~بهترینم, هر لحظه به دیدارت نزدیکتر می شوم~
به نام خداونده بخشنده مهربان
سلام...چه خبرا؟؟؟؟
منم خوبم...دارم کم کم به جمع بزرگا می پیوندم...
...این روزا سعی می کنم از لحظه به لحظه ی زمان استفاده کنم چون هم این ماه بسیار عزیزیه هم خیلی سرم شلوغه...
دیشب با خودم داشتم یاد داشت می کردم که چطور باید بینه این ماه و ماه های دیگه فرق بذارم...اخه کسی برام ای میل زده بود و گفته بود که "تا دیر نشده دعوتنامه ی شاهانه ی خدا رو قبول کنین"...چند تا چیز یادم اومد که نوشتم:
۱) اینکه لحظه لحظه ی این ماه ارزشه بسیار داره
۲) بسیار باید به یاد خدا باشم و صبح و شب شکر کنم (ذکر گفتنم خیلی خوبه)
۳) چون ماهه خداست، هر چیزی که روحمو پر می کنه و از خدا دورم می کنه رو گذاشتم کنار، مثه گوش کردن به بعضی از اهنگا
۴) دعای بسیار
۵) قران، قران، قران
البته خیلی چیزا هست که من همشو نگفتم...
خیلی وقتا به بعضی از آدما بیش از حد ارزش میدیم و بعضیا رو هم نادیده میگیریم بنا بر ملاکهایی مثه قیافه، پول، مد و چیزای دیگه...اما همیشه یادمون میره که خدا میگه بهترینه آدما با تقوا ترینه آدمان...
![]()
به نام خدای عشق
سلام...
...خوبین؟؟؟...با هوای گرم چه کار می کنین؟؟؟ اینجا که هر روز داغ تر میشه!...تابستونه دیگه...مدتی نبودم هم سرم شلوغه هم یه خورده تنبلی تو این هوای گرم ادمو از کارا میندازه...مثه دو ساله گذشته، الان هم ۳ تا کتاب باید بخونم و برا هرکدوم یه دفتر بنویسم...همچنین از اونجایی که ۱۷ سالم شده، به سرم زده تصدیق بگیرم
(مگه کوچولو ها هم تصدیق می گیرن؟؟؟
)...خودمم دارم یه کتاب می نویسم که یه خورده تخصصیه و زمان می بره...وقتی تموم شد بیشتر می گم ازش
...
وای ی ی از تصدیق گرفتن در کشوره مالزی بگم که منو کلافه کرده!!!یه سری قانون که اعصابه ادمو به هم میریزن
...اولا ۳ نوع مرحله داره! مرحله ی اول ۱۲ ساعته که تصدیقه L میدن که بدونه معلم نمیشه پشته ماشین نشست باهاش! مرحله دوم حدودا ۲۰-۲۵ ساعته که بعدش تصدیقه P میدن که یعنی تازه وارد و تا ۲ سال باید دو تا برچسبه P بزنین جلو و عقب ماشین که همه ی دنیا بفهمن شما تازه واردین
...مرحله ی سوم هم اینه که بعد از ۲ سال باید درخواست بدین برای تصدیقه کامل که حساب می کنن اگه تو اون دو سال خلاف نکرده باشین زیاد، اونوقت میشه ولی اگه نه که باید دوباره برگردین به مرحله ی دوم![]()
...حالا هر کدوم ازین مراحل خودش برنامه ای داره!!!

روزه اول ۵ ساعت کلاس بود که قوانینه مالزیو نکاته مهمو درس میدادن...مشکله بزرگش این بود که فقط به زبانه مالی بود و منم فقط یه خورده بلدم ولی زیاد نه!!!بهم گفتن چون قانونه فقط بشین سره کلاس...منم که حواسم نبود ردیفه اول نشستم
یعنی جلو چشمه معلمه! نه می فهمیدم٬ نه می تونستم چرت بزنم، و نه می تونستم کاره دیگه ای بکنم...۵ ساعت!!!...تمرینه صبر بود فقط همین
...و بعدشم امتحانه آئین نامه که من چون هنوز پشته فرمون نشستمو زیاد سر در نمیارم
، فعلا دارم خودم یاد می گیرم تا برم امتحان...
مدته طولانی بود بچه کوچولو زیاد دورو ورم نبود ولی چند روزه پیش پسر عمم امیر کوچولو به مالزی اومد و یه عالمه شیطنت با خودش اورد! اول دیدم یه صورت کوچولو با دو تا چشمه بزرگ کنجکاو داره همه جا رو نگاه می کنه! البته اون موقع نمی دونستم که چقدر شیطونو شیرینه
...اصلا جایی بند نمی شه و مدام در حال چشیدنه هرجور وسیله ی خانه از پرده گرفته تا فرش...به مو بسیار علاقه داره و هرکی موهاش بلندتر باشه میره بغله اون
و حسابی می کشه!...البته امیر کوچولو هنوز یه سالشم نیست
...یه دله سیر بچه بازی می کنیم!!!
راستی به ماه رمضون چیزی نمونده!
به امیده خودش که ازون بالا بالاها ما رو تماشا می کنه![]()
فعلا بای بای
درباره ی من
سلام...من گلناز هستم.سال 1370 به دنیا اومدم و در حال حاضر در مالزی زندگی می کنم!:) ممنونم از اینکه به وبلاگه من اومدین. منتظر نظراتتون هستم...عشق یعنی خدا و خدا یعنی عشق