
~بهترینم, هر لحظه به دیدارت نزدیکتر می شوم~
به نام خدای مهربان
سلام...نمی دونم یهو تصمیم گرفتم بعد از مدتی بازم بیام بنویسم...این مدته هم وقتشو نداشتم هم حوصلشو که بیام اینجا...اما می خوام با یه انرژیه مثبته دیگه ای مثه قدیما بنویسم...فردا ترمه اخره مدرسم شروع میشه...کتابیو که می خواستم بنویسم تموم شد و ۵ جلد ازش چاپ کردم...نمی دونستم نوشتن اینقدر زمان میبره
...
دیروز یه فیلمی دیدم به اسم "راز"(The Secret)...خیلی قشنگ بود...در مورد بزرگ ترین راز جهان بود...حتما پیشنهاد می کنم این فیلم رو ببینین...در مورده این بود که به هر چی فکر کنین،همون براتون اتفاق می افته...قانونه جاذبه!البته همیشه باید برای همه نعمتهای خوبه خدا ازش تشکر کنیم بعد امید داشته باشیم...تصمیم گرفتم که همیشه مثبت فکر کنم
فکر می کنم که ما ادما خیلی بی دلیل انرژیه مغزمونو صرفه فکرهای منفی می کنیم...یه گردنبند دارم که چند سال بود یه گوشه ای افتاده بود...یه پروانه رو تو یه ماده ای گذاشتن که هیچ وقت بدنش از بین نره...امروز انداختمش که نشانه ای از این تصمیمم باشه...خیلی راه خوبیه...
به نام خداونده بخشنده مهربان
سلام...چه خبرا؟؟؟؟
منم خوبم...دارم کم کم به جمع بزرگا می پیوندم...
...این روزا سعی می کنم از لحظه به لحظه ی زمان استفاده کنم چون هم این ماه بسیار عزیزیه هم خیلی سرم شلوغه...
دیشب با خودم داشتم یاد داشت می کردم که چطور باید بینه این ماه و ماه های دیگه فرق بذارم...اخه کسی برام ای میل زده بود و گفته بود که "تا دیر نشده دعوتنامه ی شاهانه ی خدا رو قبول کنین"...چند تا چیز یادم اومد که نوشتم:
۱) اینکه لحظه لحظه ی این ماه ارزشه بسیار داره
۲) بسیار باید به یاد خدا باشم و صبح و شب شکر کنم (ذکر گفتنم خیلی خوبه)
۳) چون ماهه خداست، هر چیزی که روحمو پر می کنه و از خدا دورم می کنه رو گذاشتم کنار، مثه گوش کردن به بعضی از اهنگا
۴) دعای بسیار
۵) قران، قران، قران
البته خیلی چیزا هست که من همشو نگفتم...
خیلی وقتا به بعضی از آدما بیش از حد ارزش میدیم و بعضیا رو هم نادیده میگیریم بنا بر ملاکهایی مثه قیافه، پول، مد و چیزای دیگه...اما همیشه یادمون میره که خدا میگه بهترینه آدما با تقوا ترینه آدمان...
![]()
به نام خدای عشق
سلام...
...خوبین؟؟؟...با هوای گرم چه کار می کنین؟؟؟ اینجا که هر روز داغ تر میشه!...تابستونه دیگه...مدتی نبودم هم سرم شلوغه هم یه خورده تنبلی تو این هوای گرم ادمو از کارا میندازه...مثه دو ساله گذشته، الان هم ۳ تا کتاب باید بخونم و برا هرکدوم یه دفتر بنویسم...همچنین از اونجایی که ۱۷ سالم شده، به سرم زده تصدیق بگیرم
(مگه کوچولو ها هم تصدیق می گیرن؟؟؟
)...خودمم دارم یه کتاب می نویسم که یه خورده تخصصیه و زمان می بره...وقتی تموم شد بیشتر می گم ازش
...
وای ی ی از تصدیق گرفتن در کشوره مالزی بگم که منو کلافه کرده!!!یه سری قانون که اعصابه ادمو به هم میریزن
...اولا ۳ نوع مرحله داره! مرحله ی اول ۱۲ ساعته که تصدیقه L میدن که بدونه معلم نمیشه پشته ماشین نشست باهاش! مرحله دوم حدودا ۲۰-۲۵ ساعته که بعدش تصدیقه P میدن که یعنی تازه وارد و تا ۲ سال باید دو تا برچسبه P بزنین جلو و عقب ماشین که همه ی دنیا بفهمن شما تازه واردین
...مرحله ی سوم هم اینه که بعد از ۲ سال باید درخواست بدین برای تصدیقه کامل که حساب می کنن اگه تو اون دو سال خلاف نکرده باشین زیاد، اونوقت میشه ولی اگه نه که باید دوباره برگردین به مرحله ی دوم![]()
...حالا هر کدوم ازین مراحل خودش برنامه ای داره!!!

روزه اول ۵ ساعت کلاس بود که قوانینه مالزیو نکاته مهمو درس میدادن...مشکله بزرگش این بود که فقط به زبانه مالی بود و منم فقط یه خورده بلدم ولی زیاد نه!!!بهم گفتن چون قانونه فقط بشین سره کلاس...منم که حواسم نبود ردیفه اول نشستم
یعنی جلو چشمه معلمه! نه می فهمیدم٬ نه می تونستم چرت بزنم، و نه می تونستم کاره دیگه ای بکنم...۵ ساعت!!!...تمرینه صبر بود فقط همین
...و بعدشم امتحانه آئین نامه که من چون هنوز پشته فرمون نشستمو زیاد سر در نمیارم
، فعلا دارم خودم یاد می گیرم تا برم امتحان...
مدته طولانی بود بچه کوچولو زیاد دورو ورم نبود ولی چند روزه پیش پسر عمم امیر کوچولو به مالزی اومد و یه عالمه شیطنت با خودش اورد! اول دیدم یه صورت کوچولو با دو تا چشمه بزرگ کنجکاو داره همه جا رو نگاه می کنه! البته اون موقع نمی دونستم که چقدر شیطونو شیرینه
...اصلا جایی بند نمی شه و مدام در حال چشیدنه هرجور وسیله ی خانه از پرده گرفته تا فرش...به مو بسیار علاقه داره و هرکی موهاش بلندتر باشه میره بغله اون
و حسابی می کشه!...البته امیر کوچولو هنوز یه سالشم نیست
...یه دله سیر بچه بازی می کنیم!!!
راستی به ماه رمضون چیزی نمونده!
به امیده خودش که ازون بالا بالاها ما رو تماشا می کنه![]()
فعلا بای بای
به نام خدای عشق
سلام...
...
در همه دیر مغان نیست چو مـن شیدایی
خرقـه جایی گرو باده و دفـتر جایی
دل کـه آیینـه شاهیسـت غـباری دارد
از خدا میطلبـم صحـبـت روشـن رایی
کردهام توبـه بـه دست صنـم باده فروش
کـه دگر می نـخورم بی رخ بزم آرایی
نرگـس ار لاف زد از شیوه چشم تو مرنـج
نروند اهـل نـظر از پی نابینایی
شرح این قصـه مگر شمـع برآرد بـه زبان
ور نـه پروانـه ندارد به سـخـن پروایی
جویها بستـهام از دیده به دامان که مـگر
در کـنارم بـنـشانـند سـهی بالایی
کـشـتی باده بیاور که مرا بی رخ دوست
گـشـت هر گوشه چشم از غم دل دریایی
سـخـن غیر مـگو با من معشوقه پرست
کز وی و جام میام نیست به کـس پروایی
این حدیثم چه خوش آمد که سحرگه میگفت
بر در میکدهای با دف و نی ترسایی
گر مسلـمانی از این است که حافـظ دارد
آه اگر از پی امروز بود فردایی

چه خبرا؟؟؟...منم خوبم...
این چند مدته اتفاقاته عجیبی تو مدرسمون میوفته!!!
همه در تعجبن...اول که ۱ ماه پیش نصفه شب دیواره یکی از کلاسا اتیش گرفت! و بچه های دبستانی چند هفته زابرا شدن تو کلاسای دبیرستان! بعدشم همین چند روز پیش نصفه شب یکی از بزرگترین درختای مدرسه از ریشه خود به خود افتاد!!! و به خاطره وزنه زیادش یه مقداری از سقفه مدرسرو بردو و یه کلاس کلا خراب شد!!!
...یه مدته پیشم خدا به من به شدت رحم کرد چون نزدیک بود خودمو و مدرسه رو بزنم به آتیش!!! اومدم برقه کتریه تو کلاسمون رو روشن کنم که آبو جوش بیاره یهو یه صدایی داد و جرقه زد و از پریزه برق اتیش روشن شد! نفسم بند اومد! اخه پرده چسبیده بود بهش!!! سریع دوباره فشار دادم! منتظر بودم پرته اتیش بگیره ولی نمی دونم چه طور شد (؟؟) که نگرفت و فقط یه قسمتش سیاه شد
...
دیروز که دراز کشیده بودم با خودم فکر می کردم چه چیزایی تو زندگیم مهمن که خیلی کمکم می کنن و باید حواسم بهشون باشه...چند تا چیز تو ذهنم جرقه زد!!! پا شدمو رو یه کاغذ نوشتمشون...
Ultimate Purpose (God)
Hope (Belief)
Patience (Time)
Faith (Trust)
اولیش هدفیه که مدتها پیش انتخاب کردم...هدفه زندگیم...هدفی که تنها دلیله بودنمه...این مهمه یادم باشه چون اونوقت دیگه برای چیزای کوچیک زندگی نمی کنم...همه ی هدف های کوتاه مثه تحصیل، تفریح، کار، ازدواج و...فقط هدف هایی هستن که تو راه رسیدن به هدفه اصلیم کمکم می کنن...
دومیش هم خیلی مهمه...امید...کلا همیشه سعی می کنم امیدوار باشم و نا امیدی خیلی کلافم می کنه...حس می کنم امید نشونه ای از ایمانه قویه...چون اگه کسی ایمانش قوی باشه هیچ وقت امیدش به خدا رو از دست نمیده...یه رابطه ی قشنگی بینه این دو هست...مثه ترازو...هرچی ایمانم قوی تر باشه نا امیدیم کمتره...
صبر...چیزی که بدون اون رسیدن به هدفم امکان پذیر نیست...انگار اومدیم تو دنیا که صبر رو یاد بگیریم...هرچیزی زمانه خودشو داره و چه سخت باشه چه آسون، باید صبور باشم تو این دنیا و هدفمو فراموش نکنم...
این هم خیلی مهم! توکل! بدونه توکل کردن به خدا، چه طور بهش نزدیک بشم؟؟؟...نشدنیه...برای همین خیلی مهمه که همه چیو بهش بسپرمو راضی باشم به هرچی خودش برام می خواد...
![]()
درباره ی من
سلام...من گلناز هستم.هجده سالمه و در حال حاضر در مالزی زندگی می کنم!:) ممنونم از اینکه به وبلاگه من اومدین. منتظر نظراتتون هستم...عشق یعنی خدا و خدا یعنی عشق