدای آسمانها و زمین }

سلام دوستان عزیزم....امروز می خوام چیزی رو باهاتون در میون بزارم که خودم چند روز پیش به فکرش افتادم....

چند روز پیش که برای کاری به شهر دیگری سفر کرده بودیم , اتفاقی افتاد که من و وادار کرد به چیزه مهمی که تا حالا به اون فکر نکرده بودم , فکر کنم.

ما برای خواندن نماز ظهر به نمازخانه ای رفتیم و بعد برای برگشتن به شهرمان آماده شدیم. زمانی که تقریبا ۲۰ دقیقه از انجا دور می شدیم  مثل همیشه برای دیدن زمان به دستم نگاه کردم اما متوجه شدم ساعتم نیست و فکر کردم شاید مادرم انرا برایم نگه داشته است. مادرم کیف خود را گشت ولی انرا پیدا نکرد و به من گفت که خود انرا به من داده بود. نمی دونید چقدر ناراحت شدم وقتی فکر کردم ساعتی رو که تقریبا ۱ سال و نیم دستم می کردم و هر روز روزی ۲۰ دفه شاید هم بیشتر به اون نگاه می کردم و برای همیشه گم کردم. بعضی موقه ها ادما یه چیزایی رو تو زندگیشون خیلی دوست دارن و به اونا خیلی عادت کردند. می دونی شاید به نظر بچه گونه بیاد اما من به ساعتم خیلی عادت کردم. شاید به خاطره اینه که اون یه کادوی تولد سال پیشمه که مادر و پدرم  بهم دادن.  به هر حال , خوشبختانه ما به ان نماز خانه برگشتیم و من ساعتم و پیدا کردم. من تا به اون زمان فکر نکرده بودم که ما چقدر به چیزای کوچکی مثل یه ساعت وابسته ایم  چه برسه به چیزای بزرگتر و اصلا ادمایی که با ما زندگی می کنند و یا دوستانمون. 

اما روزی هم میاد که ما باید این دنیا رو با همه ی چیزاش بزاریم و بریم....اما با این حال که برامون خیلی سخته...پس باید از همین الان به فکر اون زمان باشیم و تا می تونیم به چیزی وابسته نشیم....فکر می کنم هر چی تعداد چیزایی که ما به اونا وابسته ایم بیشتر باشه , از خدا دور تریم. چون باید فکرمون خالی باشه تا معبودمون بیاد تو...به امید روزی که فکر ما بشه خونه ی معبودمون...

+

گلناز ن

یکشنبه 11 تیر1385
انصاف با مردم و دیدار حضرت ولی عصر
                                                    به نام خدا 

مردی از دانشمندان در آرزوی زیارت حضرت بقیت الله بودو از عدم توفیق رنج می برد. مدت ها ریاضت کشیدو در مقام طلب بود.

در نجف اشرف میان طلاب حوزه ی علمیه و فضلای آستان علویه معروف است هر کس چهل شب چهارشنبه مرتبا و بدون وقفه و تعطیل توفیق پیدا کند که به مسجد سهله رود و نماز مغرب و عشای خود را در انجا بگزارد سعادت تشرف نزد امام زمان را خواهد یافت واین فیض نصیب وی خواهد شد. مدت ها در این راه کوشش کرد و اثری از مقصود ندید. سپس به علوم غریبه و اسرار حروف  عداد متوسل شد  و به عمل ریاصت در مقام کسب و طلب بر امد چله ها نشست و ریاضت ها کشید و اثری ندید.ولی به حکم انکه شبها بیدار مانده و در سحرها ناله داشت صفا و نورا نیتی پیدا کرد و برخی از اوقات برقی نمایان می گشت و بارقه ی عنایت بدرقه ی راه وی می شد. حالت خلسه و جذبه به او دست می داد و دقایقی می شنید.

در یکی از این حالات او را گفتند : دیدن تو و شرفیابی امام زمان میسر نخواهد شد مگر به فلان شهر سفر کنی. هر چند این مسافرت مشکل بود ولی در راه انجام مقصود اسان نمود.

پس از چندین روز بدان شهر رسید و در انجا نیز به ریاضات مشغول شد وچله گرفت . روز سی و هفتم یا سی و هشتم به او گفتند : الان حضرت بقیت الله  در بازار اهنگران در دکان پیر مردی قفل ساز نشسته است هم اکنون برخیز و شرفیاب باش.

او بلند شد و به طوری که در عالم خلسه ی خود دیده بود راه را طی کرد و بر در دکان پیر مرد رسید و دید حضرت ولی عصر ان جا نشسته اند و با پیرمرد گرم گرفته و سخنان محبت امیز می گویند  چون سلام کرد جواب فرمود و اشاره ی به سکوت کردند و گفتند اکنون سیری است تماشا کن.

در این حال دید پیرزنی را که ناتوان بود و قد خمیده داشت عصازنان با دست لرزان قفلی را نشان داد و گفت : آیا ممکن است برای خدا این قفل را به مبلغ "سه شاهی" از من خریداری کنید که من به سه شاهی پول احتیاج دارم.

پیرمرد قفل ساز قفل را نگاه کرد و دید قفل بی عیب و سالم است. گفت: ای خواهر من این قفل "دو عباسی" ارزش دارد زیرا پول کلید ان بیش از "ده دینار" نیست شما اگر ده دینار به من بدهید من کلید این قفل را می سازم و "ده شاهی" قیمت ان خواهد بو. پیرزن گفت: نه مرا بدان نیازی نیست بلکه من به پول ان نیاز دارم .شما این پول را سه شاهی از من بخرید و من شما را دعا می کنم.

پیرمرد با کمال سادگی گفت: خواهرم! تو مسلمان من هم دعوی مسلمانی دارم. چرا مال مسلمان را ارزان بخرم و حق کسی را تضییع کنم؟ این قفل اکنون هم هشت شاهی ارزش دارد من اگر بخواهم منفعت ببرم به هفت شاهی خریداری می کنم زیرا در دو عباسی معامله بی انصافی است. بیش از یک شاهی منفعت بردن اگر می خواهی بفروشی من هفت شاهی می خرم و باز تکرار می کنم که قیمت واقعی ان دو عباسی است .من چون کاسب هستم و باید نفع ببرم یک شاهی ارزان خریده ام.

شاید پیرزن باور نمی کرد که این مرد درست می گوید ناراحت شده بود که گفت هیچ کس به این مبلغ راضی نشده و او التماس کرده که انها سه شاهی خریداری کنند زیرا مقصودش با ده دینار انجام نمی گیرد و سه شاهی پول مورد احتیاج اوست. پیرمرد هفت شاهی پول به ان زن داد و قفل را خرید.

چون پیر زن باز گشت امام به ان دانشمند گفتند: آقای عزیز! دیدی و سیر را تماشا کردی. این طور باشید واین جوری بشوید تا ما به سراغ شما بیاییم. چله نشینی لازم نیست به جفر متوسل شدن سودی ندارد . ریاضات و سفرها رفتن لازم نیست عمل نشان دهید و مسلمان باشید تا من بتوانم با شما همکاری کنم. از همه ی این شهر من این پیرمرد را انتخاب کرده ام زیرا این پیرمرد دین دارد و خدا را می شناسد این هم امتحانی که داد. از اول بازار این پیرزن عرض حاجت کرد و چون او را محتاج و نیازمند دیده اند همه در مقام ان بودند که ارزان بخرند و هیچ کس  حتی سه شاهی نیز خریداری نکرد و این پیرمرد به هفت شاهی خرید . هفته ای بر او نمی گذرد مگر انکه من به سراغ او می ایم و از او تفقد می کنم.

(کیمیای محبت)

+

گلناز ن

جمعه 9 تیر1385
یا حضرت فاطمه!!!!!
ya fateme

به نام او که فاطمه را آفرید

سلام بر شما بانوی بزرگ عالم........

سلام بر شما ای عزیز رسول خدا........

سلام بر شما  همسر علی ........

سلام ای که یادت همیشه در دلهای صالحین جاویدان است.........

سلام بر شما.....................مادرم.............مادرم آیا رواست که من این روز را فراموش کرده به خود بپردازم؟؟؟

مادرم .....مادرم......مادرم.........که از غمت رنگ از روی ما پریده و حس عاشقی برای شما و خاندانت در دلمان تقویت شده........

------------------------------------------------------------------------------------------

خدایا!!!!!!!!!.........خدای عزیزم .........این روزی است که تو می بینی دوستداران فاطمه ات را هرچند تعدادشان کم است اما بسیار در این راه پایدارند یا حد اقل تلاش می کنند تا پایدار باشند......

خدایا کمکمان کن تا فاطمه ات را بیشتر بشناسیم و راه او را ادامه دهیم......

+

گلناز ن

پنجشنبه 8 تیر1385
فارسی زبان من است...
سلام دوستان عزیز.....امروز صبح که همراه مادرم مثل همیشه به پیاده روی رفته بودیم فکر کردم دوباره راجب به چیزی بنویسم....شاید کمی درکش برای شما سخت باشد اما از انجایی که سالهاست از ایران دور هستم و تقریبا در همه موارد(به جز حرف زدن با مادر و پدر و خواهر عزیزم و دوستان ایرانی که البته تعداد انها زیاد نیست) از زبانهایی به جز فارسی استفاده میکنم , نوشتن در این جا برایم کمی سخت است و از طرفی دیگر با کیبرد فارسی سرعت نوشتنم بسیار کم شده است.....خوب شاید بپرسید پس چرا به اینجا امده و این بلاگ رو  ثبت کردم.....خوب راستش فکر می کنم هر چند هم از ایران دور باشم باز یک ایرانی هستم و نباید این را فراموش کنم و از طرفی باید طوری این زبان را در خود تقویت کنم تا در اینده با مشکلات بیشتری مواجه نشوم.....نوشتن را دوست دارم اما متاسفانه با فارسی راحت نیستم و انگار نمی توانم خود را با فارسی ارام کنم , این هم از دلایل دیگریست که به بلاگفا امدم و تصمیم گرفتم دوباره مثل قدیما فکر کنم فقط در دنیا زبان فارسی وجود دارد و بس و من فقط با زبان فارسی می توانم ارتباط بر قرار کنم......امیدوارم از حرفهای بالا حوصله تان سر نرفته باشد چون فقط می خواستم فرصتی باشد که کمی از خود با شما گفته باشم..... 
+

گلناز ن

یکشنبه 4 تیر1385

به نام معشوق عزیزم که مرا افرید...

امروز مادرم پس از خواندن کتابی مقداری از انرا برایم توضیه داد. فکر کردم شاید بهتر باشد که برای شما هم خلاصه ای بگویم.

در فضیلت گفتن ذکر خدا همانا احادیث بسیاری داریم و در خود قران نیز بارها به این امر مهم سفارس شده که من دوتا از این احادیث را در زیر یاداور می شوم:

"می گوید, خدای عزوجل به عیسی فرمود : ای عیسی , یاد کن مرا پیش خود تا یاد کنم تو را نزد خودم, ویاد کن مرا در جمعیت تا یاد کنم تو را در جمعیتی بهتر از جمعیت آدمی زادگان. ای عیسی نرم کن از برای من دل خود را و بسیار یاد من کن در خلوتها .بدان که خوشنودی من ان است که تبصبصی کنی به سوی من (تبصبص حرکت ذم سک است از خوف یا طمع و این کنایه از شدت و التماس و مسکنت است) و زنده باش در این ذکر نه مرده , مقصود از زندگی در ذکر وجه و حضور قلب است."

"فرمود حضرت رسول (ص) : بدانید بهترین اعمال شما پیش خداوند و پاکیزه ترین انها و رفیع ترین انها در درجات شما و بهتر چیزی که طلوع کرده آفتاب بر ان ذکر خداوند سبحان است زیرا که خبر داده خدای تعالی از خودش پس فرمود : من همنشین کسی هستم که یاد کند مرا."

         {اربعین حدیث امام خمینی}

 

+

گلناز ن

پنجشنبه 1 تیر1385

ای خدای عزیزم دستم رو بگیرتا گمراه نشوم...

+

گلناز ن