تبليغاتX
زندگی با وجود او زیباست
بهترینم ، هر روز عاشقترم کن تا تنها برای تو باشم

به نام خدا

سلام...خوبین؟؟؟؟؟...چه خبرا؟؟؟؟...من که سرم خیلی شلوغههه...البته بعد از ۳ هفته ی دیگه ۲ ماه و نیم تعطیلم...(هوراااااا)......

تا حالا به این فکر کردین که اندازه ی چشمه ادما (چیزه به این ساده گی) می تونه رو زندگیشون تاثیر داشته باشه؟...بارها و بارها دیدم که تو کلاس، کره ای ها و چینیا مدت ها چشماشونو می بندنو می خوابن ولی اگه دقت نکنین اصلا متوجه این موضوع نمی شین! (دو تا چشمه بسیاررررر کوچیک که مثه دوتا خط می مونن، اونم پشته عینک)...چند بار که توجهم جلب شد، سرمو بردم نزدیک و با دقت نگاه کردم و دیدم که طرف خوابه خوابه ولی از دور نمیشه تشخیص داد...یه بار یادم میاد که سره کلاس نشسته بودم و چشمام تیر می کشیدن، یه لحظه چشمامو بستم ولی داشتم به حرفای معلم گوش می دادم...همون لحظه معلممون داد زد گلناز نخواب!!!...منم چشمامو باز کردم...یه چیزه دیگه اینکه اصلا احساساتشونو به راحتی نمی شه تشخیص داد!...بعضی موقه ها ادم احساس می کنه چقدر بی حس هستن!!!...البته این فقط به خاطره ظاهرشونه......

تو مدرسمون ما دو جور دیپلم داریم...یکیش که دیپلمه معمولیه، یکیشم دیپلمه پیشرفتس...دومیه سختره و قوانین بیشتری داره...یکی از قانوناش اینه که هر نصفه ی سال باید ۱۰ ساعت برای کمک به مردم کار کنیم (حالا هرجا هرجور تا جایی که مردمی باشن که از لحاظ مالی یا سلامتشون به کمک احتیاج دارن)...از اونجایی که همیشه دوست دارم کارای سختو انجام بدم، منم تصمیم گرفتم دیپلم دومیو بگیرم...دیروز برای اولین بار، یه تجربه ی بسیار خوب به دست اوردم...البته فقط ۱ ساعت طول کشید ولی رفتم تو یه دنیای دیگه!...نمی دونستم چه طوری می خوام کمک کنم و تجربه ای نداشتم...رفتم به یه پرورشگاهه دخترانه ی اسلامی...(Asrama Yatim Perempuan Islam)....وقتی با مسئولش حرف زدم خوشحال شد که می خوام کمک کنم...البته منم هیجان زده بودم...بهش گفتم می تونم به بچه ها زبان یاد بدم...گفت پیشنهاد خوبیه...وایسا صداشون کنم...بهم یه تخته پاک کن و مارکر داد...رفتم جایی که گفته بود و یهو دهنم باز موند!!...دیدم مثه یه کلاس ۱۴-۱۵ نفرن...همشونم همسنه خودم!!!...یهو موندم، اخه فکر می کردم بچه تر باشن...می ترسیدم و خجالت کشیدم...به جایه اینکه مثه یه معلم برم جلوی کلاس، صندلیمو گذاشتم نزدیکشون و پیششون نشستم، احساس کردم دوستانه تر بهتره...لبخند می زدن...ناز بودن...قرار شد چیزایی که من ب انگلیسی می گم اونا هم به زبانه خودشون به من بگن تا منم اگه بلد نبدونم باد بگیرم...اخرش با هم صندلیا رو مثه یه دایره چیندیم و دوره هم نشستیم...در مورده آینده حرف زدیم...اینکه همه ی ما آدما ارزوهایی داریم...تعجب کردم چون چندتاشون می خواستن دکتر بشن، چند تاشونم مهندس...و البته همشون مطمئنا می خواستن برن دانشگاه...امیدشون، ارزوهاشون، لبخندشون، منو برد تو یه دنیای دیگه......دیروز خدا یادم انداخت چقدر بهم نعمت داده و من چقدر بعضی موقع ها ناشکر میشم...

میدونی وقتی خدا داشت بدرقه ات می کرد بهت چی گفت ؟

جایی که میری مردمی داره که می شکننت نکنه غصه بخوری.

 من همه جا باهاتم .

تو تنها نیستی .

 توکوله بارت عشق میزارم که بگذری،

 قلب میزارم که جا بدی،

 اشک میدم که همراهیت کنه،

 ومرگ که بدونی برمیگردی پیشم!

سلام خدا جونم...

فصله امتحاناسو همه جای این کره ی خاکی استرس زیاد شده...

خدا جونم خودت هممونو کمک کن،

تا بتونیم همه ی تلاشمونو بکنیمو،

استرسو دور کنیم،

به تو توکل کنیم،

و نتیجه های خوبی بگیریم!

آمین!


+ نوشته شده در  یکشنبه 22 اردیبهشت1387ساعت 23:20  توسط گلناز   | 

به نام خدای عاشق

سلامممم....خوبین؟؟...چه خبرا؟؟؟...

شده بعضی موقه ها فکر کنین می خواین یه جا تنها با خودتون باشین؟ یه جای ساکت که کسی هم نیست تا راحت بتونین با خودتون فکر کنین...خب منم پریروز همین حس بهم دست داد...کناره دره ورودیه مدرسمون، یه جایی هست که البته معمولا خیلی ساکته و یه تاب داره و چند تا صندلی...زنگ ناهار، ساندویچمو دستم گرفتم رفتم نشستم اونجا...خیلی ساکت بود...هیچ کسی نبود...با خودم گفتم چه روزه قشنگی...به اسمون نگاه می کردم...یه گاز از ساندویچم می زدمو یه خورده با خودم فکر می کردم...تو فکرای خودم غرق بودم که یهو!!!!!!!!!!...اینقدر شوکه شدم که فقط گریه می کردمو به سمت داخله مدرسه می دوییدم...همه با تعجب نگاه می کردن...در فاصله ی دو متریه من، دو تا تصادفه وحشتناک اتفاق افتاده بود!!!...بدتر از اون اینکه بابا بزرگه یکی از بچه های مدرسه که سواره موتور بود تقریبا سرش رفت زیره ماشین!!!...همه جمع شده بودن...البته من جراتشو نداشتم برم ببینم از نزدیکتر و چون قبلش خیلی ساکت و اروم بود، و یهو انگار کنار دستم دو تا بمب گذاشتن (اخه تصادفه دومی صداش خیلییییی زیاد بود!!) حالم خوب نبود...به امبولانس زنگ زدند البته بماند که ۲۰ دقیقه بعد اومد!...ماجرا این بود که یه ماشینی اولش میزنه به یه موتور بعد اقاهه با موتور بر میگرده رو زمین...و ضربه می بینه...البته چون دسته ی موتورش با دستش به سپره ماشین گیر کرده بوده و بدنش تا حدودی زیره ماشین بوده، هر کاری می کنه نمی تونه بیاد بیرون تا...یه ماشینی که سرعتش خیلی بالا بوده (ازین ماشینای کاراوانی که بزرگن) از روبرو میومده و سرعتشو نمی تونه کنترل کنه!!! و میزنه به پشت ماشین اولی...اینقدر سرعت داشت که دو بار با ماشینه برخورد کرد و کلا مچاله شد (البته رانندش بیهوش نشد)...ماشین اولی که کوچیک تر بود با ضربه ی ماشین دومی محکم به سمته جلو رفت  و البته موتور سواره هم سرش محکم با ماشین برخورد کرد...( می گفتن His head got slammed by the car و من می لرزیدم)...البته بعدش رفتن بیمارستان و خدارو شکر کسی نمرد... 

یه رسمی هست تو فرهنگه آمریکاییها که من خیلی خوشم میاد و البته تو فرهنگ ما زیاد بش توجه نمیشه...به سرپرستی گرفتنه بچه هایی که مامان بابا ندارن...یعنی بارها و بارها دیدم که خانواده هایی حتی ۲-۳ تا بچه رو به سرپرستی می گیرن و با بچه های واقعیه خودشون بزرگ می کنن...یه بار از یکیشون پرسیدم چه انگیزه ای باعث میشه یه خانواده ای یهو مسئولیته چند تا بچه رو به عهده بگیره؟...بهم یه جوابی داد که خیلی تعجب کردم...یاده چیزی افتادم که خدا تو قران گفته!...گفت خدا خیلی به بچه های بی سرپرست حساسه و یکی از بهترین راه ها برای نزدیک شدنه به خداس و همونجوری که ما به این بچه ها عشق می ورزیم به عنوان پدر و مادر بزرگشون می کنیم، خدا به ما عشق می ورزه و ما رو در راه راست کمک می کنه...به نظر من اول نیته آدم مهمه بعدش اینکه این کارا کم و زیادش مهم نیست...آدم می تونه هر چقدر در توانش هست کمک کنه...همین زره زره کمکا اثره خودشونو می ذارن...قطره قطره جمع گردد وانگهی دریا شود......

چند پسته قبلی در مورده سفرمون به لانکاوی حرف زدم...این دفه یه عکس در " ادامه مطلب" می ذارم که پدرم ازم گرفت وقتی که چشمامو بستم و از دور دوییدم و افتادم تو اب...دقیقا انگار رو اب راه رفتم...البته چینیا تعجب می کردن چون ما حجاب داشتیم و معمولا مسلمونای مالزی ازین شیطونیا نمی کنن......(به ادامه مطلب برین)...

~تا بعدا خدا نگهدار~

 


ادامه مطلب...

+ نوشته شده در  شنبه 24 فروردین1387ساعت 12:30  توسط گلناز   |